سواستفاده يك عرب از نام خليج فارس
ITanalyze.ir - مدتی است سایتی تبلیغ می شود که از شما سوال میکند که به خلیج فارس رای میدهید یا خلیج ع ر ب ی.
متاسفانه اغلب ایرانیان به صورت احساسی بازیچه میشوند و در رای گیری شرکت میکنند. لطفا در جریان باشید که اینگونه سایتها اصولا هیچ اعتباری ندارند و صرفا از احساسات میهنی شما سوء استفاده میکنند و صاحب سایت هر موقع اراده کند نتایج را دستکاری می کند تا شما بیشتر به رای گیری تشویق شوید و در نهایت هم اگر بخواهد نتیجه مورد نظر خودش برنده میشود و ممکن است خبرسازی هم بکند.
در این میان شما با چندین میلیون بازدید از صفحه وب و یا با کلیک هایتان بر روی تبلیغات و لینکهای آن سایت پول به جیب کسی وارد میکنید که از احساسات شما استفاده ابزاری کرده است.
رضا هاشمي* می افزاید تکرار زیاد دعوت به رای دهی در این سایت از طرف دوستان مختلف در شبکه های اجتماعی باعث شد تا سایت مذکور را مهندسی معکوس کنم و اطلاعات جالبی در آوردم که در عکس ضمیمه آورده شده است.
سایت متعلق به یک عرب سوری مقیم مالزی است که احتمالا به خاطر جریانات سوریه از ایران هم دل خوشی ندارد.
قابل ذکر است که اطلاعات ثبت دامنه و مالک این سایت با استفاده از خدمات محرمانگی دامنه به صورت مخفی در آمده است که با استفاده از برخی تکنیکها جزییات آن کشف شد.

برگرفته از پارسیک نیوز
در یک چمنزار خرها و زنبورها زندگی می کردند.روزی از روزها خری برای خوردن علف به چمنزار می آید و مشغول خوردن علف می شود.از قضا گل کوچکی را که زنبوری در بین گل های کوچکش مشغول مکیدن شیره بود، می کند و زنبور بیچاره که خود را بین دندان های خر اسیر و مردنی می بیند، زبان خر را نیش می زند و تا خر دهان باز می کند، او نیز از لای دندان هایش بیرون می پرد.
خر که زبانش باد کرده و سرخ شده و درد می کرد، عرعر کنان و عربده کشان زنبور را دنبال می کند. زنبور به کندویشان پناه می برد.
به صدای عربده خر، ملکه زنبورها از کندو بیرون می آید و حال و قضیه را می پرسد. خر می گوید: زنبور خاطی شما زبانم را نیش زده است. باید او را بکشم. ملکه زنبورها به سربازهایش دستور می دهد که زنبور خاطی را گرفته و پیش او بیاورند. سربازها زنبور خاطی را پیش ملکه زنبورها می برند و طفلکی زنبور شرح می دهد که برای نجات جانش از زیر دندان های خر مجبور به نیش زدن زبانش شده است و کارش از روی دشمنی و عمد نبوده است.
ملکه زنبورها وقتی حقیقت را می فهمد، از خر عذر خواهی می کند و می گوید: شما بفرمایید من این زنبور را مجازات می کنم. خر قبول نمي کند و عربده و عرعرش گوش فلک را کر می کند که نه خیر این زنبور زبانم را نیش زده است و باید او را بکشم. ملکه زنبورها ناچار حکم اعدام زنبور را صادر می کند. زنبور با آه و زاری می گوید:
قربان من برای دفاع از جان خودم زبان خر را نیش زدم. آیا حکم اعدام برایم عادلانه است؟
ملکه با تاسف فراوان می گوید: می دانم که مرگ حق تو نیست.
اما گناه تو این است که با خر جماعت طرف شدی که زبان نمی فهمند و سزای کسی که با خر طرف شود همین است!
معرفی یک سایت جالب
روی لینک پایین کلیک کنید
و اسم خودتون رو به انگلیسی در کادر بنویسید
و صبر کنید تا ببینید چه اتفاقی خواهد افتاد
http://www.star28.net/snow.html
از دوست خوبم خ -عباسی



4-خون مار کبری-نوشیدنی مورد علاقه در نیروی دریایی آمریکا








![]()
آسوشيتدپرس در گزارشي تفصيلي به بررسي نقش مهم درياچه اروميه در اقتصاد محلي شمال غرب ايران پرداخت و نوشت سومين درياچه بزرگ آب شور جهان در حال تبديل شدن به شورهزار است .
آسوشيتدپرس با اشاره به اين كه درياچه اروميه سومين درياچه بزرگ آب شور جهان به شمار مي رود نوشت: افراد محلي كه مسافران را با قايق بر روي اين درياچه مي چرخانند مي دانند كه امسال ديگر نمي توانند صدها گردشگر و مسافر را با قايق براي لذت بردن از جاذبه هاي گردشگري درياچه اروميه در اين درياچه حركت دهند .
يك فرد محلي در اين باره گفت: نگاه كنيد قايق گير كرده است . قايق ديگر بيشتر از اين نمي تواند حركت كند .
وي در عين حال به كف درياچه اروميه اشاره مي كند كه مملو از نمك و شوره زار شده است .
درياچه اروميه زيستگاه انواع جانوران آبزي طي سالهاي اخير بيش از 60 درصد منابع آبي خود را از دست داده است و به شوره زار تبديل شده است . به اعتقاد كارشناسان محيط زيست اين درياچه طي سالهاي آينده به طور كامل خشك خواهد شد . آن ها سوء مديريت در زمينه سياستهاي آبرساني و تخريب رودخانه هاي بالا دست را از مهمترين علل كاهش شديد منابع آبي درياچه اروميه مي دانند .
بر اساس اين گزارش دو سال پيش برخي مردم محلي بخش مهمي از درامد خود را از راه تور هاي مسافرتي براي گردشگران درياچه اروميه به دست مي آوردند . ولي از زماني كه خشكسالي درياچه اروميه تشديد شده و شوري آب اين درياچه به شدت افزايش يافته است قايق ها تنها 10 دقيقه قادر به حركت در درياچه هستند و بنا براين آن ها اين شغل را به زودي از دست خواهند داد .
يك فرد محلي گفت: مسافران و گردشگران از اين سفر و تور خسته كننده لذت نمي برند . مسافران بايد صدها متر را از كف شوره زار درياچه بگذرند تا به قايق برسند .بسياري از قايق رانان قايق هاي خود را پارك كرده و در خانه هاي خود هستند .
در ماه آوربل مقامهاي اروميه فعاليت اسكله گلمانخانه را به علت كمبود شديد آب متوقف كردند. عمق آب در عميق ترين مناطق اين اسكله به كمتر از 2 متر رسيده بود . وضعيت در اسكله هاي شرفخانه و اسلامي نيز به همين ترتيب بوده است .
خشكسالي درياچه اروميه همچنين تاثير منفي شديدي بر فعاليت هتلها و ساير فعاليتهاي مربوط به گردشگري داشته است . از زماني كه مسافران و گردشگران داخلي و خارجي تمايل چنداني براي سفر به درياچه اروميه ندارند پروژه هاي ساخت هتل در اروميه متوقف شده است .
علاوه بر بخش گردشگري گسترش خشكسالي درياچه اروميه تهديد جدي عليه كشاورزي مناطق شمال غرب ايران به شمار مي رود . وزش توفان و بادهاي شديد موجب انتقال نمك به مزارع كشاورزي منطقه مي شود . بسياري از كشاورزان اكنون به شدت نگران آينده زمينهاي خود هستند . اين زمينها طي قرن هاي گذشته به لحاظ توليد سيب درختي، انگور، بادام، پياز و سيب زميني شهرت زيادي داشته است .
مسعود محمديان كارشناس كشاورزي در اين باره گفت وزش اين بادها نه تنها تاثيرات منفي زيادي بر مناطق اطراف درياچه اروميه خواهد داشت بلكه به كشاورزي مناطق دور تر نيز آسيبهاي جدي وارد خواهد كرد .
سلمان ذاكر نماينده اروميه در مجلس نيز هشدار داد با ادامه روند كنوني خطر سونامي شوره زار در درياچه اروميه به شدت رو به افزايش است .
وي افزود با خشك شدن درياچه اروميه در دو تا پنج سال آينده بيش از هشت تا ده ميليارد تن نمك زندگي مردم منطقه را به شدت تهديد خواهد كرد .
مسعود پزشكيان عضو شوراي شهر تبريز نيز تاكيد كرد درياچه اروميه در حال خشك شدن است ولي نه مقامهاي دولتي و نه مقامهاي محلي كار خاصي انحام نمي دهند .
اكنون سوال اين است كه اين فاجعه زيست محيطي چگونه توسعه مي يابد و در شرايط كنوني چه بايد كرد ؟ گزارشهاي رسمي نشان مي دهد عوامل اصلي خشكي درياچه اروميه خشكسالي ده سال گذشته و افزايش بيش از حد از منابع آبي رودخانه هاي بالا دست درياچه اروميه براي مصارف كشاورزي است .
نخستين هشدارها در خصوص خشك شدن درياچه اروميه اواخر دهه 1990 ميلادي مطرح شده است . علي رغم اين هشدارها دولت به ساخت 35 سد بر رودخانه هاي بالا دست درياچه اروميه ادامه داد . احداث جاده بين اروميه تبريز از روي درياچه اروميه نيز در اين مساله بي تاثير نبوده است . هيچ گونه مطالعات زيست محيطي در خصوص اجراي اين پروژه انجام نشده و كارشناسان محيط زيست بر اين باورند كه احداث اين جاده موجب اختلال در روند گردش منابع آبي درياچه اروميه شده است .
ناصر عاق استاد دانشگاه سهند تبريز در اين باره گفت كارشناسان بر اين باور بودند كه دوره خشكسالي ده ساله درياچه اروميه فرا رسيده است ولي پس از گذشت اين ده سال خشكسالي همچنان ادامه يافته است .
اوايل دهه 2000 ميلادي تحقيقات دانشگاهي نشان داد درياچه اروميه با سرنوشت مشابه درياچه آرال در قزاقستان و ازبكستان روبرو شده است. شوروي سابق در دهه 1960 ميلادي با اجراي پروژه هاي آبرساني موجب كاهش شديد منابع آبي درياچه آرال شد و حجم اين درياچه اكنون به كمتر از يك دهم دهه 1960 رسيده است .
دولت ايران در ماه آوريل برنامه سه مرحله اي را براي نجات درياچه اروميه اعلام كرد كه شامل باروري ابرها براي افزايش بارش باران در منطقه، كاهش مصرف آب و سيستم آبياري و افزايش عرضه آب به درياچه اروميه بوده است .
برخي كارشناسان اين گونه اقدامات دولت ايران را تنها نوعي اقدام سمبليك مي دانند و بر اين باورند كه بهترين راهكار براي نجات درياچه اروميه در شرايط كنوني استفاده از آبهاي ذخيره شده در پشت سدها است . منابع آبي رودخانه هاي بالا دست درياچه اروميه مهمترين نقش را در ادامه حيات اين درياچه خواهد داشت .
اسماعيل كهرم استاد دانشگاه آزاد تهران در اين باره گفت احداث سد ها طي سالهاي گذشته تاثير منفي زيادي بر درياچه اروميه داشته است . سه پنجم منابع آبي درياچه اروميه خشك شده است و ميزان شوري آب درياچه اروميه به 350 ميلي گرم در هر ليتر رسيده است . اين رقم در دهه 1970 به 80 ميلي گرم رسيده بود .
وي افزود دولت بايد اجازه دهد تا 20 درصد آب سدها به درياچه اروميه سرازير شود . مصطفي قنبري دبير شوراي حفاظت از درياچه اروميه تاكيد كرد انتقال آب از درياي خزر تنها راه نجات درياچه اروميه خواهد بود . ولي با توجه به بعد مسافت اجراي اين پروژه مستلزم هزينه هاي بسيار زيادي خواهد بود .
يك راننده تاكسي در اروميه از طرح دولت براي باروري ابرها ابراز رضايت مي كند و مي گويد اين تصميم خوبي است . هر شب به ابرهاي تيره اي كه مي آيد نگاه مي كنم و به خانواده ام مي گويم به زودي باران خواهد باريد . البته يك روزنامه نگار بر اين باور است كه طرح باروري ابرها كه از سوي دولت مطرح شده بيشتر شبيه يك نمايش است و بارش بارانهاي اخير نيز بيشتر فصلي و موسمي بوده است .
سیمین دانشور یكی از نویسندگان بعد از جریان مشروطیت در ایران است كه به عنوان اولین زن ایرانی وارد عرصهی ادبیات ایران شد.
سیمین، در سال 1300 در شهر شاعرپرور شیراز چشم به جهان گشود. پدرش دكتر محمدعلی دانشور. پزشك بود و مادرش قمرالسلطنه حكمت بود كه مدتی هم مدیر هنرستان دخترانه هنرهای شیراز بود و به حرفهی نقاشی مشغول بود.
سیمین سه برادر و دو خواهر داشت و در خانوادهای اهل ذوق و هنر پرورش یافت.
دوران ابتدایی و متوسطه را در مدرسهی انگلیسی «مهر آئین» به تحصیل پرداخت و در امتحانات نهایی شاگرد اول سراسر كشور شد. از همین رو، در دانشكدهی ادبیات دانشگاه تهران به تحصیل مشغول شد و در مدرسهای آمریكایی در تهران اقامت گزید.
پدرش، در سال 1320، زمانی كه سیمین موفق به اخذ مدرك لیسانس شده بود، فوت شد و با وجود درآمد مكفی پدر و ثروت مادرش، برای مدتی مجبور به كار كردن شد. از جمله كارهایی كه سیمین به آن اشتغال داشت، معاونت ادارهی تبلیغات خارجی و همچنین نوشتن مقاله برای روزنامهی ایران با نام مستعار شیرازی بینام بود. برای مدت كوتاهی نیز در رادیو تهران مشغول بود.
دكتر سیمین دانشور، در سال 1327 توانست اولین مجموعه داستانهای كوتاهش را با عنوان «آتش خاموش» منتشر كند كه برخی از داستانهای این مجموعه شانزده قسمتی، قبلاً در روزنامهی كیهان، مجلهی بانو و امید چاپ شده بود.
«آتش خاموش» اولین مجموعه داستان در ایران است كه نویسندهی آن یك زن ایرانی بوده است.
در آخر بهار همان سال، پس از انتشار آتش خاموش، سیمین دانشور در مسیر بازگشت از شیراز به تهران با جلال آلاحمد آشنا شد و این تاریخ نقطهی عطفی در زندگی سیمین محسوب میشود؛ زیرا جلال آلاحمد نیز از نویسندگان به نام آن دوره است كه اولاً با بزرگان این عرصه آمد و شد دارد. ثانیاً ذاتاً نویسنده پرور است.
سیمین دانشور در سال 1328موفق به اخذ مدرك دكتری ادبیات فارسی از دانشگاه تهران شد و رسالهی علمالجمال و جمال را كه در رابطه با ادبیات قرن هفتم است، به رشتهی تحریر درآورد.
به مدت پنج سال با منتقدان بزرگی چون فاطمه سیاح، بهمنیار و ملكی و فروزانفر كار كرد. داستانهای نخستین خود را برای فاطمه سیاح میخواند و به تشویق و توسط او داستانهایش را برای مدت یك سال برای فردی میخواند و از نظرات او سود میجست. كه بعدها توسط جلالآل احمد متوجه شد، این فرد كسی نبوده جز صادق هدایت. كه به گفته خود سیمین به دور از هرگونه مریدپروری، آثار ابتدایی یك دختر جوان را با حوصله نقد میكرده است.
در سال 1329 جلال آلاحمد و سیمین به رغم همهی مخالفتهایی كه از جانب خانوادهی جلال آلاحمد اعمال میشد، ازدواج كردند.
دلیل مخالفت پدر جلال كه یك روحانی بود، مكشوفه بودن سیمین بود. ولی در واقع جلال و پدرش سالها بود كه سر مسائل بیشمار و ریشهای با یكدیگر اختلاف داشتند. پدر جلال در روز عقدكنان مراسم را ترك كرد و به قم بازگشت و تا ده سال بعد از آن پای به خانهی جلال نگذاشت.
در سال 1331، دكتر سیمین دانشور با استفاده از بورس تحصیلی فولبریت به ایالات متحده آمریكا میرود و به مدت دو سال در رشته زیباشناسی در دانشگاه استنفورد به تحصیل می پردازد و در این مدت داستانهای كوتاه او به انگلیسی در مجلهی ادبی پاسیفیك اسیكتاتور و كتاب داستانهای استنفورد به چاپ می رسد. همچنین در كلاسهای نویسندگی خلاقه، استاد او والاس استگنر است.
در بازگشت به ایران در هنرستان هنرهای زیبای پسران و دختران به تدریس میپردازد.
آثار بسیاری از او به چاپ رسیده است كه «سووشون» قابل تأملتر از باقی آثار اوست.
به طور كلی سیمین دانشور در آثار خود به مشكل هویت و جایگاه زن ایرانی در مرحله ای از تغییر و تحول اجتماعی میپردازد و تلاش زنان برای خودیابی را با انتقاد از جامعهای كه دنیای زنان ناشناختهتر از دنیای مردان است،مورد بررسی قرار می دهد.
قبل از رمان «سووشون» سیمین دانشور در حاشیه است. آثار او ارزش چندانی ندارد كه بخواهیم سیمین را در جرگهی نویسندگان به نام بیاوریم. شاید بتوان گفت بزرگترین شانس زندگی سیمین، آشنایی با جلال است.
برای جلال عادت بود كه دست زیر بال دیگران كند و به قصد تجهیز لشكر برای مصافی كه او در افق روزگار میدید، بسیاری افراد را مشهور كرد كه بسیاری از این نامها وبال گردن ادبیات هستند. جلال در سن چهلوشش سالگی در سال 1348 جهان فانی را وداع گفت. بعد از مرگ جلال، خانه سیمین مركز نشست و برخاستهای بسیاری از روشنفكران بود.
در آن دوران بسیاری از نویسندگان به خاطر جنجالهای قلمشان مطرح بودند یا اینكه اهل بگیر و ببندهای سیاسی بودند، اما جالب آن است كه دانشور با آنكه در بطن این جریانها زندگی میكرد و نفس میكشید، هرگز نه وارد دنیای سیاست شد و نه از موقعیت خویش سوءاستفاده كرد.
خود دانشور علاقه چندانی به اولین اثرش یعنی آتش خاموش ندارد و معتقد است این مجموعه به مقتضای سنش، بسیار رمانتیك است و هرگز اجازهی مجدد برای چاپ آن را نداده است. در این هنگام دانشور تحت تأثیر اُو هنری است. این كتاب در مقایسه با آثار بزرگ علوی و چوبك، سیاه مشقی بیش نیست.
در این اثر نقایص بسیاری وجود دارد، از جملهی حضور نویسنده، تقابل مفاهیم كلی، دوپارگی در اثر، آدمهای محلی و آدم نامتعارف.
همچنین چون داستانها به شیوهی یادداشتبرداری روایت میشوند باعث ایجاد دردسر شده است.
آنچه كه مسلم است، دانشور در حال آماده شدن برای نگارش «سووشون» است و این نوشتهها تمرین آن است. كه با نگاه به برخی از شخصیتها متوجهی این نكته میشویم. مثلاً در داستان یادداشتهای یك دوست آلمانی، زنی كه از شكست آلمان ناراحت است و خود را میكشد. شخصیت مادر، همان زری در سووشون است.
در داستان آخر نیز با عنوان «عطر یاس» دانشور نشان میدهد كه توانایی رسیدن به رشد و بلوغ در عرصهی نویسندگی را داراست.
شهری چون بهشت
دومین كتابی كه از دانشور به چاپ میرسد «شهری چون بهشت» است.
دانشور همچنان تحت تأثیر اُوهنری قرار دارد و توفیق نسبی آن به دلیل گره خوردن دو مفهوم متقابل به شیوهی اُوهنری است. داستان هنوز هم در نثر دارای شكستگی است، اما به دلیل اینكه زاویهی دید دانای كل است، این شكستگیها بارز نیست.
در این داستان و هم در رمان سووشون نویسنده خیلی به زمان تأكید میورزد. توالی زمانی دغدغهایست كه جلال آلاحمد و غلامحسین ساعدی نیز با آن درگیر بودند. این توالی زمانی در داستانهای كاملاً واقعی كه مدعی تبعیت از واقعیت است، شاید نمودی نداشته باشد، ولی در داستانی همچون ، شهری چون بهشت ،كه تركیبی زیبا از واقعیت و رؤیاست، توالی زمان همانند موست در گوهر. كه البته دانشور میخواهد ثابت كند كه داستانش واقعی است.
در داستان بیبی شهربانو نویسندهی این مجموعه نشان میدهد كه در خلق دنیای ذهنی زنها تواناست.
مشكلی كه در این مجموعه گریبان سیمین را میگیرد و در مجموعهی قبلی خبری از آن نبوده، مطلقنگری سیمین است كه اگر آلاحمد حكمگذار است، میتواند آگاهانه آن را نظم دهد و از دو مفهوم مقابل، مطلق بسازد و از تعمیم آن هم ابایی ندارد؛ ولی سیمین نادانسته پای در این وادی گذاشته است و این امر برای او تبدیل به ضعف شده است.
سووشون
سووشون رمانی است تاریخی و سیاسی. البته كاملاً هم تاریخی نیست؛ زیرا با توجه به زمان رمان كه در آن جبههی آزادی نقش مهمی داشته، هیچ اثری در رمان نمیبینیم. همچنین كار بالاتر از یك یادداشت روزانه و خاطرات است. كه اگر اینگونه بود، این كار نه رمان میشد و نه اثری باارزش.
این رمان به قول بعضی، رمانی است رمزی كه یك معنای قریب دارد و یك معنای بعید. طوری كه با فهمیدن معنی بعید آن سطح قریبش فراموش نمیشود. این رمان سمبلیك نیست، چون بر زمانها و مكانهای بسیار صادق نیست.
اشارهای هم نیست كه اگر بود، بر موقعیتهای فرضی نیز صادق میبود. در حقیقت غربزدگی جلال به صورت رمان درآمده است.
رمان سووشون به حوادثی در زمان رضاخان در جنگ جهانی اول بازمیگردد و دانشور به شدت اصرار دارد كه زمان همهی وقایع را ذكر كند. البته سووشون به دلیل رمان بودنش و رفت و برگشتهایی كه در آن هست، این نوع از توالی زمان باعث خطی بودن آن نمیشود.
نظرگاه سووشون دانای كل محدود است كه وقایع از منظر زری نگریسته میشود. پس حضور من نویسنده مستقر میماند. تنها در چندجا نویسندهاش نمایان میشود و زری از جریان وقایع جلو میافتد.
نثر سووشون هرچه هست، دیگر هیچ نشانی از نثر دشتی و دیگران ندارد و شگفتا كه متأثر از نثر آلاحمد هم نیست. مگر در مواردی كه به شیوهی یادداشتبرداری از وقایع بخواهد به ثبت سیلان ذهن زری بپردازد. با این همه و در مجموع، نثریست كه تنها وسیلهی القاء یا محل بار امانت است و به مجرد حضور آدمها، مكان و زمان و یا القاء پیام فراموش میشود. وسیلهی كشف هم نیست؛ بلكه چیزی از پیش اندیشیده شده را روایت میكند. به همین جهت هیچ تفاوتی میان فصول آخر و فصول دیگر نیست.
رمان دارای دوپارگی هم هست. دوبخش قصهی مك ماهون و روایت سروان ارتش را چه خواننده عادی و چه خوانندهی اهل فن زود فراموش میكند و در خط اصلی رمان قرار میگیرد. در نتیجه این شكستگی به كلیت رمان لطمهای نمیزند؛ ولی اثر را دچار نقصان میكند. ضعیفترین بخش رمان نقل بیقطع و وصل تمام قصهی مك ماهون و نقل یكدست خاطرات سروان ارتش است.
در این رمان كمتر از آدمهای محلی استفاده میشود. غالباً از شخصیت استفاده شده تا تیپ. جز چند جا مثل خانم حكیم كه تیپ است تا شخصیت. در نقدها اعتقاد بر این است كه آدمهای سیمین فاقد درون هستند و اگر درونی هم دارند، درون سیاسی است و بس. كه البته این ایراد با توجه به سال نگارش كتاب كمی بیربط است.
شخصیتها خوب پرداخت شدهاند. آدمها معمولاً اعتقادات خود را تا پایان منطقی ادامه نمیدهند. به همین خاطر اعمال و افكارشان متناقض است. دانشور این تناقض را در افراد عامی بسیار خوب تصویر كرده است.
هوشنگ گلشیری معتقد بوده كه تحول برخی از شخصیتها ریشهی درونی ندارد. كه البته این ایراد بر زری، شخصیت محوری داستان بیعلت است. زری، همان سیمین است و سیمین همان زری است. با نگاهی بر كتاب غروب جلال متوجه میشویم اینكه بعد از مرگ پایهی اصلی خانوادهی زن متحول میشود، امر غریبی نیست. سیمین مینویسد: «در زندگی، كمتر زنی چون من اقبال داشته كه جفت مناسب خودش را پیدا كند. مثل دو مرغ مهاجر كه همدیگر را یافته باشند».
جلال به سیمین وصیت میكند روزگار به آدم سیلی میزند. سیلی كه خوردی، یا گیج میشوی و خلاص میافتی و هیچ كس دست تو را نخواهد گرفت. باید دست بگذاری سر زانویت و بگویی یا علی و بلند شوی كه شاید هم نتوانی؛ اما از سیلی روزگار هوشیار هم میتوان شد و تو سعی كن كه هوشیار شوی. این زن مسلم بعد از همسر متحول میشود.
توجه مخصوص آلاحمد به رمز در سووشون نیز مؤثر افتاده و این رمان سیاسی منطبق بر سیاست جلال شكل گرفته. به طوری كه یوسف آمیزهای است از جلال و تخیل این امر را میتوان چه در شخصیت یوسف و چه زبان خاص آلاحمدی او یافت. اشتباه ده ساله دربارهی پدر یوسف گویای آن است كه رماننویس خواسته است پدر یوسف را بر پدر آلاحمد منطبق سازد.
خلاصه اینكه جلال دههی چهل به دههی بیست رفته و زری هم حاصل آمدهی تجربیات خود دانشور است. زری با سه فرزند و فرزندی در راه و سپردنش به تیغ جراحی و سپردن بچهها به كلفت. طوری كه او، مستقیماً در كار روزمرهی فرزندان دخالت چندانی نداشته باشد. اینجاست كه دانشور فقدان تجربهی بیفرزندی را كه میتوانست ضعف او باشد، به قدرت تبدیل كرده است. سیمین در مورد بعضی از آدمها بسیار مطلقنگری كرده است، از جمله خانم حكیم.
قبلاً گفتیم این رمان رمز نیست. دلایلی كه میتوان ارائه كرد، این است كه اول: دو زمان مقابل هم قرار داده شده. فصل بهار و تابستان. مرگ یوسف در مرداد ماه آن هم 29 است كه 28 مرداد سیودو را به یاد میآورد.
ذكر فقط 31 مرداد و متذكر نشدن مرگ یوسف تمهیدی جالب است.
دوم: مقابل نهادن دو مكان. تقابل خانه باغ زری با كل ایران كه اشغال شده و به یغما رفت. نهادن دیوانه خانه و سیر حوادث آن با كل ایران در زمان اشغال ایران. تحول پسر دهاتی و تبدیل او به یك مسیحی.
ما در این رمان تركیب چند مفهوم را داریم. مراسم سیاوشان و اجرای مراسم خاص تعزیه، مرگ یوسف مرگی عام و كلی است و نیز كربلا شدن شیراز برای عمه. تركیب و تقابل یك شخص و مردم. تقابل دو چیز یا حتی بیشتر، دیگر ابزار كار هنری دانشور شده است.
وصیتنامهی سووشون رها كردن تعلقات شخصی و هم خطر كردن وصیت یوسف است به زری، هم پیام قصه مك ماهون. در حقیقت وصیت جلال به سیمین.
البته سیمین به این نقدها اعتراض دارد. او معتقد است اثر هركس را باید با الگوی خاص خودش نقد كرد. سیمین معتقد است كه در نقد اثرش طبع شاعرانه او دیده نشده است. او باید شاعر میشد؛ ولی چون وراج است، نتوانسته شاعر شود. او معتقد است در او یك حالت عرفانی هست كه به او قدرت پیشبینی حوادث را می دهد. مرگ جلال، آزادی ایرلند در سووشون پیشبینی شده است و این عرفان در نقدها ندیده گرفته شده. او معتقد است هركس از تناقض آدمهای او ایراد میگیرد، نه شیراز را میشناسد و نه آدم شادی است. ادبیات ایران از نظر سیمین به مرز فوق افسردگی میرسد. اگر ساعدی مینویسد، حق دارد، او سرخوردهی این دنیاست؛ ولی از دیگران پذیرفتنی نیست.
هدف دانشور از نگارش سووشون این است كه نشان دهد تاریخ تكرار میشود. او معتقد است ما هرچه هستیم از بركت تاریخ است.
سر یحیی در طشت جلوی سالومه، سر امام حسین است در طشت جلوی یزید. این ایهام را اول جلال درمییابد و تا حدی هم آزاد تهرانی متوجهی آن میشود.
دانشور خود را تحت تأثیر كاپوته میداند و از نزدیك با او آشنا شده است و اعتقاد دارد كه چون دكترای ادبیات فارسی دارد و زیردست فروزانفر، بهمنیار و سیاح كار كرده است، بدون تقلید از جلال توانسته در خود فضای رمانش، ساده، با كلمات عامیانه شاعرانه كشدار به نثری برسد.
دانشور در یكی از مصاحبههای خود گفته: رمان سووشون خیلی بهتر از چشمهایش است و همچنین رمان دختر رعیت را بسیار ضعیف میداند.
در حالی كه رمان كلیدر را از هر جهت قبول دارد و همیشه از دولتآبادی دفاع كرده است.
سیمین دانشور از نثر بوستان تأثیر گرفته و هر شب نیز حافظ میخواند. به نظر او زبان حافظ كاملترین زبان است. نظامی و خاقانی را انكار نمیكند؛ ولی كارهای آنها را نمیپسندد. او میگوید نظامی حتی یكبار هم در عمرش عاشق نشده است. او همچنین مطالعات زیادی روی نثر بیهقی و ناصرخسرو داشته و مدتی زبان بریده بریده ناصرخسرو را استفاده میكرده. ولی چون جلال با آن زبان كار میكند، او رها میكند. او میگوید «من به خودم برمیگردم و اصلاً كاری به بیهقی ندارم. میخواهم خودم باشم».
در پایان سیمین آینده را اینگونه پیشبینی میكند: در دورهی سامانی پس از اینكه آخرالزمان تاریخ برسد، یعنی پس از اینكه همه سنگها خوب واكنده شد، یك دورهی سعادت بشری فرا میرسد. این دنیای پرهیاهو، شبیه بازار مسگرها پر از مواد مخدر، پر از ولنگاریهای جنبی و پر از تنش و تشنج میان شرق و غرب، با این همه بمبهای جورواجور نمیتواند ادامه پیدا كند و حتماً دنیایی روشن و پرامید، انتظار بشر آینده را میكشد.


طریان که متولد سال 1299 تهران بود، بعد از دریافت درجه کارشناسی فیزیک از دانشکده علوم دانشگاه تهران، در آزمایشگاه دانشکده علوم مشغول به خدمت شد. سپس با هزینه شخصی به فرانسه رفت و در دانشگاه سوربن، مدرک دکترای خود را در رشته فیزیک دریافت کرد و با وجود پیشنهاد استادی در دانشگاه سوربن به ایران بازگشت و در دانشگاه تهران به سمت استادی منصوب شد. طریان درباره بازگشتش به ایران بعد از تحصیل در فرانسه بارها گفته بود: «خیلیها به من گفتند که آنجا بمانم؛ اما من به ایران برگشتم تا به فرزندان این کشور کمک کنم.»

البته این علاقه آنقدر قوی و پایدار بود که پس از جدایی از دانشگاه و دانشجویانش هنوز هم مادرانه خاطرات روزهای حضور در کلاس درس را مرور میکرد و با وجودی که در سال 1358 بازنشسته شده بود، اما علاقهاش به علم و دانش سبب شد تا وصیتنامهای تنظیم کند و منزل مسکونی خود را پس از مرگ به ارامنه جلفا و دانشجویانی که محل اسکان مناسبی ندارند، ببخشد.
آلینوش طریان از بزرگانی بود که علم کشور بخصوص حوزه فیزیک و نجوم هیچگاه فراموشش نخواهد کرد. او که برای نخستینبار درسهای فیزیک خورشیدی و اخترفیزیک را ارائه داد، پایهگذاری نخستین رصدخانه فیزیک خورشیدی و پایهگذاری نخستین تلسکوپ خورشیدی را در کارنامه پربارش برای همیشه ثبت کرد.
امروز در حالی پیکر این بزرگبانوی علمی کشور ساعت یک بعدازظهر از کلیسای مریم مقدس واقع در تهران ـ خیابان جمهوری ـ بین حافظ و استانبول ـ خیابان میرزاکوچکخان تشییع میشود که بسیاری از اساتید و دانشجویان کشور آنچه هستند را مدیون او و دیگرانی میدانند که زندگیشان را وقف ایران و ایرانی کردهاند.
منبع : پول نیوز


خداي بزرگ است اهورامزدا
گوید داریوش شاه: من پارسی ام. از پارس مصر را گرفتم. من فرمان دادم این کانال را بکنند از رودی بنام نیل که در مصرجریان دارد به دریایی که از پارس می آید. پس این کانال کنده شد آنگونه که من فرمان دادم و کشتی ها رفتند از مصر از طریق این کانال به پارس آنگونه که مرا کام بود
كتيبه 2500 ساله داريوش بزرگ در كنار كانال سوئز
بحرین نه ملک دزد و بیگانه بود بحرین ترا خانه و کاشانه بود
بر شیخ بگو که می ستانیم از او این ها که بگویم نه افسانه بود
(فرخ تمیمی)
تاریخچه سرزمین ایرانی بحرین
دریای پارس
در کشاش این دنیای پهناور و کهن هر زمان که ایران و ایرانی قدرتمند بوده است بسیار با سعادت و سرافرازبوده است و در هیچ کجای تاریخش یاد ندارد که بی دلیل به کشوری بیگانه یا دور دست حمله کند و آنجا را مورد تاخت و تاز و کشتار قرار دهد . هیچگاه قدرتش باعث سواستفاده برای تجاوز به کشورهای دیگر نشده است . دقیقا عکس این قضیه نیز برای ایران ما صادق است . هرزگاهی که حکومتهای نالایق بر روی کار آمده اند و منافع شخصی را بر منافع ملی ترجیح دادند سایه شوم توطئه بیگانگان , انحطاط و تجاوز های پی در پی به ایران را شاهد بوده ایم . آن زمانهایی که انوشیروان دادگر , کوروش بزرگ , داریوش بزرگ , خشایارشا , بهرام گور , تیرداد بزرگ , مهرداد بزرگ , یعقوب لیث رویگر , اسماعیل سامانی , اردشیر بابکان – شاه عباس کبیر صفوی , نادرشاه افشار و دیگر میهن پرستان ایران بر مسند قدرت نشستند ایران و ایرانی سرافراز در جهان رخ نمایی کرده است . ولی شوربختانه هنگامی که شاهان مستبد , هرزه و میهن فروشی مانند شاه سلطان حسین ها و محمد علیشاه ها بر ایران حکمرانی کردند ایران مورد یورش بیگانگان قرار گرفت و سراشیبی سقوط را به سرعت طی کرد . اینک بحث بر سر جزیره ایرانی بحرین است . سرزمینی که از دیرباز بخشی لاینفک از ایران ما بوده است . از آنجایی که استعمار پیر انگلستان و روس بی درنگ سایه شومش بر ایران اهورایی ما رخ نمایی کرده است بحرین این جزیره ایرانی را با هزاران توطئه و فریب از بدنه ایران ما جدا کردند . اینک بخشهایی از آنچه که ما به عنوان دلایل مستند و منطقی جهت اثبات هویت ملی ایرانی بحرین می شناسیم بیان میکنیم . بحرین در زمان نخست وزیری هویدا در حکومت شاهنشاهی پهلوی با توطئه گسترده انگلستان از ایران جدا شد . البته گفته می شود با پا درمیانی اعضای حزب نهضت ایران بزرگ در مجلس شورای ملی این امر به صورت قانون رسمی تصویب نشد که این به منزله غیر مردمی بودن این حرکت است . انگلستان با دهها نامه و اعتراض به سازمانهای بین المللی ایران را اشغالگر بحرین نامیده بود . پادشاه ایران که توسط عوامل بی مسئولیت و فاسد اطرافش فریب خورده بود راضی به برگزاری رفراندومی در بحرین می شود که نهایت نتیجه رفراندوم به سود انگلستان شد . رفراندومی سراسر دروغ و فریب کاری تا انگلستان به ثروت های بیکران و موقعیت ژئوپولتیک این منطقه همیشه ایرانی دست پیدا کند . ولی بدون شک اگر همان روزگار پاسخی کوبنده بر این استعمارگران داده می شد امروز هرگز شاهد جعل نام خلیج فارس به خلیج تازیان نبودیم , هرگز شاهد ادعاهای مضحک مالکیت اعراب بادیه نشین بر جزایر سه گانه ایران نبودیم , هرگز شاهد ادعای مالکیت دانشمندان ایرانی به نام بزرگان عرب نبودیم . . . و حتی شاید اگر برخوردی شدید و بنیادین از سوی دولت ایران برای جدا شدن کردن بحرین از کشورمان داده می شد شاید ما هرگز شاهد 8 سال جنگ تحمیلی برای بدست آوردن سرزمین آریایی خوزستان و نفت آن توسط عراق نبودیم . بدون شک تجزیه یک قسمت از خاک ایران حتی کوچترین عضو آن که بحرین بوده است متاسفانه میتواند بزرگترین دست آویز برای دشمنان سرزمین اهورایی ما باشد . بحرین ایران که در سال 1336 رسما توسط دولت وقت ایران استان چهاردهم این سرزمین معرفی شده بود با هزاران نیرنگ پلید توسط انگلستان پیر شوم استعمار تصرف شد . شاید نام استقلال بر خاکهای ایران گذاشته باشند ولی هیچ شهری که از ایران تجزیه شد امروز هیچ برای گفتن در جهان ندارد و ثروتهای بیکرانش توسط بیگانگان به یغما می رود . مانند نفت کردستان عراق – نفت و مروارید بحرین , نفت جمهوری آذربایجان – ترکمستان و . . . پس باید ما بدرجه ای از فهم و درک برسیم که این فتنه های بیگانه را که در لوای آزادی و دموکراسی و استقلال به شهرهای ایران می دهند را خاموش کنیم . استقلالی که امروز جمهوری آذربایجان ( ایران شمالی ) , تاجیکستان , ازبکستان , ترکمنستان , کردستانات , ارمنستان , بحرین و . . . نه در صنعت , نه در تکنولوژی , نه در اقتصاد , نه در رفاه اجتماعی , نه در پرستیژ جهانی هیچ حرفی برای گفتن ندارند . پس وظیفه ملی و میهنی ماست که برای پیوستن دوباره آنان از هیچ تلاشی دریغ نکنیم زیرا در غیر این صورت بیگانگان در جهت عکس آن بهره خواهند برد . این امری در موقیعت کنونی ایران بسیار ضروری به نظر می رسد .
تاریخ بحرین پیش از اسلام
بحرین نام مجموعه جزایری ایرانی است ک در جنوب غربی ایران قرار دارد و در غرب کشور قطر واقع شده است . نام جزایر دیگر بحرین به این شرح است : منامه , محرق , ام نعسان , ستره , ام الشجر , ام الشجیر , بنی صالح , بکا , حوار , حاله البیض . بحرین دارای محصولات بسیاری از قبیل برنج , انار , لیمو , گردو , مرکبات , موز , بادام , تمرهندی , انبه می باشد . مردم جزیره بحرین تا پیش از استقلال بیش از 2/3 ایرانی شیعه مذهب و پارسی زبان بوده اند . متاسفانه پس از جدا شدن با یاری کشورهای عربی و انگلستان هویت ایرانی آنجا را تعدیل دادند و عربهای بسیاری را راهی بحرین نمودند تا هرگونه ارتباط با ایران و هویت ایرانی را تکذیب کنند . همینطور ایرانیان بسیاری مجبور به کوچ به سواحل خلیج فارس شدند ولی تاریخ و اسناد ملی بسیاری که بر جای مانده است همه تلاشهای کشورهای بدوی عرب را بی نتیجه می گذارد و ایرانی بودن بحرین را اثبات میکند . روزگاری نه چندان دور پول ایران با ارزشترین پول بحرین بود ولی انگستان پول خود را جایگزین آن نمود . شهر منامه پرجمعیت ترین شهر بحرین است . بسیاری از مناطق بحرین نامهای ایرانی دارد منجمله : توبلی , دراز , توری , دمستان , سبز , شاخوره , فارسیه , کرانه , کرزکان , مرخ , مروزان , نویدرات که همگی مشتق شده زبان پارسی هستند .بیشتر مورخان عرب بر این باور هستند که نخستین شهری از ایران که توسط سپاه اسلام گشوده شده بحرین است .
مجمع الجزایر بحرین از قدیم الایام بخشی از ایران پیش از اسلام بوده است،ولی اعراب ساكن آن جزیره به علت دوری از شعاع عمل حكومت و نیروهای مركزی ایران به طور مكرر مشكلات و دردسرهای زیادی برای حكومت مركزی ایران ایجاد میكرد؛ بنابراین منطقه خلیج فارس را توأم با اغتشاش و آشوب و راهزنی ساخته بودند. تا اینكه شاپور دوم پادشاه ساسانی ( ملقب به شاپور ذوالكتاف ،309,337 م) با قوای كامل و كشتیهای متعدد جنگی به بحرین لشكركشی كرد و شورشیها را با شدت عمل سركوب كرد. به نحوی كه تا زمان سقوط دولت ساسانی به دست اعراب ( 651م.) آرامش كاملی در آنجا برقرار بود. عربها بعد از اسلام تشكیلات اداری سرزمینهای فتح شده را تغییر نمیدادند؛ زیرا تشكیلات اداری كه جانشین آن كنند نداشتند به جای آن، از مرد م آن سرزمینها كه آنها دارای تمدن و فرهنگی درخشان و بعضا بالاتر از تمدن اعراب بودند برای ایجاد و اداره تشكیلات اداری – اسلامی استفاده مینمودند و این روش به آنان كمك شایانی میكرد.
امین روحانی در کتاب خود معروف به ملوک العرب نوشته است : در سالهای نخستین اسلام بحرین در قلمرو ایران بود . مردمانش زرتشتی و یهودی و نصاری . منذر و تیمی از ماموران پادشاه ایران مسئول حکمرانی بر بحرین بوده اند .
به موجب تاریخ خلیج فارس یا دریای پارس جایگاه آریایی ها بوده است و سکنه شامات پیش از این در این نواحی زندگی می کردند . کتیه ای نیز از دوره آشوریان در بحرین کشف شده است . در تمامی دوران های پیش از اسلام دولت امپراتوری ایران بر کل نواحی خلیج فارس و شهرهای اطراف آن کنترل و نظارت داشته است . در کتیبه های باستانی آشور از بحرین به نام "نی دوک کی" نام برده شده است . دکتر وتسفلد و دکتر تئودوروبنت براین باورند که آریایی ها عموما بر دریای عمان و خلیج فارس ساکن بوده اند . قبرستان باستانی که امروزه در چند کیلومتری قصبه ابوعلی در جنوب منامه واقع شده است نمونه ای از این تمدن بیش از 4600 ساله در بحرین آریایی است . "دکتر وستفلد" می گوید پیش از اسلام سواحل غربی دریای پارس توسط ایرانیان اداره می شده است . حتی شهری نیز ار دوره ساسانی نیز باقی است که بنام یکی از سرداران ایرانی نام گذاری شده است . این شهر امروزه اسپیدگان ( اسفنج ) نام دارد که از سردار اسپدویه گرفته شده است . پس از اسلام در زمان حضرت محمد ماموری از ظرف وی حامل پیام به مامور ایرانی در بحرین می شود . وی برای مدتی کوتاه اسلام آوردند ولی پس از مرگ پیامبر همگی به دین زرتشتی و مسیحیت بازگشتند .یکی از قدیمی ترین سند مالکیت ایران بر بحرین به محمد ابن جریر طبری باز میگردد . وی می نویسد : در زمان اشکانیان عربها همه د رحجاز بودند و بایده و مکه و یمن سکونت گاه آنان . آن گروهی که در حجاز و بادیه بودند به قحطی و گرسنگی دچار شدند . از سویی به عراق نمی توانستند وارد شوند زیرا عراق در اختیار اشکانیان ایران بود . پس از حجاز به بحرین کوچ کردند که در اختیار ایران بود .
مستشرق معروف فرانسوی کوسن دو پرسوال در کتاب خود به نام تاریخ اعراب پیش از اسلام ذکر کرده است و این جمله طبری را عینا تکرار کرده است .
ابوالفرج اصفهانی مولف کتاب اغانی در جلد یازدهم آورده است : برخی از خاندانهای عرب به ناحیه هجر در بحرین کوچ کردند ولی مردمان آنجا مانع از ورود آنان شدند و جنگ در گرفت و ساکنین آنجا شکست خوردند و اعراب در آنجا سکونت گزیدند .
تاریخ طبری ذکر میکند : در زمان پادشاهی اردشیر بابکان در بحرین شاهی به نام سنطرق حکمرانی میکرد . اردشیر سرداری به جنگ وی فرستاد و او را شکست داد و قلعه او را تصرف کرد و اموال وی را به عنوان غنیمت به ایران آوردند . فرزند خویش را به شاهی آنجا گماشت . اردشیر شهری در بحرین بنا کرد به نام خط که در زمان وی پایتخت این جزیره بوده است . پس از وی شاپور ذوالاکتاف که در سالهای 310 تا 379 پادشاهی میکرده است برخی اعراب تابع ایران دست به شورش می زنند . آنان از ناحیه هجر بر ضد شاهنشاه ایران شورش نمودند . شاپور قوای دریایی ارتش ایران را راهی این منطقه کرد . این نبرد پس از جنگ سناخریب نخستین نبرد دریایی است که در منطقه ثبت شده است . شاپور راهی خط , هجر , یمامه شد و آنان را در سر جای خود نشاند .
سرآرنلدویلسن مولف کتاب خلیج فارس درباره نبرد شاهپور می نویسد : شاپور در قطیف از کشتی پیدا شد و عده زیادی از شورشیان بحرینی را سرکوب کرد و کل جزیره را تحت کنترل گرفت . سپس به سوی تمیم راهی شد ولی چون شرارت اعراب خاتمه نیافت و شورشهای سختی کردند شاهپور آنان را برای عبرت گرفتن دیگران به یکدیگر بست و شانه هایشان را سوراخ نمود و طنابی از میان آنها عبور داد . پس از این واقعه بحرین برای همیشه آرام شد و تحت کنترل ایران .
کتیبه داریوش بزرگ در بیستون نیز سندی دیگر بر مالکیت ایران بر خلیج فارس و کلیه جزایر آن است : داریوش شاه از اربابه ( بخشی از عربستان ) , ماکا ( قسمت مجاور تنگه هرمز ) و . . . نام می برد . جنوب و تنگه هرمز و سواحل خلیج فارس کاملا تحت اختیار ایران بوده است .
بحرین در طول چهارصد و اندی سال حکمرانی ساسانیان بر بخش زیادی از خاورمیانه جزوی از خاک ایران بود .
کلمان هوار می نویسد در زمان پادشاهی خسرو پرویز ساسانی در سالهای 590 تا 627 میلادی پیامبر اسلام شاه بحرین به نام منذربن ساوی را که زیر کنترل شاهنشاه ایران بود به اسلام دعوت نمود و او اسلام آورد . در آن وقت در هجر پاتخت بحرین مرزبانی به نام اسبی بخت کنترل نظامی بحرین را بر عهده داشت . وی از سوی شاهنشاه ایران برگزیده شده بود . چون برخی از بحرینی ها اسلام نیاورند و مجبور به دادن خراج به ماموران پیامبر شدند ساکنین بحرین سر به شورش نهادند و پس از مدتی همگی از اسلام برگشتند و زرتشتی گشتند .
در کتاب الخراج آورده شده است : پیامبر اسلام از مجوسان ( زرتشتیان ) هجر در بحرین جزیه میگرفت و قرار گشت هرکسی به دین اسلام روی آورد مال و خون و زندگی اش در امان باشد .
مستشرق فرانوسی به نام شارل شفر در ترجمه کتاب نصر خسرو قبادانی می نویسد : نام مرزبان بحرین همان اسپدویه ایرانی است .
کلمنت اوار می گوید : در زمان انوشیروان عادل سپاهی عظیم راهی خلیج فارس شد . نیروی دریایی ایران در ابوله واقع در مصب فرات تجهیز شد و از دماغه حد به عدن رفت و بیشتر نواحی عربستان را به زیر کنترل ایران در آورد . در نهایت حکومت سواحل جنوب خلیج فارس و شمال شرق جزیره العرب و جزایر بحرین به نعمان ابن منذر مامور پادشاه ایران سپرده شد . شاهنشاهان ایران بر تمام نواحی حکومتی خود از خود مردمان آن ناحیه مامور می گماشتند . در سالهای 633 میلادی مطابق با سال 12 هجری مردم بحرین از اسلام روی برگرداندند . پیشوای اینان منذر ایرانی بود که پس از چندی دوباره بحرین از زیر کنترل اعراب خارج شد و ایرانیان بر آنجا حکمرانی کردند . در زمان علی برخی از طوایف بحرین از دادن خراج سر بازدند ولی در خلافت عمر بحرین خراجهای هشتصد هزار درهم و پانصد هزار درهم به خلیفه پرداخت می کرد .
متن نامه پیامبر اسلام به نعمان ابن منذر مامور ایران در بحرین : بنام خدای بخشنده مهربان . این نامه ایست از سوی محمد فرستاده و رسول خدا بسوی منذرابن نعمان ساوی . سلام بر تو باد . به درستی که من حمد میکنم به سوی تو چنان خدایی را که نیست خدایی جز او و اینک محمد فرستاده و رسول اوست . پس من بدرستی که خدا را به یاد تو می آورم و هرکه نصیحت کند برای خود کرده است و هرکس اطاعت نماید فرستادگان مرا برای من خیر خواهی کرده است . یعنی تو به حق ایمان داری و فروتن و خاضعی . من شفاعت وی و خاندانش را خواهم نمود . پس تو و خاندانت امان می خواهی یافت پس اگر مسلمان شوی . پس گناهان تو را خواهم بخشید و تا زمانی که صالح و نیکوکار باشی در مقامت خواهی ماند و هرکه از قوم تو در دین یهود و زرتشت باقی باشد باید جزیه پرداخت نماید . . .
نهضت ایرانیان در بحرین ( پس از اسلام )
در زمان خلفای راشدین بخشی های بسیاری از ایران بر ضد حکومت اسلامی قیام کردند تا حکومت تازی را در ایران پایان دهند . این افراد خوارج نام گرفتند که بسیاری شان از مردمان ایران بودند و برخی دیگر عرب . در سال 72 هجری بحرین حکمران بحرین به نام "ابوفدیک خارجی" از اطاعت بنی امیه سرباز زد . ولی سال بعد عبدالملک بن مروان سپاهی راهی بحرین کرد و آنان را سرکوب نمود . پس از واقعه در سال 105 هجری مسعود عبدی بر ضد خلیفه قیام کرد . و بحرین را تحت کنترل خود درآورد . وی نوزده سال مستقل بر بحرین حکمرانی نمود ولی درسرانجام توسط سفیان بن عمرو کشته شد . قرامطه خوارجی بودند که پس از این واقعه در بحرین و عربستان سر به شورش نهادند . پیشوای اینان ابوطاهر ابوسعد حسنی جنابی بود که جصار شهر لحصا را در بحرین ایجاد نمود . در سال 443 هجری ناصر خسرو به بحرین سفر نمود . مردم آنجا را عموما قرامطی و همگی ایرانی توصیف کرده است . وی می نویسد : علی بن احمد نامی ایرانی مسجدی در لحسا ساخت و مسافران را در آن منزل می داد . خواجه نظام الملک نیز در سیاست نامه خود باطنیه بحرین را همگی ایرانی توصیف کرده است . نهضت قرمطیان نهضتی ایرانی بود که حمد الله مستوفی آن را به سال 319 هجری می داند که ایرانیان برای بیرون رفتن از زیر حکومت اعراب ایجاد نموده بودند . پس از قرامطه شورش صاحب الزنج در سال 449 هجری رخ داد که صاحبان آن ایرانیان بودند . برخی قیام این گروه را ظهور پیامبری جدید توصیف کرده اند . این نهضت بر ضد حکومتهای عرب بود و با برده داری در تضاد کامل بود . رهبر آنان پس از مدتی کشته شد .
در دوره دیلمیان بحرین و عمان بخشی از ایران بود و شاهزادگان ایرانی بر آنان حکمرانی می نمودند . "ابن بلخی" مورخ نامدار در کتاب فارس نامه می نویسد : چون نوبت به عضدوالدوله دیلمی رسید چندان عمارت ساخت که آن را حد نبود . در عهد او مجموع ممالک پارس کرمان و عمان و باعشر و مشرعه دریا بسیراف و پارس و . . . بود . پس از نقراض آل بویه و روی کار آمدن سلجوقیان بحرین نیز متعلق به ایران بود . در زمان عماد الدوله سلجوقی حکمران کرمان تا زمان فوت ارسلان شاه سلجوقی بحرین توسط شاه کرمان اداره می شد . پس از وی سلجوقشاه حاکم بحرین شد .
ابن بطوطه مورخ مشهور عرب که به شهرهای بسیار سفر کرده بود پس از رسیدن به بحرین می نویسد : محصول بحرین خرما , پنبه , انار و مروارید است . ساکنین آنجا از رافضیان هستند . ( رافضیان بخشی از ایالات ایران بوده است ) .
توطئه انگلستان در جدا کردن بحرین از ایران
اعلامیه استقلال سوری بحرین با کوشش دهها ساله انگلستان در تاریخ 14 اوت 1971 منتشر شد . یك روز بعد (15 اوت )، بحرین و انگلستان یك قرار داد دوستی با هدف "مشورت" در مواقع ضروری با یكدیگر امضا كردند. بدین ترتیب ، مسأله بحرین پس از یك و نیم قرن منازعه و كشمكش از سوی ایران به استعمار انگلیس واگذار شد ، سازش و توافق پنهانی انجام شده بین ایران و قدرتهای غربی بر سر نقش آتی ایران در منطقه خلیج فارس و اعطای امتیاز به ایران درباره یك مسأله دیگر ارضی كشور یعنی جزایر سه گانه که همیشه بخشی از ایران بود. در واقع باید گفت بحرین قربانی یك بده و بستان سیاسی شد و آخرین بخش جدا شده از خاك ایران در دوران معاصر بود.
بحرین از آغاز تشكیل امپراتوری اعراب که بوسیله خون و شمشیر در جهت گسترش دین اسلام انتشار یافته بود و بویژه در عصر بنی امیه ، از مركزیتی ویژه در حركتهای سیاسی و برخوردهای عقیدتی در منطقه خلیج فارس برخوردار شد. در سال 72 ه. ق (691 م . ) گروهی از خوارج به رهبری " ابوفدك " قیام بزرگی علیه حكومت اموی بر پا كردند و بحرین را از تابعیت خلفای اموی خارج ساختند فردی به نام " مسعود بن ابی زینب عبدی " در سال 105 ق . با اخراج والی اموی حدود بیست سال بر این مجمع الجزایر حكومت مستقل داست. در سال 151 والی بحرین ضد حكومت خلفا قیام كرد. حدود صد سال بعد قیام بردگان و سیاهپوستان منطقه به رهبری فردی ملقب به " صاحب الزنج " تمامی خلیج فارس را تحت تأثیر قرار داد. به دنبال آن گروهی دیگر به رهبری فردی ایرانی به نام " ابوسعید بهرام جنابی " (یا گناوه) علیه حكومت خلفا قیام كردند و یك جنبش آزادیخواهی را در منطقه گستراندند این جنبش كه قیام ابوسعیدی یا قرمطی ( ابوسعید از پیروان حمدان قرمطی بود )نام گرفت، از سواحل ایرن آغاز شد و ابوسعید با رفتن به بحرین آنجا را كانون مناسبی برای تحرك یافت .
پس از حمله اعراب به ایران و اشغال این كشور ، بحرین كماكان جزء ایران بزرگ باقی ماند.و تا قبل از قدرت رسیدن سلسله صفویه , كه پس از مدتهای طولانی ایران مجددا دارای یك حكومت واحد و متمركز شد, سرزمین ایران شاهد حكومتهای غیر متمركز و محلی متعددی بود كه همواره در رقابت قدرت و جنگ و نزاع با یكدیگر بودند ، بویژه اینكه ،حمله وحشیانه و گسترده مغولها به ایران نیز (در سال 1220 م. )همه چیز را بكلی دگرگون و آشفته ساخت ؛ ولی باید اشاره كرد كه بحرین همواره قسمتی از حكومتهای متشكل محلی در بخشهای جنوبی ایران محسوب میشد.
تا اینكه در اوایل قرن شانزده میلادی با هجوم استعمار پرتغال به منطقه اقیانوس هند و خلیج فارس (در سال 1506) ، بسیاری از نقاط استراتژیك منطقه و از جمله جزیره هرمز و مجمعالجزایر بحرین نیز ( در سال 1521) به تصرف و اشغال آنها در آمد. پس از گذشت حدود یك قرن از اشغال پرتغالیها، شاهعباس کبیر در سال 1602 با لشكركشی به بحرین آنجا را از تصرف اشغالگران خارجی آزاد كرد و مجددا به ایران ملحق نمود . پس از آن ،مجمع الجزایر بحرین مدت 180 سال مانند گذشته در اختیار و تحت نظر كامل حكومت ایران بود. سپس ، در سال 1783 (یا 1782 ) " شیخ احمد بن خلیفه " از قبیله "بنی عتبه " و از خاندان "خلیفه " كه از منطقه نجد در مركز عربستان به كویت مهاجرت كرده بود به این سرزمین حمله و پس از شكست سربازان ایرانی بر آن استیلا یافت . از آن پس، حكومت بحرین با حمایت همه جانبه سیاسی – استعماری و متجاوزگرانه انگلستان در اختیار اعضای خاندان " خلیفه " ( آل خلیفه ) قرار گرفت.
باید به این نكته مهم اشاره كرد كه وضعیت و ثبات حكومتها در ایران همواره مستقیما در اوضاع سیاسی و سرنوشت بحرین نیز تأثیر گذار بوده است، چنانكه مثلا پس از فوت شاه عباس اول – پادشاه قدرتمند صفوی , ، و ضعف جانشینان او ، راهزنان دریایی عرب تبار مستقر در بحرین نیز شروع به دستاندزی به خلیج فارس و مناطق اطراف آن كردند و در واقع تا مدتی اثری از حاكمیت ایران بر بحرین باقی نماند. در خلال این مدت نیز استعمار كهنه و قدرتمند انلیس در رقابت با قدرتهای استعماری دیگر در منطقه، و نیز در راستای سوء استفاده از اوضاع آشفته و نابسمان منطقه و ضعف قدرتهای همجور آن ، شیوخ عرب خلیج فارس را در كنترل و اراده خود در آورد و بالاخره در سال 1820 پس از قلع و قمع دزدان دریایی و برده فروشان ، قرادادها تحت الحمایگی را با رهبران شیخ نشینهای خلیج فارس و از جمله بحرین به امضا رساند.
شیخ سلمان بن احمد ( شیخ بحرین ) در ژانیه 1820 "قرارداد صلح عموی " یا " قرارداد اساسی " ( و در واقع همان قرارداد انقیاد و تحت الحمایگی )را با انگلستان امضا كرد، او به علت استحكام قدرت و سلطه اش بر بحرین ، خود را تحت الحمایه انگلیس اعلام كرد و پرچم آن كشور را بر فراز مقر دارالحكومه خود برافراشت! بدین ترتیب ، از این زمان به بعد تا مدت 150 سال ،بحرین تحت اشغال انگلستان درآمد و طبعا حكومت ایران را با یك مشكل جدی سیاسی و ارضی روبرو كرد.
قابل تذكر است كه " محمد بن خلیفه " حاكم وقت بحرین و نوه سلمان بن احمد با وجود اینكه در سال 1861 پیمانی را با كمپانی هند شرقی انگلیس درباره منع اقدامات جنگی دزدی دریایی و تجارت برده در خلیج فارس امضا كرده بود، زیر بار نفوذ انگلیس نمیرفت . به همین علت نیروی دریایی انگلیس در سال 1867 شهر منامه (پایتخت فعلی بحرین ) را گلوله باران كرد؛ ولی " عیسی بن علی " جانشین وی در سل 1868 طی انعقاد عهدنامهای ، رسما به تحت الحمایی انگلیس گردن نهاد. پیرو آن ، دولت ایران (در زمان سلطنت ناصرالدین شاه) طی یادداشتی به سفارت انگلستان در تهران به این اقدام دولت مذكور اعتراض كرد. دولت انگلستان در پاسخ این یادداشت ،اعلام كرد كه هدف از امضای پیمان یاد شده ،برقراری نظم و امنیت در خلیج فارس بوده است و اگر دولت ایرن خود چنین مسئولیتی را برعهده گیرد، دولت انگلیس از آن استقبال خواهد كرد! در این پاسخ تصریح شده بود كه اگر از شیخ بحرین حركتی سر بزند كه مستلزم اقدامات جدیدی از طرف دولت انگلیس باشد ،دولت ایران در جریان قرار خواهد گرفت! پس از آن نیز مجددا شیخ بحرین در سالهای 1880 و 1892 قراردادهای تحتالحمایگی دیگری را (مشابه قراردادهای تحت الحمایگی با سایر شیخ نشینها) با انگلستان به امضا رساند.
دولت ایران در مدت یك و نیم قرن حاد شدن مسأله بحرین (1820 ,1970 ) و دخالت و سلطه انگلستان بر آن جزیره سوق الجیشی ، هیچگاه جدایی بحرین از خاك ایران را نپذیرفت ولی در عین حال قدرت انجام عمل حادی علیه بریتانیای کبیر که روزگاری با تجاوز و غارت گری دهها کشور بیگانه را به اشغال در آورده بود را نیز نداشت. گفتنی است در داخل بحرین جدا از شیوخ آن كه عمدتا وابسته و زیر نفوذ شدید انگلستان بودند، از اوایل قرن بیستم به بعد بعضا جنبش های مخالف سسیاستهای انگلستان مشاهده میشد؛ مثلا در سال 1911 جمعی از بازرگانان و ملی گرایان بحرین خواستار محدود شدن نفوذ انگلستان و ایجاد كمیته داوری برای حل اختلافات فیمابین به خاطر صید مروارید شدند؛ ولی رهبران این گروه به وسیله مقامات انگلیسی مقیم بحرین دستگیر و به هندوستان تبعید گردیدند. ضمنا پیرو چالش قدرت دولتهای عثمانی و انگلیس بر سر حاكمیت بر بحرین ،پیمان شناسایی استقلال بحرین در سال 1913 به وسیله دولتهای مذكور به امضا رسید كه با بروز جنگ جهانی اول ناكام ماند.
قدرت و نفوذ انگلستان در سال 1923 با خلع شیخ عیسی از حكومت بحرین افزایش یافت و به ویژه با انتصاب " چارلز بلگریو " به عنوان مشاور انگلیسی حاكم جدید، و چندی بعد با انتقال پایگاه دریایی انگلیس از بندر باسعیدو (در غرب جزیره قشم ) به بحرین و انتقال مقر نماینده سیاسی انگلیس در خلیج فارس از بوشهر به بحرین، این قدرت و نفوذ وسیعتر و با ثبات تر شد. مقارن این تحولات و پس از انتقال سلطنت از سلسله قاجار به پهلوی ، ایران خواستار اعاده حق حاكمیت خود بر این سرزمین شد. در مقابل ، حكومت بحرین نیز با مشورت و خط دهی مشاوران و كارگزاران انگلیسی مقیم بحرین بر آن شد تا ساختار جمعیتی و مذهبی این شیخ نشین كوچك را حتی الامكان با اكثریت دادن به عربها سنی مذهب از كشورهای عربی به بحرین تشویق شد و هزاران تن فلسطینی و اعراب دیگر از كشورهای مختلف عرب به بحرین هجوم آوردند. به عبارتی ساختار نیمه ایرانی این منطقه رو به محو شدن رفت و تسلط عربها و انگلیس بیشتر گشت .
یكی از ویژگیهای مهم بحرین عبارت از تركیب جمعیتی و مذهبی آن است. با توجه به پیشینه تاریخی بحرین و وابستگی آن به ایران ،تعداد زیادی از ساكنان آن ایرانی تبار و فارسی زبان هستند كه در بخشهای گوناگون كشور مشغول به كار می باشند . چنانكه با وجود تغییر و تحولات گسترده در این امر در خلال دهههای گذشته ، حتی بر اساس منابع آماری كشور انگلستان 20 درصد بافت نژادی آن را در پایان دهه 1980 ایرانیان تشكیل میدادند! ضمنا حدود 60,70 درصد مسلمانان بحرین را شیعیان و تنها 30, 40 درصد آنان را سنیان تشكیل میدهند . در حالی كه با وجود اكثریت شیعیان ،قدرت سیاسی در دست مذهبان است و این امر یكی از نقا ضعف امنیت ملی آن كشور است . همین امر گاه به گاه مشكلاتی سیاسی بر بحرین به وجود آورده است، چنانكه مثلا در سال 1953 شیعیان بحرین كه از افزایش سریع مهاجرت كارگران عرب سنی مذهب و تغییر مصنوعی ساختار جمعیتی نگران و ناراضی بودند ، شورش كردند . لذا برخورد بین گروههای شیعه و سنی بحرین توسعه یافت و پس از چندی رهبران گروهها با تشكیل " كمیته وحدت ملی " ( لجنه الاتحاد الوطنی ) به یك آرامش نسبی رسیدند. در دورن سلطنت محمدرضا شاه ، حداقل در دو برهه زمانی مسأله مالكیت و حاكمیت ایران بر بحرین به صورت حادتر مطرح شد . در اسفند 1329 در لایحه مربوط به ملی كردن صنعت نفت ایران كه برای تصویب به مجلس شورای ملی ارائه شد، " شركت نفت بحرین " نیز در طرح ملی شدن قرار داشت ؛ چرا كه مجمع الجزایر بحرین بخشی از سرزمین ایران را تشكیل میداد بار دوم در آبان ماه 1336 هیأت وزیران با حضور شخص شاه لایحه ای را برای تقدیم به مجلس آماده كردند كه به وضوح نشان دهنده حق و ادعای مالكیت ایران به بحرین بود. در این لایحه كشور از نظر اداره سیاسی به چهارده استان تقسیم میشد كه بحرین استان چهاردهم را تشكیل میداد. بدین ترتیب ، از دیدگاه ایران ،منطقه بحرین از استان فارس جدا میشد و خود استان مستقلی را تشكیل میداد. این اقدام ایران مورد اعتراض مطبوعات و دولت متجاوز انگلستان و نیز نارضایتی اعراب تحت سلطه استعمار قرار گرفت. علیقلی اردلان وزیر امور خارجه وقت ایران در سخنرانی خود در مجلس شورای ملی در پاسخ به اظهارات مقامات انگلیسی در مجلس عوام آن كشور ، اظهار داشت كه حق حاكمیت ایران بر بحرین از اواخر قرن هجدهم به بعد تنها بر مبنای ادعای محض نبوده است ،بلكه " در واقع و بنا به دلایل و شواهد عینی ، ایران بر بحرین حكومت میرانده است و شیوخ بحرین نیز هر زمان كه آزاد بودهاند و حكومت مركزی ایران نیز قدرتمند بوده است، خودشان را بخشی از ایران می دانستند ؛ ایران در پاسخ به اعتراض اعراب اعلام كرد، " برادران عرب ما باید بدانند كه بحرین جزئی از پیكر ماست و مسأله بحرین از جمله منافع حیاتی ایران به شمار میآید" .
اهمیت سیاسی – استراتژیك بحرین در دهه 1960 افزایش یافت ، به ویژه اینكه ایران شاهد افزایش فعالیتهای انقلابی اعراب در سواحل خلیج فارس در خلال سالهای 1964, 1965 بود؛ ولی حضور نظامی انگلیس در منطقه و نیز بندر عدن تا اندازهای ترس ایران را كاهش میداد ؛ ولی در نوامبر 1967، نیروهای انگلیسی پیرو جنگلهای داخلی یمن از بندر استراتژیك عدن ( نزدیك باب المندب و ابتدای جنوبی دریای سرخ ) خارج شدند و پیرو آن ، (جمهوری دموكراتیك خلق یمن ) ( یمن جنوبی ) به عنوان یك كشور سوسیالیستی افراطی شكل گرفت . این كشور بزودی از جنبشهای انقلابی و چپگرای منطقه به حمایت برخاست و در این راستا با ایران و نیز كشورهای میانه رو ( و غرب گرای ) عرب به عنوان " كشورهای مرتجع " شروع به مقابله و مخالفت كرد.
انگلستان پس از خروج از عدن (یمن جنوبی) ،نیروهایش را به بحرین منتقل كرد و بدین ترتیب پس از عدن ،مجمع الجزایر ثروتمند و سوق الجیشی بحرین به عنوان پایگاه مهم انگلستان در شرق سوئز و خلیج فارس که مهم ترین مرکز انرژی جهان می باشد مطرح شد . مدتی بعد در ژانویه 1968 ،پس از اینكه انگلستان اعلام كردكه نیروهایش را تا پایان سال 1971 از شرق سوئز خارج خواهد كرد، دولت ایران از این تصمیم استقبال كرد و اعلام كرد كه از حق حاكمیت خود بر بحرین منصرف نشده است. سپس، با طراحی و هدایت انگلستان قرار شد فدراسیونی متشكل از نه شیخ نشین جنوب خلیج فارس و از جمله بحرین در قالب یك كشور واحد پس از خروج نیروهای انگلیسی از منطقه تشكیل شود،بویژه شیخ بحرین با ابراز ناخشنٌBR>در این میان، مذاكرات آشكار و پنهان میان ایران ،انگلستان ،عربستان سعودی و آمریكا انجام میگرفت . یكی از مواضع موجود بر سر حل مسأله بحرین – جدا از سیاستهای استعماری انگلستان – حمایت عربستان سعودی (به عنوان كشور عرب با نفوذ منطقه ) از خواستهها و آمال شیخ بحرین و نیز مرز آبهای سرزمینی و فلات قاره دو كشور بود. تضاد منافع دو كشور چنان بودكه شاه برنامه دیدار رسمیاش از عربستان سعودی را در اوایل سال 1968 (1347) به تعویق انداخته بود. بالاخره با مذاكرات طرفین اولین قدم قابل توجه در حل اختلافات دیرین دو كشور بر سر مرز فلات قاره و ما9� مطلقا قابل قبول نیست ".
محمدرضا شاه نیز به نوبه خود اعلام كرد ایجاد این فدراسیون چیزی جز یك اقدام استعماری و امپریالیستی و تلاش برای بازگشت انلگیس به منطقه از "درب پشتی " منطقه نیست. او هشدار داد كه ایران در صورت لزوم برای حفظ منافع تاریخی و حقوق سرزمینی خود قدرتمندانه اقدام خواهد كرد.
در این میان، مذاكرات آشكار و پنهان میان ایران ،انگلستان ،عربستان سعودی و آمریكا انجام میگرفت . یكی از مواضع موجود بر سر حل مسأله بحرین – جدا از سیاستهای استعماری انگلستان – حمایت عربستان سعودی (به عنوان كشور عرب با نفوذ منطقه ) از خواستهها و آمال شیخ بحرین و نیز مرز آبهای سرزمینی و فلات قاره دو كشور بود. تضاد منافع دو كشور چنان بودكه شاه برنامه دیدار رسمیاش از عربستان سعودی را در اوایل سال 1968 (1347) به تعویق انداخته بود. بالاخره با مذاكرات طرفین اولین قدم قابل توجه در حل اختلافات دیرین دو كشور بر سر مرز فلات قاره و مالكیت جزایر فارسی و عربی در تاریخ 24 اكتبر 1968 با امضای یك موافقتنامه انجام گرفت . مذاكرات و توافقهای پنهانی بین ایران و انگلستان و آمریكا و نیز امضای توافقنامه فوق باعث شد ایران در مورد مسأله بحرین كوتاه بیاید و متاسفانه عقب نشینی سیاسی كند.
شاه در دیدار رسمی خود از هندوستان ،در یك مصاحبه بی سابقه و ضد ملی در طبوعات "دهلی نو" در تاریخ 4 ژانویه 1969 اعلام كرد كه " اگر مردم بحرین خواهان پیوستن به كشورم ایران نباشند" ایران از ادعاهای سرزمینی اش نسبت به این جزیره خلیج فارس دست خواهد كشید. وی گفت چنانچه سیاست بین المللی خواهان آن باشد، ایران نیز خواست مردم بحرین را میپذیرد . شاه تأكید كرد كه ایران مخالف استفاده از زور برای حل مسأله ارضی بحرین است. وی در پاسخ به این سوأل كه آیا او پیشنهاد انجام یك انتخابات عمومی یا رفراندومی در رابطه با كسب نظر مردم بحرین را دارد یا خیر پاسخ داد:
من نمیخواهم دراین زمان وارد جزئیات مربوط به این سوال بشوم ؛ ولی هر نوع وسیله ای كه بتواند به یك روش رسمی و مورد پذیرش شما و ما و تمامی جهان نشانگر خواست مردم بحرین باشد، مطلوب خواهد بود. این حرکت غیر ملی محمد رضا شاه بدون شک مورد تائید هیچ ایرانی آگاه و ایران دوستی نبود زیرا در قوانین کشورهای آزاد و متمدن هیچ شهری حق تجزیه از کشور را ندارد و فقط در صورت تائید نمایندگان مجلس ملی آن کشور و رفراندوم از تمامی ملت آن کشور میتوان رای به خروج یک منطقه از کشوری داد و اینکه خود شاه یک نفره تصمیم به تجزیه یک شهر مهم و سوق الجیشی بگیرد چیزی جز بده بستان و دیکتاتوری حکومتی نمی باشد . محمد رضا شاه که فردی ایران دوست بود متاسفانه با این حرکت خود که در زیر فشارهای استعمار پیر انگلستان انجام گرفت لکه سیاهی در کارنامه خود به جای گذاشت . همانگونه که امروزه پس از حدود 200 سال هر ایرانی آزاده ای که عرق ملی دارد به سلاطین خودفروخته و هرزه قاجار که 17 شهر قفقاز و هرات و بلوچستان را به روسها واگذار نمودند نفرین می فرستد .
محمد رضا شاه پهلوی در ادامه پاسخ به سؤال خبرنگاران اشاره كرد كه بحرین 150 سال پیش به وسیله انگلیس به اشغال درآمد و از ایران جدا شد واكنون خودش در حال ترك خلیج فارس است، ولی انگلیس نمیتواند آنچه را كه از ایران بازستاده بدون رضایت این كشور به طرف دیگری بدهد و در عین حال ، ایران پس از خروج انگلستان در پی اشغال بحرین نخواهد بود، بنابراین چنین حالت و دورهای یك وضعیت غیر امنیتی ایجاد خواهد كرد. این سخنان و اظهار نظرهای رسمی شاه نشان دهنده رسیدن به یك نقطه سازش و توافق منطقهای بین شاه و قدرتهای بزرگ و در عین حال زمینه سازیهای لازم افكار عمومی برای حل نهایی مسأله بحرین از طریق جدایی آن از خاك ایران بود. در آن شرایط زمانی ایران نمیتوانست از طریق نظامی بحرین را بازستانی كند، این اقدام عواقب خطرناكی برای ایران در پی داشت. مسلمان انگلستان به عنوان یك قدرت بزرگ استعماری اجازه چنین اقدام جسورانهای را به ایران نمیداد، ضمن اینكه این كار تمام كشورهای عربی را (اعم از تندرو و محافظه كار ) علیه ایران متحد و هم پیمان میساخت . این در حالی بود كه ایران در آن دوران درگیریهای ارضی و مرزی و سیاسی گسترده ای با عراق داشت. از طرف دیگر این اقدام نظامی ایران برخلاف اصول سازمان ملل متحد بود كه ایران نیز عضو فعال آن به شمار میرفت .
بنابراین شاه با توجه با سازشهای پنهانی انجام شده دست به این اقدام ضد ایرانی زد . چنانكه حدود نه ماه پس از مصاحبه دهلی نو، شاه در زمستان سال 1348 (اوایل 1970) مجددا در مصاحبهای خواستار حل مسأله برحین از طریق كسب نظر مردم بحرین به طور رسمی به وسیله سازمان ملل متحد شد. بالاخره پیشنهاد رسمی شاه از طریق گفتگوهای بعدی ایران با انگلستان و دبیركل سازمان ملل (اوتانت ) در اوایل سال 1970 به نتیجه نهای رسید ایران در تاریخ 9 مارس 1970 ( 9 اسفند 1348 ) رسما مساعی جمیله دبیركل سازمان ملل را برای استعلام نظرهای واقعی مردم بحرین از طریق انتصاب یك نماینده ویژه خود برای انجام این مأموریت خواستار شد.
انگلستان در تاریخ 20 مارس موافقت رسمی خود را با انجام پیشنهاد دولت ایران به اوتانت دبیركل سازمان ملل اعلام كرد . وی نیز در همان روز پس از مشورت با نمایندگان ایران و انگلستان اعلام كرد "%Dیاردی دادهها و نتایج كسب شده را در گزارشی به دبیركل تسلیم كرد تا بر اساس آن تصمیم نهایی درباره سرنوشت بحرین اتخاذ شود.
در گزارش مذكور آمده بود: هیأت اعزامی دریافتند كه مردم بحرین پیشنهاد و درخواست ایران و انگلستان برای نظرخواهی و مساعی جمیله سازمان ملل را در این راه مورد ستایش و تقد� مسئولیت خود و ابراز نظر و تصمیم نهاییاش در مورد حل مسأله بحرین ، اختیار تام گرفت.
نماینده ویژه دبیركل در امور بحرین ، در رأس یك هیأت پنج نفری عازم آن جزیره شد و از 29 مارس تا 18 آوریل 1970 به نظر خواهی گزینشی و گفتگو با گروههای منتخب سیاسی – اجتماعی بحرین پرداخت . ذكر این نكته ضروری است كه برخلاف ادعای برخی منابع خارجی مبنی بر مراجعه به آراء عمومی از طریق رفراندوم یا انتخابات عمومی ،این امر صحت ندارد، بلكه به همان روش محدود گزینشی یاد شده انجام گرفت .
پس از نظرخواهی یک رفراندوم سوری تحت کنترل انگلستان از مردم بحرین ، گیچیاردی دادهها و نتایج كسب شده را در گزارشی به دبیركل تسلیم كرد تا بر اساس آن تصمیم نهایی درباره سرنوشت بحرین اتخاذ شود.
در گزارش مذكور آمده بود: هیأت اعزامی دریافتند كه مردم بحرین پیشنهاد و درخواست ایران و انگلستان برای نظرخواهی و مساعی جمیله سازمان ملل را در این راه مورد ستایش و تقدیر قرار دادند، هیچ گونه تلخكامی و خصومتی از سوی مردم بحرین نسبت به ایرانیها مشاهده نشد و اظهار امیدواری شده بود كه " ادعای مالكیت ایران بر بحرین یكباره و برای همیشه كنار رود " . ضمنا آمده بود كه مردم بحرین پس از حل مسأله بحرین ، خواستار روابط نزدیكتر خود با سایر كشورهای عرب و نیز ایران هستند، اینكه خواهان یك " كشور مستقل و با حاكمیت كامل " سیاسی هستند و بالاخره اینكه اكثریت تام مردم احساس میكنند كه بحرین یك كشور عربی است . ضمنا در گزارش نوشته شده بود كه هیأت اعزامی به تفاوتهای مختصری در نظر جمعیت شهری و روستایی بحرینیها پی بردهاند، از جمله در مورد ایرانی تبارها ،افراد دارای تحصیلات بالا و گروهها دیگر اجتماعی؛ ولی این تفاوتها از نظر نتیجهگیری نهایی اعضای هیأت جنبه حاشیهای (و نه اساسی )داشتند.
گزارش یاد شده از سوی دبیر كل به شورای امنیت ارجاع شد و شورای امنیت نیر با استناد به نتیجه گیری نهایی گزارش تدوین شده مفاد آن را راجع به استقلال بحرین و جداییآن از خاك ایران در تاریخ 30 آوریل 1970 مورد تأیید و تصویب قرار داد.
ایران نیز در ماه مه (اردیبهشت 1349 ) برای شناسایی رسمی قطعنامه شورای امنیت در مورد استقلال بحرین در جدایی از خاك كشور دست زد. چنانكه هیأت دولت قطعنامهای را به منظور تصویب تصمیم شورای امنیت به مجلس شورای ملی تقدیم كرد.
اعلامیه استقلال بحرین در تاریخ 14 اوت 1971 منتشر شد . دولت ایران تنها یك ساعت پس از استقلال بحرین آن را به رسمیت شناخت . یك روز بعد (15 اوت )، بحرین و انگلستان فخیمه یك قرار داد دوستی با هدف ( مشورت ) در مواقع ضروری با یكدیگر امضا كردند ! در واقع باید گفت بحرین قربانی یك بده و بستان سیاسی شد و آخرین بخش جدا شده از خاك ایران در دوران معاصر بود
موقعیت حساس و ثروتهای طبیعی بحرین
بحرین از دید ثروت نسبت به وسعت و جمعیتش بسیار غنی و حتی در خاورمیانه دارای مقامی والا می باشد . همین امر مهم ترین دلیل توطئه بیگانگان بر ضد این جزیزه ایرانی گشت تا آن را از ایران بزرگ جدا سازند و پادشاهان بی لیاقت و دست نشانده انگلستان و آمریکا را در آنجا روی کار آورند تا سرمایه های بیکران این سرمین را به یغما ببرند . نفت بحرین قابل توجه است ولی مروارید آن در خاورمیانه زبان زد است . از دیدگاه طبقه بندی نوع مروارید ها میتواند اینگونه دسته بندی نمود :
مروارید جیون یا مروارید غلطان که رنگش سفید مایل به سرخ است و بسیار گرانبها می باشد . مروارید سفید تمایل به سرخی زیاد . مروارید سفید و سبز مخلوط . مروارید برنک شیشه آسمانی یا کبود . مروارید خشن و درشت که نباتی نام دارد .
تا سال 1920 میلادی مروارید تنها منبع درآمد مردمان بحرین بود . ولی پس از آن با کشف نفت چهره شهر تغییر یافت و ثروتهای بسیاری نصیب مردم گشت . همگان بر این باورند که بحرین از ثروت مندترین شهرهای نفت خیز جهان است . در سال 1920 شرکت انگلیسی سندیکای شرق به ثبت رسید و جهت چپاول ثروت خاورمیانه راهی این سوی جهان شد . یکی از مدیران این شرکت شخی به نام هومز بود بود که مامور نفت بحرین شد . بحرین به دلیل آنکه فاقد آب شرب بود و با کوچکترین طوفانی چاههای نفت جزیره اش بسته می شد با آب آشامیدنی مشکلاتی داشت . لیکن هومز انگلیسی از فرصت بهره برد و امتیاز حفر چاههای عمیق آب شرب را با بهره برداری از نفت بیکران بحرین معاوضه نمود . هومز پیشنهاد استخراج را به انگلستان و آمریکا داد و شرکت نفت خلیج فارس که آمریکایی و الاصل بود آن را پذیرفت و راهی منطقه شد . در سال 1932 اولین استخراج نفت در بحرین صورت گرفت و در سال 1934 چهل هزار تن نفت از بحرین به جهان صادر شد . بعدها سالانه از یک میلیون تن نیز تجاوز کرد . هومز انگلیسی سپس قراردادی استعماری به مدت نود ساله با شیخ بحرین امضا نمود .
دلایل تاریخی و بین المللی اهمیت بحرین برای ایران :
1 ) برابر قوانین حقوق بین الملل دریاها ، تا دوازده مایل دریایی پشت جزیره بحرین ، یعنی سواحل آبی عربستان و قطر آبهای داخلی ایران بودند و بر این اساس از دوازده مایل دریایی پشت جزیره بحرین یک خط به تنگه هرمز و یک خط به دهانه اروند میکشیدند و تمام آن محدوده ای که در این مثلث عظیم قرار میگرفت ملک طلق ایران بود ، به تعبیر دقیقتر بیش از 80 در صد مساحت خلیج فارس خاک ایران بود و از این رهگذر :
2 ) بیش از 70 درصد منابع گازی و هیدروکربنی خلیج فارس که مهم ترین منبع انرژی جهان محسوب می شود متعلق به کشورمان بود .
3 ) بیش از 70 درصد منابع پروتئینی این محدوده متعلق به ایران بود.
4 ) تمام تردد آبی کشتی های غیر ایرانی ( اعم از عراق، کویت ، عربستان و یا کشتی های دیگر کشورهای جهان) یا میبایست با دادن حق عبور از آبهای ایران عبور میکردند و یا میبایست از آبراهه بین ایران و قطر ( بین بحرین و قطر) عبور میکردند.
5 ) دیگر نگران غارت بی وقفه منابع گازی توسط قطر نبودیم.
6 ) دیگر شاهد حضور دهها ناو امریکایی در خلیج فارس نبودیم
7 ) تمام صنعت مروارید جهانی و نفت بحرین و خلیج فارس به ایران تعلق داشت .
8 ) اگر به نقشه بحرین توجه نمایند متوجه خواهید شد که این جزیره با موقعیت فوق سوق الجیشی خود میتوانست اهرم فشار ایران برای ایجاد پایگاههای نظامی و کنترل دولتهای مرتجع عرب و متجاوز منطقه باشد. اگر بحرین از ایران جدا نمی شد شاید هرگز کشورهای عربی جرات حمله نظامی به ایران را نمی داشتند زیرا ایران می توانست از پایگاهای نظامی خود در بحرین به راحتی امارات و قطر و کویت و بخشی از عربستان که همگی به حمایت صدام حسین ملعون پرداخته بودند را مورد هدف خود قرار می داد .
9 ) اگر بحرین بخشی از ایران بود شاید هرگز امارت به خود این اجازه را نمی داد که امروز ادعای جزایر سه گانه را بکند . وقتی دیدند ایران به راحتی از بحرین چشم پوشی کرده است هرکشور بدوی و متجاوزی به اندیشه سواستفاده های بیشتر خواهد بود .
10 ) اگر بحرین بخشی از ایران بود قدرت ایران در خلیج فارس چندین برابر کنونی می بود و در حقیقت نقشه شوم انگلستان در جعل نام دریای پارس به الخلیج العربی برای همیشه در تاریخ دفن می شد و قومی بدوی به خود این اجازه را نمی داد که خلیج همیشه فارس ایرانیان را خلیج عربی بنامند .
و . . .
آنچه که مهم به نظر می آید ضرورت تبلیغ و حمایت ایران از مردم این منطقه برای پیوستن دگرباره به ایران است . امری که انجام آن ممکن و ضروری می باشد .
در تیر ماه 1386, روزنامه کیهان تهران نخستین گام را پیرامون مالکیت ایران بر بحرین برداشت
پژوهش از ارشام پارسی

۲-قهوه ای: این گونه ارواح در حال ارتقا هستند و اینها نیز اجازه ارتباط ندارند.
۳-سرمه ای: این ارواح دارای نیروی بسیار ضعیفی هستند و میتوانند با افراد زمینی ارتباط بگیرند البته به مدت کوتاه و ناچیز.
۴-سبز تیره: این گروه دو دسته اند یکی ارواح با انرژی اندک و میتوانند ارتباط یابند و دیگری که انرژی زیای دارند ولی اجازه برقرری ارتباط ندارند.
۵-سبز روشن: این ارواح دارای حاله های زرد رنگ هستند و معولا در هنگام ارتباط با این ارواح در اطراف سر مدیوم هاله هایی دیده می شود که مربوط به این ارواح هستند که بعضی ناظر جلسه اند.
۶-ابی روشن: این ارواح به ماده هیچ وابستگی ندارند و میتوانند اتباط یابند ولی به علت نداستن تعلق به ماده ارتباط نمیگرند.
۷-قرمز: این ارواح به مدت طولانی در جهان خلقت هستند و به سطح کره زمین نمی ایند و ارتباط برقرار نمیکنند.
۸-بنفش: در وجود این گونه ارواح کمی تیرگی میباشد و باید به تکام برسند تا بتوانند ارتباط یابند. این ارواح میتوانند فقط کار فیزیکی انجام دهند از جمله جابجایی اشیا.
۹-نارنجی: این رنگ نشانه ارتقای درجات ارواح میباشد و روح مورد نظر با این رنگ میتواند از نیروی شفادهی مناسبی برخوردار شود که ان را به واسطه مدیوم شف بخش عرضه میکند.
۱۰-صورتی: این ارواح انرژی زیادی دارند و دارای قدرت مناسبی هستند و میتوانند مدیو م خود را بدون اینکه اسیبی ببیند از محلی به محل دیگر ببرند.
۱۱-زرد: این ارواح قدرت زیادی دارند که برای کارهای فیزیکی خود بهره میگریند و میتوانند با انرژی زیادی که دارند کارهای بسیار جالبی اجام دهند
۱۲-سفید: این گونه از ارواح قدرت دارند اما دوست ندارند از قدرت خود در جهت کارهای فیزیکی و نمایشی استفاده کنند بنابراین فقط از ان به عنوان روح راهنما در جلسات حضور می یابند و ان جلسه را با قدرت خود اداره و هدایت میکنند.
ارواح شرور به رنگ سیاه یا ذغالی هستند.
محمود دولت آبادی در سال 1319 خورشیدی در یک خانواده ساده ، در روستای « دولت آباد» متولد شد. روستاٍِیی نسبتا بزرگ با حدود 140 خانوار جمعیت در هفت کیلومتری جنوب سبزوار. او تا شش هفت سالگی را در همانجا گذراند و نخستین آشنایی را با الفبا در همانجا پیدا کرد؛ و تا بدانجا که قصه های عامیانه مکتوبی را که در دسترس می داشت در همان سالها خواند، همچون چهل طوطی، حسین کرد شبستری ، گرشاسب نامه و به ویژه امیر ارسلان نامدار که آن را دو- سه بار دوره کرد، چیزهایی که تخیل را در ذهنش کاشتند و به آن جان دادند.خیال پردازی ای که مادر همه قصه هاست ، و بی گمان همین علاقه به قصه و داستان و مانند هایش همچون نقالی، شمایل گردانی ، هنرهای مطربی، مدیحه خوانی درویش جهانگرد نشستن پای صحبت پیرمرد تنهایی که در گوشه مسجد کوچک ده مأوا گرفته بود؛ و به ویژه تعزیه و شاهنامه خوانی، انگیزه عمده گرایش بعدی دولت آبادی به داستان نویسی بوده اند. یعنی زمینه ها و مواد لازم برای قصه نویسی را در ذهن و جان او جای دادند و پروراندند.آن هم ، البته ، هنگامی که در خانواده شان یک شب آرام وجود نداشت و نمی توانست هم وجود داشته باشد که راستش دو گروه فرزند بودند با دو مادر و یک پدر ، چیزی که خودش به تنهایی خیلی از خیال پردازیها را بوجود می آورد و به آنها دامن می زند و می تواند مایه و زمینه ای بس مناسب برای قصه پردازیهای آینده باشد، آینده ای که از دو اتفاق مهم کودکی نشأت گرفته است، دهه عاشورا و عروسیهای زمستانه، در این میان نقش «زنده یاد» پدر بسی ارزنده و سرنوشت ساز است. مردی که از سویی با وجود گرفتن «آب شفا» از درویش دوره گرد برای حفظ و درمان گوسفندان خود، با حافظ و سعدی بیگانه نبود، و از سوی دیگر چون شوق و علاقه فرزند را به آن مسائل می دید ، به فکر فرستادن او به «شهر» برای طلبه شدن افتاد، که این امر به عللی عملی نشد و محمود تا 13-12 سالگی همچنان در ده ماند؛ و تا هنگامی که برای نخستین بار برای کار در زمین غربت، آغوش خانواده را ترک کرد، پیش از آن به کارهای گوناگون روستایی از کاشت تا برداشت و گوسفند داری... سرگرم بود.پس از آن مدتی به عنوان پادو و وردست در یک کفاشی کار کرد، مدتی وردست پدر و برادران خود در کارگاه تخته گیوه کشی، بعد شاگرد دوچرخه ساز شد، آنگاه در یک کارخانه پنبه پاک کنی کار کرد،و بعد به سلمانی گری پرداخت، پیشه ای که تا سالیان دراز، در مواقع اضطرار ممر معاشش بود، پس از نخستین دوره سلمانی گری مدتی به صورت کارگر فصلی در «ایوان کی» روی زمین کار کرد؛ و سر انجام راهی تهران شد. به تهران که آمد نخست در یک چاپخانه کوچک حروفچینی کرد، و مدتی در کشتار گاه به سلمانی گری پرداخت.آن گاه مدتی به ولایت و از آنجا به مشهد رفت. به تهران که باز آمد دکلاماتور تئاتر و گاهی سوفلور و همزمان با آن کنترلچی سینما شد، بعد مدتی برای روزنامه کیهان آگهی می گرفت که از بیکاری «سیزیف» برایش سخت تر بود، بعد در بخش تجارتی دایره شهرستان های روزنامه کار کرد، که در اثر اشتباه «فارسی نویسی» اخراج شد و به انبار داری و فیش کردن صورت اجناس در یک شرکت پرداخت، که آن را از زور خستگی و بیهودگی رها کرد و در یک تئاتر تلفن چی شد و سپس هنر پیشه تئاتر شد و سر انجام در سالهای 1349 – 1348 به عنوان به عنوان کارمند موقت در کانون پرورش فکری به کار پرداخت، که آن هم با بازداشت او در اسفند 1353 از او گرفته شد. بازداشت محمود تا اسفند 1355 طول کشید. علت آن هر چه باشد، ریشه در خاستگاه اجتماعی، تحول فکری و پرورش سیاسی او دارد که دیدیم نه «نازپرورد تنعم» بود، نه برج عاج نشین و نه دست پرورده مرام های وارداتی یا جعلی داخلی ، و در نتیجه نمی توانست با نظام حاکم کنار بیاید و در بازیهای سیاسی اش شرکت کند. آنچه او همیشه می اندیشد و غالبـا به زبان می آوردکه:« تا وقتی انسان ناچار نباشد شبها کنار خیابان بخوابد نمی تواند حدود بی مسؤلیتی محیط اجتماعی را نسبت به فرزندان خود درک کند ؛ و تا از لامکانی روی پشت بام آغل سلاخ خانه نخوابد نمی تواند قدر و ارزش امنیت اجتماعی و ضرورت آن را برای یکایک مردم جامعه بفهمدو ات توی یک خانه سی متری که جمعیت در آن موج می زند زندگی نکند و از بوی گند شکم روش زن رختشور بیمار نتواند بخوابد مشکل بتواند بر این عقیده بماند که انسان ابتدا می باید از حد اقل امکانات زندگی و حرمت انسانی بر خوردار باشد و بعد به جنگ منفورترین موجودات، یعنی بیکاره های مفتخور و انگل ها و تنبل ها، که غالبا نیروهای سیاه جامعه را تشکیل می دهند برود...» محمود دولت آبادی در سال 1338 یا 39 در حالی که به سن خدمت سربازی رسیده بود، به شوق نام نویسی در کلاس تئاتر «آناهیتا» از مشهد به تهران آمد، اما این کلاس شروع به کار کرده و زمان نام نویسی گذشته بود. ناگزیر به تئاتر پارس رفت و اعلام کننده برنامه ها شد. نمایش نامه «تنگنا» ی او ( که اساس و حتای شخصیت ها و جزئیاتش ربوده شد و از فیلم «گوزنها» سر در آورد ) محصول تجربه های این دوره است. البته دولت آبادی از پای ننشست و بی دیپلم دبیرستان، سر انجام به کلاس آناهیتا راه یافت و چنان استعدادی از خود نشان داد که شاگرد اول رشته هنرپیشگی شد. آغازی برای یک تجربه عمیق وسرشار که چند سال طول کشید و تا لحظه بازداشت در مقام هنرپیشه تئاتر در چند نمایشنامه بازی کرد و یک بار هم در فیلم گاو اثر داریوش مهرجویی ظاهر شد. خلاصه اینکه همین زندگی و کارها وجود او را ساختند و اشتیاقش را برای دستیابی به ادبیات روز به روز افزون تر کردند. در واقع اعتقاد خودش این این است که «انسان تا کار نکند نمی تواند به شناخت چیزی برسد، انسان از رهگذر کار به قابلیت ها، ناتوانی ها و توانایی های خود پی می برد و از همین راه است که روابط اجتماعی و مناسبات انسانی را لمس و حس می کند.» پدرش هم به او گفته بود که « هیچ چیز مثل کار نمی تواند آدم را از کثالت در بیاورد» و لذا او هرگز از کار خسته نشده است. آشنایی دولت آبادی با ادبیات جدید در همان دولت آباد واز زبان کسانی که گرایش های سیاسی داشتند ، آغاز شد؛ نام های صادق هدایت، صادق چوبک و بزرگ علوی... و نخستین سفرش به تهران و سفر یک ساله اش به مشهد و شرکت در تماشای نمایش های عروسکی روزهای جمعه در کوه سنگی و بازگشت دوباره اش به تهران، تغییر چشم گیری در این آشنایی نسبی پدید نیاورد . او تا سالهای 38-1337 بیشتر کتابهای پلیسی می خواند تا آنکه از رهگذر تماشای چند فیلم خارجی( لک لکها پرواز می کنند ، سرنوشت یک انسان ...) و خواندن چند داستان از چخوف ، دریافت که « نویسندگانی هم در دنیا بوده اند و هستند که درباره واقعیت و حقیقت نوشته اند و می نویسند» . در کشور ما صادق هدایت از این جمله بود ، که وقتی محمود آثار او را خواند یقین کرد که «نویسنده خواهد شد» زیرا در این آثار هیچ فاصله ای میان خودش و محیطش نمی دید...و از آن پس بود که حس کرد جرأت دارد قلم بردارد و سیاه مشق هایی بنویسد، هر چند که البته همه آنچه را که تا پیش از نوشتن ته شب نوشته بود به دست آتش سپرد. محمود دولت آبادی ذهنی وقاد و حافظه ای نیرومند دارد و شاید همین ها راز سرشاری و پرمایگی داستان های اویند. او همه آنچه را در کودکی دیده یا شنیده است در ذهن خود حاضر دارد. ویژگی کارهای محمود دولت آبادی این است که در آنها کوشش خود را برای نزدیک شدن به باور و یقین خواننده به کار برده است . مضامین داستان هایش، به تبع نخستین و بکرترین تأثراتش روستایی هستند، و آنچه نوشته نه به علت بیان بی واسطه تجربیات، بلکه به سبب تأثیرات عمیقی که از زندگی گرفته توانسته است با خواننده رابطه ای صمیمانه برقرار کند، و این محصول آغشتگی نویسنده است با قهرمان ها و محیطش، لذا ملاک قضاوت درباره آثار خود را هم «خواننده های صادق و بی غرض» آن نوشته ها می داند، نخستین داستان که در سال 1341 در مجله آناهیتا چاپ شد «ته شب» نام داشت . به نقل از: باشگاه ادبیات داستانی پندار
![]()
روزی، وقتی هیزم شكنی مشغول قطع كردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتی در حال گریه كردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می كنی؟ هیزم شكن گفت كه تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت.
"آیا این تبر توست؟" هیزم شكن جواب داد: " نه" فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید كه آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شكن جواب داد : نه. فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست؟ جواب داد: آره.
فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شكن خوشحال روانه خونه شد.
یه روز وقتی داشت با زنش كنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی آب.
هیزم شكن داشت گریه می كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسید كه چرا گریه می كنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب. "
فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید : زنت اینه؟ هیزم شكن فریاد زد: آره!
فرشته عصبانی شد.
" تو تقلب كردی، این نامردیه "
هیزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر لوپز "نه" می گفتم تو می رفتی و با كاترین زتاجونز می اومدی. و باز هم اگه به كاترین زتاجونز "نه" میگفتم، تو می رفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود كه این بار گفتم آره.
نكته اخلاقی: هر وقت مردی دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده
من ماه مى شوم ،
لحظه ديدارروى تو
پاك مى شوم هنگام ديدار
روى تو
يادت عقل زدست دل مى دهد به باد
نامت عاشق مى كند مرا،
باورنمى كنى، ديدارتوچه مى كند مرا؟!
هرچند شكسته دست وپاى دل
اما مدام جستجو مى كند تو را،
گاه به زيرنگاه توذره مى شوم
عاجز،حتى عاجزترازذره اى ميان باد!
گم مى شوم مثل قطره اى ميان آب
بيچاره مى شوم ،مى نشينم بردركوچه
تاكى به درآيد زتو نگاه؟!
آواره مى شوم ،مى جويم توراپناه!
هيچ مى شوم هيچ ،غرق لامكان
وتوهرروزافسون ديگرى،
ديوانه مى كنى به بيابان مى كشا نيم
ومن محو تماشاى روى تو
ماه مى شوم پاك مى شوم،ديوانه مى شوم
از دوست خوبم صحرا

کلبه در شمال ایران

ایذه -- جنوب غربی ایران

پلي در گیلان --- در شمال ایران

کاخ ارم -- شیراز

دریاچه اروميه -- شمال غرب ایران


شب زمستانی در اصفهان

کاخ مرمر -- تهران

کلیسای وانک -- اصفهان ، ایران

موزه هنرهای زیبا -- تهران ، ایران

باغ شاهزاده - ماهان -- کرمان

آبشاری در نزدیکی شیراز -- ایران

چهل ستون -- اصفهان

عالی قاپو -- اصفهان ، ایران

لاهیجان -- استان گیلان ، ایران

اسالم -- خلخال -- ایران شمالی

نیاسر -- اصفهان ، ایران

عمارتي در مازندران -- شمال ایران

باغ گلابی -- شیراز

پارک پرندگان در اصفهان

دریاچه اي در استان گیلان در شمال ایران

دریاچه لتيان در نزدیکی تهران

آبشار مارگون

حومه شیراز -- ایران

رامسر -- شمال ایران

روستای رودبارك -- شمال ايران

پل سفید -- اهواز ، جنوب غربی ایران

خیابان چهار باغ -- اصفهان


باتو هستم سهراب !
خانه دوست در اين نزديكي است
پشت ديوار بلور قطرات اشكم
پشت شوقم ، آهم
زير باران كه نشانم دادي
باتو هستم سهراب
من تو را مي فهمم
تو به اندازه عمر همه خاطره ام
ماتم خلوت عاشق داري
خانه دوست كه شايد اينجا
ته آن خاطره ام
كلبه سبز چكاوك باشد
خانه دوست دل سبز من است
كه دري سوي شقايق دارد
و به هر پنجره اش
نفس سبز شكفتن جاري است
خانه دوست دل سبز من است
كه هواي لختي
خلوت و تنهايي
بادل خسته قايق دارد
خانه دوست نشانت دادم !
تاتو ديگر كه نپرسي از من
از من و از ماهم
خانه دوست كجاست ؟
ر-اميد

از اقدامات داریوش بزرگ قراردادن مصر به عنوان یکی از ولایات ایران بود . این اقدام برابر با 4 ژوئیه سال 489 پیش از میلاد صورت گرفت . وی قلمرو امپراتوری ایران را به 30 ایالت تقسیم شود و هر ایالت را ساتراپی (واژه ای مادی است) نامید و دستور داد كه با تاسیس پستخانه ارتباط مردم این ایالتها با هم تامین شود و داد وستد با پول انجام شود (سكه هایی كه ضرب كرده بود) . مصر یكی از ساتراپی های ایران آن زمان بود كه داریوش توجه خاصی به آن داشت . کتیبه داریوش بزرگ نیز امروزه در مصر موجود می باشد .
متن فرمان داریوش بزرگ در مصر :
بند 1 ) خدای بزرگ است اهورامزدا ، كه زمین را آفرید ، كه آن آسمان را آفرید ، كه مردم را آفرید ، كه شادی را برای مردمان آفرید ، كه داریوش را شاه كرد ، كه به داریوش شاه شهریاری را ، كه بزرگ و دارای اسبان خوب و مردان خوب است ، ارزانی فرمود . بند 2 ) من داریوش ، شاه بزرگ هستم . شاه شاهان ، شاه كشورهای دارای همه گونه مردم ، شاه در این زمین بزرگ و دور و دراز ، پسر ویشتاسب هخامنشی .
بند 3 ) داریوش شاه گوید : من پارسی هستم . از پارس مصر را گرفتم . فرمان كنده این كانال ( ترعه ) را دادم از رودخانه ای به نام نیل ، كه در مصر جاری است ، تا دریای كه از پارس می رود . پس از آن این كانال كنده شد ، چنانچه فرمان دادم و كشتیها از مصر از وسط این كانال به سوی ایران روانه شدند . چنانكه این كار مرا میل بود .
نكته ای جالی كه در تمام كتیبه ها به چشم می خورد و در اول هر كتیبه می آورده اند ؛ سپاسگزاری از اهورامزدا ( خدا ) بوده كه آنها تمام پیشرفت ها و پیروزی ها خودشان را به خواست او می دانند و بعد از قدردانی از خداوند شروع به سخن میكنند . البته میدانیم كه ایرانیان از پیدایش زرتشت به گفته تاریخدانان در بیش از سه هزار سال پیش خدا پرست شدند و اهورامزدا را به عنوان خدای واحد پرستش میكردند و برای او 5 بار نماز در طول روز میگذاشتند .
نظم دادن انسانی به مالیات های کشوری یکی دیگر از مهم ترین اقدامات داریوش بزرگ است به گفته پلوتارخ مورخ نامی سالهای 46 تا 120 پس از میلاد همه ساله از کشورهای مختلف هدایایی به دربار شاهنشاهی ایران می آوردند تا اینکه داریوش مقدار مالیات را برای هر ایالت معین کرد . سپس مامورانی را فرستاد به ایالتهای امپراتوری تا ببینند چه مقدارمردم توانایی پرداخت مالیات را دارند ؟ آیا مبلغ تعیین شده فشاری را بر مردم تحمیل نمی کند ؟ سپس ماموران به حضور شاهنشاه آمدند گفتند همه قادر هستند این مبلغ را بپردازند . با این حال داریوش بزرگ دستور داد همان مقدار را هم نصف کنند . که درباریان علت را پرسیدن . وی پاسخ داد ممکن است شهربانان هم برای خود مبلغی از مردم به صورت غیر قانونی دریافت کنند پس باید این را در نظر گرفت
در جوامع اولیه انتقام وسیله تشفی قلب بود و كسانی كه از عمل دیگری رنج برده بودند ، سعی می كردند به نحوی شدیدتر تلافی كنند.گذشت و بردباری و عفو ، علامت نامردی و ضعف نفس شمرده می شد.اجرای انتقام ، شدید و غیر انسانی بود و هیچگونه حد و حصر و قاعده ای نداشت.بین مسوول و غیر مسوول فرق گذاشته نمی شد و كسانی كه به هیچ وجه وارد نزاع و مرافعه نبودند مثل پیرمردان و كودكان مجازات می شدند!
حتی حیوانات و مردگان را نیز بی نصیب نمی گذاشتند و غالبا نعش مردگان را شلاق زده و می سوزاندند.به تدریج بزرگتران و ریش سفیدان قوم بر اثر تحولات اجتماعی در صدد بر آمدند كه هر عمل بدی را بر حسب خصوصیات آن مجازات دهند و از حدود معینی تجاوز نكنند و بدین ترتیب قانون قصاص موسی فرزندان را به گناه پدران كیفر می دادند.در سفر خروج باب 20 چنین نوشته شده است:
''فرزندان را عقوبت كنم به گناه پدران تا سه عقب و چو اختیارات و از جمله قوه قضایی زیر نفوذ شاه بود و هیچ حق و منطقی در برابر او عرض وجود نمی كرد.با این حال، شاه غالبا عمل قضاوت را به یكی از دانشمندان سالخورده واگذار می كرد.پس از آن ، محكمه عالی بود كه از هفت قاضی تشكیل می شد و پایین تر از محاكمه های محلی بود كه در سراسر كشور وجود داشت.قوانین را كا�9�تقامجویی شدیدتر است.
با گذشت زمان ، در جوامع قدیم هند و مصر به رئیس خانواده حق داده شد از اجرای انتقام خودداری كند.در نزد رومیها و ژرمنها سنت نیكویی وجود داشت كه آن را ‹‹كمپوزیسیون›› می گفتند و آن عادت این بود كه مرتكب جرم را وادار می كردند مبلغی نقدی یا جنسی به مجنی علیه یا خانواده او بدهد ، و این سنت عملا جلو بسیاری از خونریزیها و شقاوتها را می گرفت.››
سازمان قضایی ایران بزرگ
در ایران عهد هخامنشی تمام قدرت و اختیارات و از جمله قوه قضایی زیر نفوذ شاه بود و هیچ حق و منطقی در برابر او عرض وجود نمی كرد.با این حال، شاه غالبا عمل قضاوت را به یكی از دانشمندان سالخورده واگذار می كرد.پس از آن ، محكمه عالی بود كه از هفت قاضی تشكیل می شد و پایین تر از محاكمه های محلی بود كه در سراسر كشور وجود داشت.قوانین را كاهنان وضع می كردند و تا مدت زیادی كار رسیدگی به دعاوی در اختیار ایشان بود ؛ ولی در زمانهای متاخرتر مردان و زنانی جز از طبقه كاهنان به این گونه كاره رسیدگی می كردند.در دعاوی جز از طبقه كاهنان به این گونه كارها رسیدگی می كردند.
در دعاوی ، جز آنها كه اهمیت فراوان داشت ، غالبا ضمانت را می پذیرفتند و در محاكمات از راه و رسم منظم خاصی پیروی می كردند.محاكم همانطور كه برای كیفر و جرایم نقدی حكم خاصی پیروی می كردند.و در هنگام رسیدگی به گناه متهم ، كارهای نیك و خدمات اورا نیز به حساب می آوردند.برای آنكه كار محاكمات قضائی به درازا نكشد برای هرنوع مرافعه مدت معینی مقرر بود كه باید در ظرف آن مدت حكم صادر شود ؛ و نیز به طرفین دعوی پیشنهاد سازش از طریق داوری می كردند تا نزاعی كه میان ایشان است بوسیله داور ، و به طریق مسالمت آمیز ، حل شود.چون رفته رفته سوابق قضائی زیاد شد، و قوانین طول و تفصیل پیدا كرد گروه خاصی به نام سخنگویان قانون پیدا شدند كه مردم د كارهای قضائی با آنها مشورت می كردند و برای پیش بردن دعاوی خود از ایشان كمك می گرفتند.
در محاكمات ، سوگند دادن ، و واگذاشتن متهم به حكم الهی نیز مرسوم بود ، و آن چنان بود كه متهم را به كار سختی چون انداختن خویش در رودخانه یا نظیر آن وا می داشتند تا در صورتی كه بی گناه باشد از خطر برهد و گرنه جان خود را از دست بدهد....رشوه دادن و گرفتن را از جنایتهای بزرگ می شمردند و مجازات دهنده و گیرنده رشوه ، هردو ، اعدان بود.كمبوجیه فرمان داد تا پوست قاضی فاسدی را زنده زنده كندند و برجای نشستن قاضی در محكمه گستردند.آنگاه فرزند همان قاضی را بر مسند قضا نشانید تا پیوسته داستان پدر را به خاطر داشته باشد و از راه راست منحرف نشود.
قوانین جزائی و انواع كیفر
دكتر گیرشمن می نویسد :‹‹ دانشمندانی كه متون متعددی را كه از داریوش در بیستون و تخت جمشید و شوش و نقش رستم باقی مانده ، مورد مداقه قرار داده اند ، وجود تشابهی بین فرمانهای او و قوانین حمورابی تشخیص می دهند.این قوانین مبنای كار مشاورین داریوش بود.این متون رسمی توسط الواح و پاپیروسها به كلیه مراكز ایالات شاهنشاهی فرستاده می شد.در روی كتیبه هایی كه در آرامگاه داریوش است این جمله درخشان به چشم می خورد :‹‹ من دوست دوستان خود بوده ام.›› و در حقیقت نیز چنین بود.داریوش مللی را كه سر به فرمان او می نهادند مورد احترام قرار می داد و آنها را در اقامه كلیه رسوم و آداب و قوانین خود آزاد می گذاشت. وی در كتیبه بزرگی پس از ذكر كلیه ممالكی كه در زیر فرمان او هستند چنین می نویسد : ‹‹ آنچه بدی به كار رفته بود ، من به خوبی بدل كردم ، نواحیی كه بین آنها....و همدیگر را می كشتند ، آن نواحی ، به لطف اهورامزدا ، دیگر همدیگر را نمی كشند و هر یك را من به جای خود مستقر كردم و آنها تصمیمات مرا اجرا كردند ، زیرا كه قوی ضعیف را نمی زند و غارت نمی كند.››
معلوم است كه داریوش اهمیت بسیار به اجرای عدالت می داد و قوانین او مدتی دراز پس از پایان شاهنشاهی كه وی ایجاد كرده بود ، برقرار ماند. هرودوت می گوید : ‹‹ قضات شاهی كه از پارسیان انتخاب می شوند وظیفه خودرا تا دم مرگ انجام می دهند ، مگر آنكه بر اثر عدم عدالت از كار بركنار شوند.آنان در محكمه داوری می كنند، قوانین ملی را تعبیر و تفسیر می نمایند و در همه امور تصمیم می گیرند.››
اما ملل مغلوب ، مانند بابل ، قوانین خاص خود را به موازات قوانین داریوش حفظ كردند.داریوش در عین حال كه شدت عمل داشت طرفدار و جویای حقیقت و عدالت بوده ›› در كورش نامه می خوانیم كه كورش از قول استاد خود می گوید :‹‹ عدالت آن است كه به مقتضای قانون و حق باشد و هرچه از راه حق منحرف شود ستم و بی عدالتی است و قاضی عادل آن است كه فتوایش به اعتبار قانون و مطابق حق باشد.››
در جای دیگر مادر كورش به او می گوید : ‹‹ در نزد پارسیها مساوات در برابر قانون را عدالت می نامند.رفتار پدر سرمشقی است از این عدالت ؛ آنچه را مملكت خواهان است همان می كند و هر چه نهی شده است از آن احتراز می جوید.او در كارها از قانون پیروی می كند نه از هوی نفس.››
‹‹بر دخمه داریوش بزرگ در صخره نقش رستم نوشته شده است كه :
‹‹آنچه حق است مورد پسند من است و آنچه ناحق از آن بیزارم.››او در كتیبه های عدیده از اهورامزدا و بغان استمداد می كند تا مملكت اورا از هجوم دشمن ، خشكسالی و از دروغ محفوظ دارد.››
به عقیده امستد : " داریوش می خواست ، در دادگستری و تنظیم قوانین همپایه حمورابی باشد و وقتی عصر داریوش را با مجموعه عصر حمورابی مقایسه می كنیم ، به اندازه ای آنها رادر به كار بردن واژه و جمله بندی همانند می یابیم كه به ما ثابت می شود كه ‹‹ كشوردار جوان از كشوردار كهنتر تقلید می كرد.''››
امستد پس از مقایسه قوانین حمورابی با قوانین داریوش ، به این نتیجه می رسد كه : ‹‹ داریوش كبیر و اندرزگران حقوقیش یك نسخه واقعی از مجموعه حمورابی در پیش خود داشتند.››
داریوش مجموعه قوانین خود را نه تنها بر سنگ بلكه بر لوحهای پخته و بر چرمهای آماده نوشت و دستور داد نام و مهر اورا در ذیل فرامین گذاشتند؛ آنگاه آن مجموعه را برای همه ملل تابعه و سرزمینهای دور و نزدیك فرستاد. داریوش تا پایان عمر به مجموعه قوانین خود می بالید و شهرت او همچون یك قانونگذار خوب پس از مرگ باقی ماند.امستد می نویسد : ‹‹ برای افلاطون ، داریوش دادگزاری بود كه دادهای او شاهنشاهی پارسی را تا زمان این فرزانه نگاه داشته بود، حتی تا 218 ق.م در دوره سلوكی ها ‹‹داد›› شاه هنوز همچو قانون فرمانروا ، نقل می شد.››
به عقیده ریچاردن فرای :
در دادگستری دوران باستانی بسیاری از اصول هند و اروپا هنگام رسیدگی به دعاوی رعایت می شده است كه از آن جمله سوگند را باید نام برد. داریوش شاه می گوید : ‹‹كسی كه دیگری را متهم می كند برای اثبات دعوی خود باید سوگند بخورد.›› و ظاهرا در ایران مردم به اهورامزدا سوگند می خورند.در منابع اكدی و و آرامی از دو داور یعنی داور محلی و داور شاهی سخن رفته است.در منابع یونانی از سختی و قساوتی كه در اجرای قوانین به كار می رفته گفتگو شده استو در منابع ایرانی همواره راستگویی وپفرار از دروغ تاكید شده است.كیفرها معمولا بسیار سخت بود از جمله كشتن ، مثله كردن و نفی بلد بسیار رایج بود و ظاهرا در دادگستری اصل مسوولیت خویشان اعمال می شد.
پلوتارك ضمن توصیف زندگی اردشیر به قسمتی از فجایع ، قتلها و شكنجه هایی كه به دست اردشیر و مادرش صورت گرفته است اشاره می كند.
ویل دورانت فهرست كوچكی از جرایم و مجازاتهای آن ایام به دست ما می دهد :
"بزه های كوچك را با شلاق زدن از پنج تا دویست ضربه كیفر می دادند ، هركس سگ چوپانی را مسموم می كرد دویست ضربه شلاق مجازات داشت و هركس دیگری را به خطا می كشت ، مجازاتش 90 ضربه تازیانه بود.برای تامین حقوق قضات غالبا به جای شلاق زدن جریمه نقدی گرفته می شد و هر ضربه شلاق رابا مبلغی معادل 6 روپیه مبادله می كردند.گناههای بزرگتر رابا داغ كردن و ناقص كردن عضو و دست وپا ، بریدن و چشم كندن و به زندان افكندن و كشتن مجازات می كردند.
قانون ، كشتن اشخاص را در برابر بزه كوچك حتی برشخص شاه ممنوع كرده بود ولی خیانت به وطن و هتك ناموس و كشتن و استمناء و لواط و سوزاندن یا دفن كردن مردگان ، و تجاوز به حرمت كاخ شاهی و نزدیك شدن با كنیزان شاه ، یا نشستن بر تخت وی ، یا بی ادبی به خاندان سلطنتی ، كیفر مرگ داشت.
در اینگونه حالات ، گناهكا را مجبور می كردند زهر بنوشد یا اورا به چهار میخ می كشیدند یا به دار می آویختند ، سنگسارش می كردند یا جز سر ، بدن اورا در خاك می كردند ، یا سرش را میان دو سنگ بزرگ می كوفتند . با قوانین و قشونی كه یاد كردیم شاه ایران در پایتختهای خود كه در پاسارگاد ، پرسپولیس (تخت جمشید ) ، اكباتانا و بیشتر اوقات در شوش بود ، استانهای بیستگانه كشور را اداره می كرد.
بعضی از این مجازاتها ی وحشیانه در طول تاریخ بین تركان و سایر اقوامی كه به ایران رزاه یافتند ، معمول گردید . به عنوان میراثی برای بشریت برجای ماند.
سر پرسی سایكس ، محقق و مورخ انگلیسی ، از این كه در قوانین ثابت ولایتغیر ماد و پارس حتی برای جرمهای كوچك ، مجازات اعدام منظور شده اظهار تعجب نمی كند و این روش را محصول فقدان زندانهای منظم و كمی رشد اجتماعی مردم آن ایام می داند و می گوید :
" در كشور خودمان (مقصود انگلستان است) بعد از جلوس ‹‹ملكه ویكتوریا›› نیز سرقت گوسفند مجازات قتل داشت.››
هرودوت خود مدعی است كه پارسها ‹‹ محكومین را زنده و در حالی كه سر آنها به پایین معلق بوده در قبر مدفون می كرده اند.›› در اینكه بعضی از سلاطین هخامنشی از جمله كمبوجیه با نهایت استبداد و خودسری حكومت می كرده اند، هیچ شك و تردید نیست ؛ از جمله به قول هرودوت ، كمبوجیه ، فرزند دلبند ‹‹پرگز اسپ›› دوست مورد اعتماد خود را هدف گلوله قرار می دهد و این عمل سفیهانه را دلیل اصابت نظر خود می شمارد.
‹‹آنچه بین كمبوجیه و پرگز اسپ گذشته نظیر واقعه ای است كه در گذشته بین آژیدهاك و سردار او هارپاك روی داد....همانطور كه آژیدهاك با قتل فرزند هارپارك و چشانیدن گوشت او به پدر انتقام نافرمانی اورا گرفت در اینجا نیز كمبوجیه نافرمانی احتمالی پرگزاسپ رابا قتل فرزند او انتقام می كشد ؛ با این تفاوت كه گوشت فرزند را به خورد پدر نمی دهد....››
به نظر داندامایف :
برای آگاهی نسبی از قوانین و نظامات عهد هخامنشی ، مطالعه نامه هایی خطاب به ساتراپها ، متضمن شكایات مردم ، فرامین حقوقی ، قوانین مربوط به آزادی برده ها ، اسناد اداری ، مكاتبات رسمی مامورین و مقامات عالی رتبه ایرانی ، مكاتبات جنگجویان مهاجر ‹‹الفانتین›› به نام های هرموپول ، فیو ، لسوان با یكدیگر و با حكام شهرستان یهودا ، صورت مجلس های مربوط به هبه و هدایا ، قبوض مربوط به دیوان ، قرار داد های مربوط به فروش اموال ، گزارش های كاركنان و مسئولین معابد ، عقدنامه ها ، دستورهای مربوط به طرز اداره املاك و جمع آوری خراج و مالیات و طریقه معامله و سلوك با بردگان ، اطلاعات و اخبار مربوط به مجازات ها و فرار و مرگ بردگان ، فرامین پادشاهان و اوامر و دستورهای ساتراپها و قبوض مربوط به پرداخت خراج و فهرست های مربوط به خدمات نظامی ، كتیبه های تاریخی و كتب مذهبی و ادبیاتی كه جنبه روایت و داستان دارد ضروریست.
ایرانیان همچون اعراب زن را ننگ نمی دانستند بلکه او را موجودی مقدس و پاک که لازمه حیات است دانسته و مقام او را ارج نهاده اند.
از نشانه های عظمت و بزرگی کوروش تدوین است که هم اکنون در موزه بریتانیا نگهداری می شود این منشور مدرکی است برای اثبات عدالت جنسیتی ، به گونه ای که کوروش توجه خاصی به مقام و شخصیت زن داشته است.
زنان در طول تاریخ ایران دارای جایگاه و ارزش بوده اند تا آنجا که در کتاب مقدس زرتشتیان (اوستا) هیچ مردی از لحاظ اخلاقی و مذهبی بر زنان ارجحیت ندارد و شعار اصلی زرتشتیان یعنی گفتار نیک، کردار نیک و پندار نیک برای مردان و زنان توصیه شده است . خصایل زن خوب ، پارسا و با عفت شعار اصلی زرتشتیان بوده است.
به جرات می توان گفت زن در ایران قبل از اسلام و در دوره ساسانی جایگاه بسیار بالایی داشته و به عنوان یکی از اعضاء مهم جامعه در مسایل مختلف شرکت می کرده است به گونه ای که گاه تصمیم گیریهای نهایی را انجام داده است .تا جایی که چند تن از پادشاهان ایرانی زن بودند که از جمله آنان “آذر میدخت ” دختر خسرو پرویز را می توان نام برد.این موضوع نشان از برابری حقوق زن و مرد از هر لحاظ در این دوران دارد.
زنان در ایران باستان دارای آنچنان ارزش و شخصیتی بودند که حتی در میان ادیان جایی باز کرده بودند و بزرگ و ستودنی قلمداد می شدند ، چنانچه در آیین زرتشت یک روز از سال به نام روز زن نامگذاری شده است.
مردم ایران روز پنجم اسپندارمد “اسفند ” را جشن می گرفتند و به آن عید زن می گفتند ، در این روز مرسوم بود که مردان باید برای زنانشان هدیه هایی ارزنده تهیه کرده و به آنان تقدیم کنند که این مراسم در ایران باستان “مزدگیران” نام داشت و تقدیر و تشکری از زحمات زن محسوب می شد.

همشهری آنلاین:
مجمع عمومی سازمان ملل در سال 2010 با تصویب قطعنامهای، اول فروردین برابر با 21 مارس را به عنوان روز جهانی نوروز به ثبت رساند
قطعنامه نوروز به ابتکار نمایندگی جمهوری اسلامی ایران در سازمان ملل متحد و با همکاری جمهوری آذربایجان، افغانستان، تاجیکستان، ترکیه،ترکمنستان، قزاقستان و قرقیزستان آماده و به مجمع عمومی سازمان ملل ارایه شده بود
پس از چند سال تلاش پیگیر ایرانیان و ایرانیتباران در سراسر جهان سرانجام جشن بزرگ نوروز همزمان با یکم فروردین ماه برابر با ۲۱ مارس به عنوان «روز جهانی نوروز» در مجمع عمومی سازمان ملل به رسمیت شناخته شد.
مجمع عمومی سازمان ملل سرانجام در روز 4/12/1388 قطعنامه «روز جهانی نوروز» را در چارچوب ماده ۴۹ دستور کار خود و تحت عنوان فرهنگ صلح به تصویب رساند و برای نخستینبار در تاریخ این سازمان، نوروز ایرانی را به عنوان یک مناسبت بینالمللی به رسمیت شناخت.
این قطعنامه که با همکاری مشترک کشورهای ایران، آذربایجان، افغانستان، تاجیکستان، ترکیه، ترکمنستان، قزاقستان و قرقیزستان آماده شده بود، مورد حمایت عمومی کشورهای عضو سازمان قرار گرفت و به اتفاق آراء به تصویب رسید.
سه کشور هند، آلبانی و مقدونیه نیز در روز رای گیری به کشورهای تهیه کننده این قطعنامه پیوستند.

در این نشستِ مجمع عمومی سازمان ملل تاکید شد:
-
نوروز همچون زبان مشترک میلیونها انسان در آسیا، شبه قاره هند، آسیای مرکزی، خاورمیانه، قفقاز، بالکان، حوزه دریای سیاه و بسیاری از نقاط دیگر جهان درآمده است. امروز بیش از ۳۰۰ میلیون نفر نوروز را در سراسر جهان گرامی میدارند. بزرگداشت نوروز بزرگداشت ریشهها، تاریخ و ارزشهای تمدنهای درخشان بشری است که در طول قرنها ارزشهای انسانی را منتقل ساخته اند. ترویج و پیشبرد فرهنگ زندگی سازگار با طبیعت یکی دیگر از جنبه های نوروز است که همسو با بسیاری از اهداف سازمان ملل است.
این قطعنامه در ۱۷ بند مقدماتی و ۵ بند اجرایی تنظیم شد.
بندهای اجرایی قطعنامه «روز جهانی نوروز»:
-
شناسایی اول فروردین ماه (۲۱ مارس) به عنوان روز بین المللی نوروز
-
استقبال از تلاشهای کشورهایی که نوروز را گرامی میدارند در جهت حفظ و توسعه فرهنگ و سنتهای نوروزی
-
تشویق سایر کشورها به آگاه سازی در مورد نوروز و سازماندهی مراسمی در بزرگداشت نوروز به طریق مقتضی
-
درخواست از کشورهایی که نوروز را گرامی میدارند برای پژوهش پیرامون تاریخ و سنتهای نوروزی با هدف انتشار آگاهی در مورد میراث نوروز در میان جامعه بینالمللی
-
دعوت از کشورهای علاقمند، نظام ملل متحد، کارگزاریهای تخصصی ملل متحد بویژه یونسکو، صندوقها و برنامههای ملل متحد، سازمانهای بین المللی و منطقهای و سازمانهای غیر دولتی برای شرکت در مراسم نوروزی
" همشهری آنلاین "
گردآفرید یا گُردآفرین یكی از پهلوانان سرزمین ایران که تاریخ از او به عنوان دختر كژدهم یاد میــكند. در داستان رستم و سهراب گردآفرید با لباسی مردانه با سهراب رزم کرد و به دست او گرفتار شد ولی توانست خود را با تدبیر از دست سهراب برهاند. فردوسی بزرگ از او به عـــنوان زنی جنگو و دلاور سرزمین پاكان یاد میكند.

در شاهنامهٔ فردوسی نیز چنین آمدهاست:
زنی بود بر سان گرد سوار
همیشه به جنگ اندرون نامدار

"دژ مرزی در آستانه سقوط است. حالا گژدهم پیر مانده و یک دژ بی پناه بر سر راه ایران. در دژ اما کس دیگری هم هست. همو که قلبش برای ایران می تپد. از نامش اگر می پرسید گُرد آفرید صدایش می کنند. دختر زیباییست! ... و دلیر و شجاع و درنده همچون شیر..."
یکی از پهلوانان زن سرزمین ایران . از او به عنوان دختر گژدهم یاد می کنند که با لباسی مردانه با سهراب زورآزمایی کرد. فردوسی بزرگ از او به نام زنی جنگجو و دلیر از سرزمین پاکان یاد می کند
گردآفرید دختر زیبا و چابکسوار کژدهم که پدرش در مرز ایران و توران مرزبان بود. هنگامی که به دستور افراسیاب لشکری به سرکردگی سهراب برای جنگ با ایرانیان وارد مرز ایران شد گردآفرید لباس رزم به تن کرد و به جنگ سهراب رفت. مبارزه تن به تن بین سهراب و گردآفرید شروع شد و سهراب نمی دانست که گردآفرید زن است زیرا او در لباس و کلاه رزمی شبیه مردان بود، ناگاه در حین جنگ کلاه از سر گردآفرید بزمین افتاد و موهایش نمایان شد، سهراب آن موقع دانست که طرف مقابل او دختر است، دلباخته و عاشقش شد و از او خواستگاری نمود ولی گردآفرید چون سهراب را ایرانی نمیدانست و از هویت او که پسر رستم بود آگاهی نداشت این همسری را نپذیرفت زیرا نمی خواست همسر یک نفر غیر ایرانی باشد که فرماندهی لشکر دشمن را بر عهده داشت بشود
اشموغ، نژاد ویزْباریش (Vizbarish)
زیستگاه: ویزباریش نژادی بدوی از اشموغهای بیتمدن هستند که در جنگلها و بیابانها زندگی میکنند. در داستان گرشاسپ-۱، با اعضای قبایلی که در جنگل اوشیدَرْن (Ushidarn) زندگی میکنند برخورد میکنیم.
ویژگیها: در میان خود قبایل و گروههای بسیاری دارند که بر مبنای تعقلشان به آن بر چهره و بدنشان با خاکستر نقوشی را ترسیم میکنند. مردم عادی آنها را بر حسب رنگشان از هم باز میشناسند. هرچند ممکن است اعضای دو قبیلهی دشمن رنگهایی شبیه به هم داشته باشند. مطمئنترین راه برای شناسایی آنها توجه به نقشهای ترسیم شده بر بدنشان است. این اشموغها معمولا به جنگهای بیپایانی با قبایل همسایه مشغول هستند، اما به محض برخورد با آدمیان یا آهوراها برای به دام انداختن ایشان با هم متحد میشوند. ویزباریشها آدمخوار هستند. گروهی از آنها که با فن کمانگیری آشنا هستند به صورت سرباز مزدور در خدمت دیوها میجنگند و همراه سپاهیان ایشان به سرزمینهای دوردست منتقل شدهاند.
تواناییها: اشموغهای ویزباریش به تنهایی توانایی زیادی ندارند و از یک پهلوان انسانی ضعیفتر هستند. اما معمولا دسته جمعی حمله میکنند و در ساختن شمشیر و خنجر از سنگ و چوب مهارت زیادی دارند. خودشان اعتقاد دارند وردهایی که هنگام نبرد میخوانند دشمنانشان را فلج میکند، اما این اعتقاد به احتمال زیاد نادرست است.
شکل ظاهری: اشموغهایی هستند با قد متوسط، بدن چالاک اما لاغر، گوشهای معمولا بزرگ و پوستی چروکیده و بیمو که روی آن با خاکستر نقشهایی را کشیدهاند.
پیوندها: اشموغها پرستندهی دیو خیشما هستند و معمولا بدون نیاز به رشوه از دیوها فرمان میبرند. گاهی با قبایل مردمان ساکن در کنارهی جنگل هم داد و ستد میکنند، اما دشمن خونخوار آهوراها هستند.
نام دیو: گَندَرْوا (Gandarva)
زیستگاه: آبزی است و در آغاز کار در مردابهای منتهی به فراخکرت لانه داشته است.
ویژگیها: دیوی است غولپیکر و عظیم با بدنی خاردار و بند بند. بخشهایی از بدنش از پوششی سخت و شاخی پوشیده شده است. ریشی بلند و سرخ دارد که معمولا آن را میبافد و همچون گردنبندی به اطراف گردنش میآویزد. این دیو در آغاز دو سر داشته، و یکی از آنها را در نبردی از دست داده است. جمجمهاش در پوشش سخت صدف مانندی پنهان شده که به تیغهای بلند و نوک تیز منتهی میشود. پس از آن که تبرزین گرشاسپ در جریان نبردی یکی از سرهایش را با زخمی عمیق از کار انداخت، این بخش از بدنش از میان رفت و از سرِ دیگرش تنها همین زایدهی استخوانی در کنار شانهاش باقی مانده است.
تواناییها: گندروا تا وقتی که در آب باشد، در عمل شکست ناپذیر است. چون جانوران زیانکار آبزی به او در نبردهایش یاری میرسانند. اما خارج از آب میتوان بر او غلبه کرد. گندروا بدنی زرهپوش و بسیار مقاوم دارد و دستانی نیرومند و ماهر دارد. دندانهایش سمی است و آروارهاش تا اندازهای باورنکردنی گشوده میشود، طوری که میتواند پهلوانی را با اسبش ببلعد.
شکل ظاهری: دیوی است غولآْسآ، زرهپوش، شاخدار و خرچنگسان.
اشموغ نژاد اَپاگَز (Apaagaz)
زیستگاه: اپاگزها در شهرها به صورت سرباز مزدور زندگی میکنند. زیستگاه اصلیشان کوهستانهای سنگی است و بسیاری از آنها به عنوان نگهبانان معابد کوهستانی دیوها به کار گمارده شدهاند.
ویژگیها: بدنی به نسبت کوچک و چابک دارند. تحمل زیادی برای حمل بار دارند و به همین دلیل هم در گذشتههای دور توسط دیوها به عنوان بردهی معدنکار به استخراج فلز گمارده میشدند. به دلیل همین تواناییشان معمولا زرهی سنگین و خاردار بر بدن دارند و کلاهخودهای سنگینی بر سر میگذارند.
تواناییها: در استفاده از گرز مهارت زیادی دارند و چابک و سریع هستند. از نظر ذهنی عقب ماندهاند و هرگز بر زبان مسلط نمیشوند.
شکل ظاهری: اشموغهایی خمیده قامت و تکیده هستند با دستان دراز و پوزهی کشیده و بلند. ادرارشان سمی است!
اشموغ، نژاد ویزْباریش (Vizbarish)
زیستگاه: ویزباریش نژادی بدوی از اشموغهای بیتمدن هستند که در جنگلها و بیابانها زندگی میکنند. در داستان گرشاسپ-۱، با اعضای قبایلی که در جنگل اوشیدَرْن (Ushidarn) زندگی میکنند برخورد میکنیم.
ویژگیها: در میان خود قبایل و گروههای بسیاری دارند که بر مبنای تعقلشان به آن بر چهره و بدنشان با خاکستر نقوشی را ترسیم میکنند. مردم عادی آنها را بر حسب رنگشان از هم باز میشناسند. هرچند ممکن است اعضای دو قبیلهی دشمن رنگهایی شبیه به هم داشته باشند. مطمئنترین راه برای شناسایی آنها توجه به نقشهای ترسیم شده بر بدنشان است. این اشموغها معمولا به جنگهای بیپایانی با قبایل همسایه مشغول هستند، اما به محض برخورد با آدمیان یا آهوراها برای به دام انداختن ایشان با هم متحد میشوند. ویزباریشها آدمخوار هستند. گروهی از آنها که با فن کمانگیری آشنا هستند به صورت سرباز مزدور در خدمت دیوها میجنگند و همراه سپاهیان ایشان به سرزمینهای دوردست منتقل شدهاند.
تواناییها: اشموغهای ویزباریش به تنهایی توانایی زیادی ندارند و از یک پهلوان انسانی ضعیفتر هستند. اما معمولا دسته جمعی حمله میکنند و در ساختن شمشیر و خنجر از سنگ و چوب مهارت زیادی دارند. خودشان اعتقاد دارند وردهایی که هنگام نبرد میخوانند دشمنانشان را فلج میکند، اما این اعتقاد به احتمال زیاد نادرست است.
شکل ظاهری: اشموغهایی هستند با قد متوسط، بدن چالاک اما لاغر، گوشهای معمولا بزرگ و پوستی چروکیده و بیمو که روی آن با خاکستر نقشهایی را کشیدهاند.
پیوندها: اشموغها پرستندهی دیو خیشما هستند و معمولا بدون نیاز به رشوه از دیوها فرمان میبرند. گاهی با قبایل مردمان ساکن در کنارهی جنگل هم داد و ستد میکنند، اما دشمن خونخوار آهوراها هستند.

گرشاسپ از کهنترین پهلوانان ایرانی و از معدود شخصیتهای محبوب در دوران پس از اسلام است که نامش در یسناها هم آمده است. از نظر خانوادگی، میدانیم که او فرزند تریتَه یا اتریت بوده است. بر مبنای نسبنامهای که اسدی توسی برای او ارائه کرده است، گرشاسپ پسر تریت، پسر شم، پسر تورگ، پسر شیدسپ، پسر تور پسر جمشید پسر تهمورث بوده است.
صفتهایی که در اوستا برای او برشمردهاند عبارت است از : زورمندترین، برپا ایستاده، بیخواب، بیدار در بستر، جوان، گُرزوَر و گیسو بلند. همچنین صفت دیگر وی نئیرمَه است که مردانه و جوانمرد معنا میدهد. این صفت بعدها به نامی مستقل تبدیل شده است و در قالب نریمان به یکی از فرزندان وی دگردیسی یافته است. دگردیسی مشابهی در مورد نام خانوادگی وی رخ داده است. گرشاسپ و پدرش به خاندان سامَه تعلق داشتهاند، که در متون جدیدتر به اسم سام تبدیل شده و همچون پسر او دانسته شده است. این تبدیل کار فردوسی نبوده است و در متون دیگری که در دوران او موجود بوده است، چنین دگردیسیای صورت گرفته بوده است. در میان مورخان دوران اسلامی تنها بیرونی است که بر شکل اولیه اسطوره او آگاه بوده است و سام را نام خانوادگی گرشاسپ دانسته است.
در مورد برادر گرشاسپ که اورواخشیه یا اوروَخشیه نام داشته، چیز زیادی نمی دانیم. در اوستا او را داوری دادگر دانستهاند و می دانیم که به دست کسی به نام هیتاسپ کشته شد. در مورد پدرش اتریت هم جز آن که کاهن هوم بوده آگاهی دیگری نداریم. با این وجود نریمان که بعدها فرزند وی دانسته شده، در شاهنامه به نیرومندی و دلاوری ستوده شده است. فرزند دیگر گرشاسپ ، یعنی سام که به همین ترتیب ابداع شده، به ویژه در داستانهای ابتدای عصر پهوانان نقش مهمی بر عهده دارد. در زمان منوچهر، او را در کنار قارن -فرزند کاوه آهنگر و سپهسالار ایران- میبینیم که برخی از افتخارات گرشاسپ به او نسبت داده شده است.
کارهای قهرمانی فراوانش و سبک زندگی بی قید و بندش بیشترین شباهت را با رستم دارد و بیهوده نیست که او را نیای رستم دانستهاند. گرشاسپ، مردی ماجراجو و اهل سفر بوده است و پایبندی چندانی به جا و مکان نداشته است. او را زمانی حاکم کابل میبینیم و گاهی میشنویم که شاه ایران حکومت مازندران را به او سپرده است. در جایی دیگر او را پادشاه نیمروز –سیستان- می نامند و بار دیگر به فراز آمدنش از هند اشاره شده است.
در گرشاسپنامه اسدی توسی که مفصلترین روایت درباره اوست، به این موضوع اشاره شده که پس ار ماجراهای زیادی به هند رفت و در آنجا بر شاهی به نام بَهو که بر ضد شاه ایران شورش کرده بود، پیروز شد. همچنین به سفرش به سراندیب و عجایبی که در جزایر اقیانوس هند دیده اشارههای فراوان شده است. گرشاسپ در هند از دخمهای که جسد سیامک در آن نگهداری میشد دیدار کرد و با مهراج شاه هندی درگیر روابطی شد.
گرشاسپنامه سفرهای او را به شرق محدود نمیداند. چنان که در این کتاب روایت سفر او به روم آمده است و این که عاشق دختر شاه روم شد و برای بهدست آوردن وی و اثبات زورمندی خویش کمانی سنگی را که هیچکس توان کشیدنش را نداشت، در کشید.
گرشاسپ بیش از همه به خاطر ماجراجویی هایش در نقاطی مختلف و چیرگی اش بر دشمنان قوی پنجه شهرت داشته است. مهمترین موجودی که به دست او کشته شد ، اژدهایی بود به نام سرووَرَه که توصیفی هراس انگیز از او در اوستا وجود دارد. بر مبنای این توصیف او اژدهایی شاخدار بوده که مردان و اسبان را فرو می بلعیده و از دهانش زهری زرد رنگ به بلندای نیزه ای روان بوده است. گرشاسپ، نادانسته بر پشت این اژدهای خفته رفت و در حالی که او را تپه ای فرض کرده بود، بر پشتش آتش افروخت و دیگی آهنین را بر آن نهاد تا غذایی درست کند اما گرمای شعله اژدها را بیدار کرد و او را به جنبش واداشت در نتیجه آب جوشان بر زمین ریخت و گرشاسپ که غافلگیر شده بود پس از نبردی سهمگین او را از پای در آورد.
دشمن مهم دیگری که بر وی غلبه کرد، اژدهایی بود به نام گَندَروای زرین پاشنه. این موجود هیولایی آبزی بود که در دل فرخکرت زندگی می کرد و ریش اش به دریا کشیده می شد. شواهدی در دست است که گندروا رویین تن بوده است. گرشاسپ برای چیرگی بر او به دو ایزد فدیه داد. نخست: در کرانه دریاچه پیشینگَه صد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند را برای آناهیتا قربانی کرد و در نتیجه ایزدبانوی آبها پیروزی را برایش به ارمغان آورد. دیگری وایو است
چیرگی گرشاسپ بر گندروا کاری آسان نبوده است. گندروا اژدهایی بوده دریازی که گوشی پهن و بزرگ داشت و درازای شاخش به قدر قد ضحاک بوده است. او در هر نوبت به قدر ده روستا مردم و اسبان را فرو می بلعید و چنان بلند بود که آب دریا تا زانویش بیشتر نمی رسید و سرش تا خورشید برکشیده بود. پوزه ای گشوده داشت که با آن جهان را به ویرانی و تباهی تهدید می کرد. دندانهای وی به قدری بلند و دهانش چنان بزرگ بود که جسو مردان و اسبان در دهانش به دندانهایش آویخته بودند. گرشاسپ نه روز و نه شب با وی جنگید تا آن که توانست از آب بیرونش بکشد و دست و پا بسته او را به آرورَگ ِ پارسا تحویل دهد.
در کتب کهن ایران زمین از واژهی هپته بومی یعنی هفت بوم سخن رفته است. (بوم به معنای سرزمین، دیار و قلمرو معلوم و مشخص است) گاهی به جای واژهی بوم غالباً کرشوره بکار رفته است یعنی هپتو کرشوره هفت کشور. در این منابع در خصوص آفرینش آمده است که خداوند پس از خلق عالم و ایجاد زمان؛ آسمان، آب و زمین را آفرید و برطبق داستانهای موجود از زمین اولیه، کرهای ساخت که نیمکرهی بالایی آن قابلیت زیست جانداران و مردمان را داشت در این زمان اهریمن که بر تاریکیها حاکم بود به نیمکره ی بالایی هجوم آورد و جام ابر را از آبهایی که از آغاز آفریده شده بود برداشت و به کمک باد به آسمان برد و بر زمین بارانید که در اثر آن زمین به هفت پاره تقسیم گردید که این هفت قسمت را بعضی از این کتب اقلیم و در زبانهای پهلوی کشور خواندهاند. اقلیم میانی زمین (اولیه) را خونیراث نامیدند که به اندازههای همهی شش اقلیم دیگر بود. بر مبنای جغرافیای اساطیری، ایران در این بخش قرار داشته است
دربندهش دربارهی خونیراث چنین آمده است: «خونیراث ازهمه نیکوییهای شش کشور دیگر بهرهور است و اهریمن چون برتری را در خونیراث دید در آنجا آسیب پدید آورد چه او دید که خونیراث از کیانیان و مردان برخوردار است گفته شده بسا مردان نیرومند از خونیراث به در آیند و سرانجام دیو دروغ زشت از کشور خونیراث و از کشورهای دیگر رانده شود.» .از آنجا که بعدها روی تفسیر غلط هفت اقلیم (سرزمین و قلمرو) را به خشکیهای روی زمین تعبیر نمودند لذا آن هفت اقلیم را به آفریقا، هندوچین، حدود عربستان امروزین و دیگر نقاط نسبت داده به گونهای که آن را با جغرافیای خاورمیانه و خاورنزدیک تطبیق دادهاند.
در نخست تنها در این خشکی(خونیراثا) آدمیان ساکن شدند و خانه افسانه ای آریاییان(آریو شایانه)در اینجا است آدمیان در سرزمین های دیگر گسترده و پخش شدند و نژاد و فرهنگهای گوناگون را پدید آوردند پادشاهی هر هفت کشور به دست پادشاه-پهلوان ایرانی سپرده شده است. رهبری فروهرانه هر کشور را پاسداری میکند.
نام دیو: گَندَرْوا (Gandarva)
زیستگاه: آبزی است و در آغاز کار در مردابهای منتهی به فراخکرت لانه داشته است.
ویژگیها: دیوی است غولپیکر و عظیم با بدنی خاردار و بند بند. بخشهایی از بدنش از پوششی سخت و شاخی پوشیده شده است. ریشی بلند و سرخ دارد که معمولا آن را میبافد و همچون گردنبندی به اطراف گردنش میآویزد. این دیو در آغاز دو سر داشته، و یکی از آنها را در نبردی از دست داده است. جمجمهاش در پوشش سخت صدف مانندی پنهان شده که به تیغهای بلند و نوک تیز منتهی میشود. پس از آن که تبرزین گرشاسپ در جریان نبردی یکی از سرهایش را با زخمی عمیق از کار انداخت، این بخش از بدنش از میان رفت و از سرِ دیگرش تنها همین زایدهی استخوانی در کنار شانهاش باقی مانده است.
تواناییها: گندروا تا وقتی که در آب باشد، در عمل شکست ناپذیر است. چون جانوران زیانکار آبزی به او در نبردهایش یاری میرسانند. اما خارج از آب میتوان بر او غلبه کرد. گندروا بدنی زرهپوش و بسیار مقاوم دارد و دستانی نیرومند و ماهر دارد. دندانهایش سمی است و آروارهاش تا اندازهای باورنکردنی گشوده میشود، طوری که میتواند پهلوانی را با اسبش ببلعد.
شکل ظاهری: دیوی است غولآْسآ، زرهپوش، شاخدار و خرچنگسان.
در شمال شرقی چاه سنگی و به محاذات صد ستون و در ارتفاع ۴۰ متری، آثار یک دستگاه عمارت، با سکویی مفصل و یک ((آرامگاه)) در سنگ کنده شده، دیده می شود. بنا مشتمل بوده است بر یک اتاق دو ستونی و در جنب آن یک ایوان، با دو ستون در غرب و صندوق خانه هایی در شمال و جنوب و نیز تالاری ۴ ستونی با یک اتاق جانبی در شمال. همه اینها را بر سکویی چند پله ای بنا کرده اند که از سنگ هایی بزرگ و کوچک درست شده و سنگ هایش را بدون ملاط به هم چسبانیده اند.
بعد از اینها فضایی باز در شرق بنا وجود دارد که بعداً مقدار زیادی از کوه را در آورده اند و سکویی از سنگ در جلوی ((آرامگاه)) درست کرده اند. نمای ((آرامگاه)) به صورت صلیبی ناقص است که اصلا آرامگاههای نقش رستم می بایست چهار بازوی متساوی داشته باشد اما بازوی پایینی را وقت نکرده اند تمام کنند. این ((آرامگاه)) به تقلید از آرامگاه داریوش بزرگ در نقش رستم پرداخته شده است.

در دین ایرانیان، باستانی آب، آتش و خاک، سه آفریده مقدس اهورامزدا بوده اند و مقام بلندی داشته اند، از این جهت آلودن آنان به پلیدی روا نبوده است. در باور ایرانیان باستان وقتی که جان از تن به در می رفت و کالبد سرد می شد، اهریمن بر آن نفوذ می یافت و پلیدش می کرد، بنابراین نمی نوانستند مرده را بسوزانند یا در آب افکنند و یا در خاک پنهان سازند. پس ناچار راه های دیگری یافته بودند. یکی ((خورشید نگرشن)) یا دخمه نشینی بود، یعنی کالبد را بر بلندی و یا در جایی پرت و دور افتاده- که این مکان ها بعدا به دخمه شهرت یافت – می گذاردند تا حیوانات و پرندگان گوشتخوار به زودی گوشتش را پاک کنند (یعنی همان کاری که مار، مور و کرم ها در مدت زیادی با مرده به خاک سپرده می کنند) آنگاه استخوان ها را می گذاردند تا آفتاب خورده و پاک شود، سپس آنها را جمع کرده، در ((استخوان دان (استودان، ستودان) )) می گذاردند. از این استوادان ها در گوشه و کنار تخت جمشید (مثلا در دامنه کوه شمال شرقی صفه) به فراوانی یافت می شود.
اما راه دیگر این بود که کالبد را شکافته و پس از بیرون آوردن قسمت های نرم، آن را با موم و انگبین و مشک بیامیزند و به اصطلاح ((مومیایی)) کنند و در درون صندوق هایی از سنگ بگذارند و روی شان را محکم بگیرند تا نه آب، نه آتش و نه خاک را با آن سر و کاری باشد. در ابتدا این صندوق های سنگی را مثل یک خانه، سرپا می ساختند، مثل آرامگاه کوروش در پاسارگاد و آرامگاه کمبوجیه دوم در همان جا که آن را زندان سلیمان می خوانند- اما بعد، داریوش و جانشینانش، آرامگاه های در سنگ کنده شده را ترجیح دادند و همه اینها را به وضع مشابهی ساختند که مبین اعتقادات دینی آنان بود.
نمای هر ((آرامگاه)) کامل، به صورت یک صلیب با چهار شاخه متساوی است. شاخه بالا یک آیین دینی و یا شاهی را نمایش می دهد، شهریار هخامنشی در جامه پارسی، کمان – یعنی اسلحه ملی ایرانیان – به دست بر روی سکویی سه پله ای ایستاده است و روی به آتشی دارد که بر فراز آتشدانی در اشتعال است. آتشدان، مکعب مستطیلی است با تاقچه عمودی، بر روی سکویی سه پله ای که سقفی به شکل سه پله وارونه گذاشته شده دارد. دست پادشاه باز، و رو به آتش است و این نشانه نیایش می باشد. بر فراز صحنه، نقش انسان بالدار (فرکیانی) با حلقه و دست گشوده نموده شده است و در گوشه راست، ماه را به صورت قرصی با هلال بزرگی در پاییناش می بینیم (عقیده عامه که می گویند این قرص خورشید است، اعتباری ندارد). در دو سوی مجلس، سه جفت بزرگ زاده ایرانی در جامه پارسی (یا مادی) نقش شده اند که با خود شاه، هفت نفر می شوند و بنابراین همانند ((هفت امشاسپندان)) دین زرتشتی – اهورامزدا با شش موجود الهی و جاویدان – می باشند. بر آرامگاه داریوش بزرگ، به جز داریوش دو تن دیگر گئوبرو، و اسپه کانه را هم می شناسیم که هرودت هر دو را از جمله ((بزرگان هفت گانه پارسی)) یاد کرده است و بنابراین شکی نمی ماند که این هفت نفر، هفت آزاده پارسی هستند و نماینده هفت خاندان بزرگ دوره هخامنشی می باشند و به همین علت است که این صحنه روی آرامگاه داریوش بزرگ، تا آخر دوره هخامنشی بر آرامگاه های شاهان بعدی بدون تغییر تکرار شده است.
پادشاه و آتشدان، بر روی تخت بزرگ (گاه) شهریاری جای دارند که گوشه هایش برجسته و به شکل نیم تنه شیر است و لبه اش با گل و بوته آراسته شده. دو ردیف از نمایندگان ملل تابع با لباس های، محلی تخت را بر سر دست نگه داشته اند. بر آرامگاه داریوش بزرگ و ((آرامگاه جنوبی)) تخت جمشید، این افراد را با کتیبه های سه زبانه ای که کنارشان نوشته اند، شناسانیده اند.
قسمت مرکزی و عریض جبهه ((آرامگاه)) منقوش به نمای کاخی هخامنشی است. در وسط، دری – که بدین وسیله می خواسته اند بفهمانند که به آن جهان باز می شود – و در دو سوی آن چهار ستون به دیوار چسبیده (در حقیقت، نیم ستون) با سرستون گاو دوسر، دیده می شود. سقف با طره و نمای شاه تیرها و ردیفی از شیرهای غران و در حال حرکت تزیین شده است. از روی این نما، بنای موزه تخت جمشید را ساخته اند. در، کشویی و خودکار بوده یعنی پس از بسته شدن، دیگر باز نمی شده است. درون دخمه، صندوق هایی به شکل مکعب مستطیل (۲۰/۱ * ۲ متر) برای جای دادن کالبد مردگان تعبیه کرده اند. روی هر یک از اینها دری سنگی و محدب انداختهاند تا راه هر گونه نفوذی را ببندند. البته چون اعتقاد به رستاخیز و زندگی آن جهانی در ایرانیان قوی بوده است، مثل اقوام دیگر برای مردگان خود اسباب و آلات زندگی (توشه آخرت) تهیه میکرده اند و درون قبرها می گذارده اند. همین اسباب گران بها مایه آن شد که مقدونیان و تاراجگران بعدی همه را بشکنند و غارت کنند.

درون ((دخمه شمالی)) تخت جمشید دو قبر سنگی تعبیه کرده اند و برای ((دخمه))ی دیگری که در ناحیه جنوبی – دورتر از گوشه جنوبی خزانه- تراشیده اند، سه جفت قبر سنگی کنده اند. یک ((آرامگاه)) دیگر نیز در ۵۰۰ متری جنوب صفه، در ارتفاعی کم از سطح زمین پرداخته میشده است اما آن را نیمه تمام گذارده اند. به دلیل همین نیمه تمامی، این ((آرامگاه)) را پیشتر به داریوش سوم که فقط چند سالی آن هم در آشوب و جنگ پادشاهی راند نسبت می دادند. اما ولفرام کلایس و مرحوم پیتر کالمیر به حق، دلیل ناتمام رها کردن این ((آرامگاه)) را وجود رگه های خطرناک در کوه و نامناسب بودن محل برای ادامه کار دانسته اند و استدلال کردهاند که این ((آرامگاه)) از لحاظ فنی – به ویژه نوع بست های فلزی به کار برده شده در آن و شکل آتشدان و سکوی تخت شاهی – نسخه اول ((آرامگاه جنوبی)) تخت جمشید است که بر اساس دلیل های فنی و نقش های برجسته اش – به خصوص شکل تاج پادشاه و وضعیت افراد منقوش بر روی ((آرامگاه))- به اردشیر دوم نسبت داده می شود. این ((آرامگاه جنوبی)) تخت جمشید تنها آرامگاه هخامنشی است که مثل آرامگاه داریوش بزرگ دارای کتیبه های معرفی اورنگ بران بوده است، ولی ((آرامگاه شمالی)) این کتیبه ها را ندارد و از نظر فنی و تراش نقوش از هر لحاظ به کارهای اردشیر سوم میماند و به همین سبب به آن پادشاه منسوب شده است. این انتساب را ناتمام ماندن جبهه ((آرامگاه))- که شاخه پایینی صلیب آن را نتراشیده اند- تایید می کند.
نقوش برجستهای که کاخهای تختجمشید را آراسته است از با اهمیتترین آثار باستانی به شمار میآید، که تا زمان حال برجای مانده است، کیفیت و کمیت این آثار چنان است که بررسیهای گستردهای را بر روی آنها لازم میسازد، لیکن تا این تاریخ هیچگونه تحلیل سبکشناسی معتبری که چاپ و منتشر شده باشد بر روی آنها انجام نگرفته است. بررسی حاضر تلاش دارد با توجه به جنبههای متفاوت سبکها و روشها، از شیوههای بکار رفته در حکاکی تا اصول طراحی، از شناسایی کار حجاران، تا توصیف پیشرفت تسلسل زمانی سبک «تختجمشید» شکاف موجود را پر کند. پیکرهشناسی و انواع مختلف نفوذ عوامل خارجی که موضوع بررسیهای بسیار بوده است، مودرد بحث قرار نخواهد گرفت.
دارویش اول (۴۸۶-۵۵۲ ق م) موجد طراحی کاخهای اصلی تختجمشید و آرامگاه خود و نقشرستم بوده است. کار ساختمانی در طول سلطنت پسر او خشایار اول (۴۶۵-۴۸۶ ق م) و نوهاش اردشیر اول (۴۲۵-۴/۴۶۵ ق م) ادامه یافت، لیکن صرفنظر از بعضی تغییرات و تجدید ساختمانها در دوران اردشیر سوم (۳۳۸-۸/۳۵۹ ق م) سایر پادشاهان هخامنشی با آنکه آرامگاههای خود را در نقشرستم و مشرف بر صفه تختجمشید بنا کردند، بر روی صفه هیچ ساختمانی نساختند، کاخها و شهر تختجمشید در ۳۳۰ ق م بدست اسکندر تخریب شد، و از آن زمان تا شروع حفاریهای قرن اخیر وضعیت آنها تقریباً بدون تغیرر باقی ماند.
منطقه کاخ تختجمشید به سه بخش تقسیم شده است: سطح صفه (تختجمشید) که ساختمانهای اصلی روی آن قرار گرفتهاند، ساختمانهای واقع در دشت به طرف جنوب و غرب صفه و سرانجام سراشیبی تپه بلند به طرف شرق صفه، در حدود دوازده ساختمان بر روی صفه ساخته شده بود و بیشتر آنها به وسیله نقوش برجسته آرایش شده بودند، نقوشی که روی سردرها، پلکانها و چهارچوب درها و پنجرهها کنده شده بودند. زمینه اصلی این نقوش نشانگر تجلیل پادشاهان ایرانی است که در صحنهها شاخص است. حال شاه چه در حال قدم زدن و عبور از درهای کاخ خویشتن و چه جلوس کرده بر تخت و در حال پذیرش هدایا از مردم تحت فرمان خویش است.
سالمترین نقوش برجسته آنهایی هستند که در جبهه شرقی آپادانا و بر روی پلکانهای ساختمان مرکزی قرار گرفتهاند، هر دو قسمت زیر آوار دیوارهای خشتی فرو ریخته محفوظ ماندهاند. نقوش برجسته آپادانا عموماً شاه را نشسته بر تخت نشان میدهند، در حالی که در جلوی او بیست و سه هیأت از مردم تحت حکومت مشغول تقدیم هدایای ارزشمند و فوقالعاده هستند، و در پشت سر شاه ردیفهای نگهبانان، اسبان، ارابهها، و بزرگان دربار مستقر شدهاند. بر روی پلکانها و کنار دستاندازها تعداد زیادی سرباز پارسی صف کشیدهاند. در جمع، بیش از ۸۰۰ نقش بر روی جبهه شرقی آپادانا کنده شده است. همین صحنه، که به صورت معکوس تراشیده شده است، بر روی جبهه شمالی به چشم میخورد، لیکن از آنجا که این جبهه در طول قرون در معرض عوارض جوی قرار داشته، به صورت بدی فرسوده شده است. روی سر در پلکانهای شمالی ساختمان مرکزی نگهبانان در اندازه معمولی قد انسان دیده میشوند، و در همین حال اشراف درباری در لباسهای پارسی یا مادی در حال بالا رفتن از پلهها هستند، و در آن دستاندازها صفوف سربازان پارسی مستقر شدهاند. در اینجا در حدود ۴۰۰ نقشبرجسته وجود دارد. در بخش بیرونی پلکانهای جنوبی همان ساختمان کمانداران پارسی، و در بخش درونی، مستخدمین در پوشش پارسی و مادی مشاهده میشوند، پلکانهای کاخهای خشایارشاه، داریوش، و اردشیر سوم نیز با نقوش برجسته سربازان پارسی و مستخدمین آرایش شده است، درحالی که پلکانهای غربی کاخ داریوش و کاخ اردشیر اول با نقوش هیاتهای ملل تابعه و مستخدمین آرایش یافته است. به هر حال، این نقش برجسته ها در اثر عوارض انسانی و جوی آسیب دیده است.
بر روی چهار چوب درهای کاخ داریوش، کاخ خشایارشاه، حرم و ساختمان مرکزی شاه در زیر سایبانی دیده میشود که مستخدمین درباری او را همراهی میکنند. بر روی دیگر آستانههای درها یک قهرمان شاهی با نوعی حیوان وحشی افسانهای درحال جنگ تن به تن است، ویا شاه بر تخت خویش جلوس کرده و تخت بر روی سکویی است که مردم امپراتوری به جای مردم این کار را به عهده دارند.
نقوش اگر چه بسیارند لیکن به طرز خارق العادهای همسان میباشند. پیکرههای منفرد، نه یک بار و دوبار، بلکه در حالی که سربازان روی پلکانها و کنار نردهها صف کشیدهاند چندین صدبار با حالتی یکسان تکرار میشوند. گوناگونی صحنه کم است، و بسیاری از آنها با شیوههای یکسان تکرار میشوند طرح چهره یکسانی برای پارسیان، مادها و بیشتر بیگانگان نشان داده شده است. پارسها بلا استثناء جامههای بلند (ردا) چیندار پوشیدهاند، و این جامهها درچند نقش محدود گوناگون نشان داده میشود، درصورتی که مادها همگی ملتبس به لباسهای بدون آستینی هستند که بلندای آن تا روی زانوانشان میرسد. این همسانی ما ظاهراً کار حکاکی نقوش را بسیار سادهتر و مکانیکیتر میسازد، و مقدار شکلهای مختلف و حالات استفاده شده در تخت جمشید درمقایسه با تعداد کل نقوش ناچیز است.
بیش از ۳۰۰۰ نقش بر روی ساختمانها و مقبرههای تخت جمشید ایجاد شده است. در سایر بناهای هخامنشی نقوش کمی وجود دارد. ۳۲ نقش در پاسارگاد، ۱۴ نقش در بیستون، ۸ نقش در کانال ستون سنگی مصر که به وسیله داریوش اول ساخته شده، و تعداد کمی درشوش، بابل و تل حکوان. حتی اگر این امکان درنظر گرفته شود که تعداد بیشتری از این نقوش از بین رفته باشند، نمیتوان تصور کرد که قبل از ساختن تخت جمشید صنعت پیکرتراشی و حجاری قابل ملاحظهای در پارس وجود داشته است.
نقوش برجسته تختجمشید از قرن هفدهم در اروپا شناخته شده است. در دهه ۱۹۳۰ هیأت آمریکایی، ابتدا تحت سرپرستی ارنست هرتسفلد و سپس اریک اشمیت، حجاریهای بسیاری را که عبارت بودند از جبهه شرق آپادانا، دو پلکان ساختمان مرکزی، و روی اورتواستات که به خزانه انتقال یافت، کشف کرد. این اکتشافات تعداد نقوش برجسته شناخته شده در تختجمشید را به دو برابر افزایش داد و از آنجا که آنها در شرایط تقریباً کاملی هستند، بایستی مبنای هر نوع بررسی برای شناخت سبک نقوش برجسته تختجمشید قرار گیرند. نتایج حاصله از حفاریهای هیأت آمریکایی در سه جلد کتاب بسیار جالب انتشار یافت، کتابهایی که شامل موارد گسترده از کلیه بناهای واقع به روی صفه میباشند. لیکن علیرغم خارقالعادهبودن کتاب تختجمشید اشمیت از کلیه جوانب، پیداست که وقتی به توضیح دادن نقوش برجسته میپردازد، فقط از روی عکسها به بررسی پرداخته است. این بدان معنی است که او بعضی موارد اصولی را نادیده گرفته است، مثل نشانه های مربوط به حجاران، و در اینجاست که استنادهای او ناکافی است. در این اواخر تلاشهای بسیاری به وسیله آقا و خانم تیلیا انجام گرفته است. این مطالعات بر اساس کار دقیق بازسازی در تختجمشید بوده است، کار بازسازی از سال ۱۹۶۵ تا ۱۹۷۹ به مسئولیت آنان ادامه داشته است.
ابزارها:
سنگ تراشی زمان هخامنشی به تفصیل به وسیله آن بریت تیلیا و کارل نایلندر مورد بررسی قرار گرفته است. در اینجا من فقط کار بر روی نقوش برجسته را مورد بحث قرار میدهم. روشهای حکاکی را میتوان به بهترین وجه بر روی بخشهای ناتمام نقوش برجسته مشاهده کرد، و تقریباً هر مرحله از کار می تواند در جایی در تخت جمشید مورد شناسایی قرار گیرد. در بعضی از موارد می توانیم از روی علائم به جا گذاشته شده روی سنگ تعیین کنیم چه ابزاری و به چه ترتیبی در آن به کار رفته است. ابزارهای آهنی، چه کلنگ و چکش (با دسته افقی) یا قلم سر تیز و اسکنه (که با پتک چوبی به آن ضربه می زنند) مورد استفاده قرار میگرفت.
هریک از این دو گروه را می توان به ابزارهای سرتیز، لبه دار و نوع دندانه دار از هر اندازه و وزنی تقسیم کرد. کلنگ سنگین برای سنگتراشی وشکل دادن ابتدایی با توجه به اینکه تکه سنگی که بایستی برداشته شود به چه اندازه است با ضربه عمودی و با ضربه سریع و لب شکن مورد استفاده قرار می گرفت. مرحله بعدی احتمالا استفاده از قلم های تخت و پتک چوبی بوده است. برای تهیه یک سطح صاف معمولاً از چکش لبه دار و بطور عمومیتر و شاید با گذشت زمان، از چکش دندانه دار استفاده می شده است. پس از آن بطور پی در پی چکش های ظریفتر همراه با استفاده از قلم های لبهدار به کار میرفته است. در جزئیات از قلمها و اسکنه های لبهدار تخت و باریک استفاده میشده است. آخرین مرحله صاف کردن سطوح بوسیله مواد ساینده از درجات مختلف و آب بوده، و سرانجام برای زدودن خراش های باقیمانده، از عمل سایش با مالیدن سنگ با همان درجه سختی یا سرب یا چرمی که احتمالاً پوست کوسه بوده استفاده میشده پس از آن نقوش برجسته رنگ می شدند.
در این مختصر ابزارها و طرز کاربرد آنها به طور خلاصه بیان شده است، لیکن در اینجا باید به نکتهای اشاره کنم، در هر مرحله حجار یا بنا میتوانست از انواع مختلف ابزارها سود ببرد: بسته به آموزش و استنباط شخص خود و هم چنین اهمیت کاری که انجام میداد از قلم با کلنگ، ابزار لبهدار یا دندانهدار استفاده میکرد، علاوه بر این تشخیص علامت بجا گذاشته شده بوسیله یک کلنگ با آنچه که یک قلم بجا میگذارد، و تفاوت بین اثر چکش لبهدار از قلم درز صاف، با چکش دندانهدار از اسکنه دندانهدار مشکل است.
هیچ گواهی برای کاربرد مغارهای گرد یا مغار، اره، سوهان تخت یا سوهان وجود ندارد. حفرههای کوچک برای متصل کردن تزئینات فلزی و مجاری ریختن سرب مذاب بوسیله مته ساخته میشدند، احتمالاً متههای کمانی با استفاده از سرمته کوتاه و ساینده لیکن از تکنیک ((مته چرخان)) که در صنعت پیکرهسازی یونان رواج کامل داشت استفادهای به عمل نیامده است. از خراطی در معماری سنگ استفاده نشده است، لیکن در کار چوب، فلزکاری و برای صنعت ساخت ظروف سنگی و مهرهای استوانهای از آن استفاده شده است.
نشانهای از سایر ابزارهایی که بوسیله حجاران و بنایان مورد استفاده قرار گرفته است باقی نمانده. یکی از این ابزارها همان گونیای بنایان است که مشتمل بر یک لبه صاف، یک گوشه قائمه، یک تراز و یک شاقول است. گونیا و تراز می توانند از هم جدا باشند، و شاید به همین دلیل است که بعضی از بنایان نشانه مشخصه خود را برای تراز A و برای گونیا ….. انتخاب می کنند. علاوه بر اینها، اندازهگیرهای نخی، خطکشهای چوبی، پرگار تقسیم برای کشیدن دایره، ریسمان، و رنگ مورد استفاده قرار گرفته است. احتمال دارد که به منظور وارسی و بازدید قالبها وشاید برای تراشیدن نقوش برجسته از شابلونهای چوبی پیش ساخته استفاده میشده است.
نقاشی و ترصیع
وقتی هرتسفلد نقوش برجسته آپادانا و ساختمان مرکزی را از زیر خاک بیرون آورد اثرات بسیاری را از رنگهایی که به انها چسبیده بود یافت، لکن متأسفانه جزئیات زیادی از آن را ثبت نکرد. امروزه آثاری از آن رنگها هنوز باقیمانده است، به ویژه روی نقوش برجستههای تالار صدستون، جایی که نقش اهورمزدا و سکوبهای نشیمنگاه مربوط به تخت سلطنتی رنگ اصلی خود را حفظ کردهاند. در محل های دیگر رنگ قرمز بر روی بعضی از لبها، پره های بینی و چشمان نگهبانان پارسی در ایوان سر پوشیده ساختمان مرکزی، در دهان و پرههای بینی نقوش سرستونها، در پرههای بینی قهرمانان در نقوش برجسته آپادانا و روی نقش شاه روی درهای ساختمان مرکزی وجود دارد. عناصر مختلفی درسایه یکنواخت از قرمز، سبز، آبی و احتمالاً زرد رنگ شدهاند، رنگهای دیگر، مثل سیاه، ساخته شده از دوده، ممکن است به مصرف رسیده باشد ولی اثری از آن باقی نمانده است. برای کمک به نقاش در کار رنگ زدن گاهی اوقات انگارههایی روی سطح سنگ بوسیله خراشیدن به وجود میآوردهاند. شیرها، علائم روی بازو و طرحهای گل و بوته ای دیده شده اند که روی لباسها در کاخ داریوش، کاخ خشایارشاه، ساختمان مرکزی و اندرونی وجود داشته است، با اجرای این روش، شاه، تنها نقشی است که با البسه طرح دار از نظر شکوه و جلال و رنگ آمیزی روشن و واضح و ابعاد و اندازه خود از دیگران تمیز داده می شود.
در طول باقیمانده این مقوله خواننده بایستی به خاطر داشته باشد که بسیاری از جزئیاتی که در حال حاضر آشکار شده اند در زیر رنگ محو گشته بودند. به ویژه بخش های کامل نشده نیز همه رنگ شده بودند. مفهوم نیست که نقش ها تا چه حدودی رنگ شده اند برای مثال، ما نمی دانیم آیا پوست پیکره ها رنگ آمیزی شده بوده است یا نه و یا چه رنگی برای رنگ آمیزی لباس سربازان به کار رفته است. این که گفته شده است که سطح سنگ ها از روی قصد به صورت ناهموار گذاشته شده تا رنگ را بهتر به خود بگیرد حقیقت ندارد، و در واقع به طور طبیعی این بخش های صاف تر بوده اند که رنگ روی آنها حفظ شده است.
بعضی از حجاری های برجسته و سر ستون ها با سنگهای رنگی یا فلز ترصیع شده اند و یا با برگه و ورقه طلایی تزیین گشته اند. بر روی پیکره شاه در کاخ داریوش، کاخ خشایارشاه و ساختمان مرکزی تاج و بعضی از جواهر ها در سنگ کار گذاشته است، تصور بر آن است که گردن بندها، الگوها و تاج ها از فلزات و سنگهای گرانبها ساخته شده است. بعضی اوقات ریش ها نیز، شاید با سنگ آبی مصری حجاری شده اند. در کاخ P در پاسارگاد سوراخهایی می توان در روی کفش یا لباس پادشاه مشاهده کرد که برای کار گذاشتن تزئینات بوده است.
مدت زمان ایجاد نقوش
تخمین مدت زمانی که برای حکاکی یک نقش تنها صرف شده است مشکل است. مدت این زمان به عوامل بسیاری بستگی دارد، مهارت و تجربه هنرمند، کیفیت نظارت، تقسیم کار بین حجاران، و همچنین نوع حجاری برجسته و مشخصات سنگ. با نگرش به این عدم اطمینان ها، ممکن است حتی پیشنهاد کردن مدت زمان تخمینی ناهنجار به نظر برسد، لیکن موضوع آنقدر جالب است که هر تخمینی هر قدر هم تقریبی باشد ارزش توجه کردن دارد.
به طوری که از بررسی نقش های سپردار روی بالکن آپادانا مشخص شده است، چون بخشهای مختلف نقشها احتمالاً به وسیله حجاران متفاوت حکاکی شده است، حداقل زمان لازمبرای تکمیل نقش، مدتی بوده است که جزئیات سر نقش حکاکی شده اند. اگر کسی این زمان را بداند و تعداد حجارانی را که متخصص حکاکی سر پیکره بوده اند نیز در دست داشته باشد، می توان زمان حکاکی یک نمای کلی را محاسبه کند. به عنوان یک تخمین تقریبی، بین سه تا شش روز صرف می شده است تا سر یکی از کوچکترین نقشها حک شود و حداقل دو برابر این زمان برای حکاکی سر یکی از بزرگترین پیکره ها صرف می شده است. سه استاد بنای سنگ کار سه ماه برای تکمیل کردن یک ته ستون آپادانا پس از آن تکه سنگ بریده شده و به محل حمل می شد وقت صرف می کرده اند. با توجه به این ارقام، تخمین حاصله در بالا ممکن است خیلی اندک باشد. در فصل چهارم خواهیم دید که دو تیم از حجاران بر روی جبهه شمالی ضلع شرقی آپادانا، جایی که ۲۴۲ کماندار کوچک و نگهبان و ۱۳۶ نیزه دار، مهتر و اشراف متوسط القامه وجود دارد، کار کرده اند، در هر تیم تعدادی حجار بوده است، لیکن روی هم رفته در هر تیم یک یا دو حجار سر نقش ها را حکاکی کرده اند. برای حکاکی این نما حداقل دوازده ماه وقت صرف شده است، ولی احتمالاً زمانی دو یا سه برابر آن برای این کار لازم بوده است.
نویسنده : انی کاظمی
منبع : میراث جهانی پاسارگاد

درباره فیلم ۳۰۰ هر ایرانی شنیده است. ۳۰۰ عنوان فیلمی سینمایی محصول آمریکاست که در سال ۲۰۰۷ به روی پرده رفته بود. این فیلم به کارگردانی زاک اسنایدر از روی کتاب مصوری نوشته فرانک میلر به همین نام توسط شرکت «برادران وارنر» ساخته شدهاست.
خلاصه داستان
داستان فیلم اقتباسی است از نبرد ترموپیل که در سال ۴۸۰ پیش از میلاد بین سپاه ایران در زمان خشایارشا با سپاه یونان در زمان لئونیداس اتفاق افتاده است. در این داستان، ۳۰۰ نفر از رزمآوران اسپارت در برابر سپاه یک میلیونی خشایارشا مقاومت میکنند. این نبرد در تنگهٔ ترموپیل در نزدیکی آتن رخ میدهد و حدود سه روز به طول میانجامد. ارتش امپراتوری هخامنشی در برابر ۳۰۰ رزم آور اسپارتی در تنگهٔ ترموپیل متوقف میشود و تنها زمانی موفق میشود آنها را شکست بدهد که در اثر خیانت یک یونانی، راه دیگری برای دور زدن آنها و محاصره اسپارتیها پیدا میشود.
اکران فیلم
فیلم ۳۰۰ که با استفاده از فناوری پرده آبی ساخته شده، توجه بینندگان و منتقدان بسیاری را به خود جلب کردهاست و یک بازی رایانهای نیز بر اساس آن منتشر شدهاست. این فیلم از ۱۸ اسفند ۱۳۸۵ (۹ مارس ۲۰۰۷) در آمریکا به نمایش عمومی در آمد و در دو روز آخر هفته با استقبال بسیاری در آمریکا روبرو شد و به فروشی معادل هفتاد میلیون دلار رسید که البته این فروش مناسب به علت اعتراض گسترده ایرانیان در سراسر جهان بود که حجم گسترده ای از خبرها را به خود اختصاص داده بود. به همین روی مردم که اعتراض سخت ایرانیان را مشاهده می نمودند کنجکاو بر دیدن فیلم می شدند و به همین قرار بود که فیلم فروش زیادی داشت.
پس از آن در سال ۲۰۰۸ فیلم ملاقات با اسپارتیها که در واقع نگاهی طنز آلود به فیلم غیر واقعی و دروغ پردازانه ۳۰۰ دارد ساخته شد. فروش فیلم ملاقات با اسپارتیها معادل ۸۵ میلیون دلار یعنی بیش از فروش فیلم ۳۰۰ بوده است. از بازیگران این فیلم میتوان به کارمن الکترا سوپر مدل آمریکایی اشاره کرد.
واکنش برخی ایرانیان در مقابل فیلم
این فیلم متاسفانه ایرانیان را وحشی و غارتگر و سربازان یونان را فداکار و دلاور مینمایاند. همین امر باعث واکنش ایرانیان نسبت به ساخت و نمایش این فیلم شد؛ واکنشهایی که هم به شکل رسمی و هم به شکل غیر رسمی در فضای مجازی اینترنت نمود پیدا کردند.
تعداد زیادی از وبلاگنویسان ایرانی، اقدام به ایجاد یک بمب گوگلی (وبگاهی که در اثر پیوندهای زیادی که به نشانی آن ایجاد شده، در رتبههای بالای جستجوی گوگل قرار میگیرد) زدند. به این ترتیب، وبگاهی که توسط ایرانیان برپا شده بود و در آن ابعاد مختلف اعتراض ایرانیان به چشم میخورد، در صفحهٔ اول جستجو به دنبال نام این فیلم در گوگل دیده میشد.
همچنین ایرانیان اقدام به برپایی یک طومار اینترنتی علیه ساخت و نمایش این فیلم کردند (پیوند) که تا پایان زمان جمعآوری امضا، بیش از پنجاه هزار امضای مجازی برای آن جمع شده بود. در این طومار، با اشاره به تمدن ایران در دوران هخامنشی میآید: «ما از شرکت برادران وارنر، به عنوان یکی از بزرگترین تولید کنندگان فیلم و برنامههای تلویزیونی در دنیا انتظار نداشتیم که حقایق به اثبات رسیدهٔ تاریخی را نادیده بگیرد، و با به تصویر کشیدن ارتش ایران در جنگ ترموپیل به شکل وحشیان دیوآسا به شهرت خود نیز لطمه برساند.» (برگردان از متن انگلیسی†)
آنها میگویند علاوه بر تحریفات تاریخی که در فیلم رخ مینماید، چهره ایرانیان بی شباهت به هیولاها نیست، در حالی که در اصل کتاب مصور فرانک میلر نیز ایرانیان به همین شکل به تصویر در آمدهاند. فیلم بسیار به رمان مصور فرانک میلر وفادار است.
خانهٔ سینما در روزهای پایانی سال ۱۳۸۵ در نامهای اقدام هالیوود در دنیای کوچک سینما را محکوم کرد. گروه فیلم و سینمای فرهنگستان هنر هم در نامهای به یونسکو، تولید و پخش فیلم سیصد را «مخربتر از تخریب بناها و آثار ارزشمند مرتبط با میراث تمدنی ملل و اقوام» خواند.[۳۰۰″ ، تلاشی نوین برای بدبین نمودن افکار عمومی جهان نسبت به مردم ایران و تاریخ و تمدن ایرانی است که همزمان با تشدید تهدیدات امریکا علیه ایران ، با تبلیغات بسیار فراوان بر پرده سینماها می رود و پیش بینی می شد به یکی از فیلم های پرفروش تبدیل شود .
در این فیلم ، که “یاهو” داستان آن را “سرآغازی برای دمکراسی” نامیده است، ایرانیان ، مردمانی هیولا صفت ، فاقد فرهنگ و شعور و انسانیت قلمداد می شوند که جز حمله به سرزمین های دیگر، تهدید صلح و کشتن انسان ها ، چیز دیگری نمی دانند و البته در مقابل این قوم ” شرور” چاره ای جز جنگ و نابودی آنها نیست تا بلکه جهانیان از دست این ” محور شرارت” رهایی یابند .
فیلم ۳۰۰ ، به داستان جنگ ایران و یونان در “ترموپیل” -گردنه ای در یونان، بین کوه اویته و خلیج مالیک- بر مبنای روایت «هرودوت» درکتاب “جنگ پارسیها” می پردازد .
در این اثر سینمایی ، “لئونیداس” پادشاه اسپارت، فقط یک ارتش کوچک ۳۰۰ نفری دارد که در مقابل سپاه عظیم ” خشایارشا” -پادشاه ایرانی – که تا پشت دروازه های شهر آمده اند ، ایستادگی می کنند و سرانجام گوژپشتی دروازههای شهر را به روی ایرانیان وحشی باز میکند .
به روایت غربی ها، آن ۳۰۰ نفر سه روز در برابر سپاه۱۲۰ هزار نفری ایران مقاومت کردند و در همین سه روز یونانیان علیه ایرانیان متحد شدند و بدین ترتیب زمینه برای شکست لشکر ایران و برپایی دمکراسی فراهم شد .
در فیلم توهین آمیز و به شدت ضدایرانی ۳۰۰ ، که به کارگردانی “زاک سنایدر” ساخته شده است ، جرارد باتلر، لنا هیدی، وینسنت ریگان، مایکل فسنبدر ،دومنیک وست و … بازی9�یلم در تحریف واقعیت ها به حدی بی پروا و ناشیانه عمل کرده است که در صحنه ای از آن برای خشایارشا “قلیان” چاق می کنند در حالی که در آن زمان چیزی به نام قلیان در دنیا وجود نداشته است . با این حال از آنجا که در میان مردم امروز ایران ، قلیان رواج دارد ، سازنده فیلم از ان استفاده کرده است!
متاسفانه ، عدم توجه به تاریخ کهن ایران و حتی کتمان آن توسط افراطیون وطنی ( یادمان هست که اوائل انقلاب افرادی مثل خلخالی می خواستند ح�%tify">زنان ایرانی در این فیلم “همه جایی” و مردانشان با قیافه هایی که تروریست های امروزی( از نگاه شهروند غربی) را تداعی می کند ، به نمایش در آمده اند .
این فیلم در تحریف واقعیت ها به حدی بی پروا و ناشیانه عمل کرده است که در صحنه ای از آن برای خشایارشا “قلیان” چاق می کنند در حالی که در آن زمان چیزی به نام قلیان در دنیا وجود نداشته است . با این حال از آنجا که در میان مردم امروز ایران ، قلیان رواج دارد ، سازنده فیلم از ان استفاده کرده است!
متاسفانه ، عدم توجه به تاریخ کهن ایران و حتی کتمان آن توسط افراطیون وطنی ( یادمان هست که اوائل انقلاب افرادی مثل خلخالی می خواستند حتی تخت جمشید را هم ویران کنند) باعث شده است در مقابل چنین حرکت هایی ، چیز زیادی برای عرضه در سطح جهان نداشته باشیم .
این مساله فقط درباره سینما صادق نیست و امروزه ، بسیاری از ایرانیان به حدی از تاریخ پرشکوه ایران بی خبرند که حتی برای ساده ترین پرسش های تاریخی نیز جوابی جز “نمی دانم” ندارند و این خالی الذهن بودن باعث شده است که اگر فیلم ۳۰۰ در ایران نیز اکران شود ، مخاطبان ایرانی هم آن را باور کنند ، چه رسد به مردمان کشورهای دیگر در ۵ قاره جهان که در سال های اخیر فقط تصویری
منفی از ایران به انها نشان داده شده است و اینک قرار است به آنها گفته شود ایرانی که “محور شرارت” است ، نه فقط امروز که از دیرباز منشأ شرارت بوده و اجداد ایرانیان امروز ، همین وحشی های زشت ، آدمکش و نفهمی هستند که در فیلم “۳۰۰″ می بینید!!
اگر فیلم ضد ایرانی “بدون دخترم هرگز” توانست چهره ای منفی و کریه از ایران امروز در جهان به نمایش گذارد ،” ۳۰۰″ مأموریت دارد این منفی گرایی را به اعماق تاریخ ایران ببرد.
در برابر این فیلم چه باید کرد ؟
هرچند کار زیادی نمی تواند در این باره انجام داد ، ولی یکی از بهترین راه ها ، نقد فیلم و نشان دادن واقعیت ها در موتورهایی مثل “گوگل” است تا مخاطبان اینترنت که با سرچ عنوان فیلم به دنبال اطلاعات بیشتری در باره آن هستند ، صدای ما را هم بشنوند . اما چه کنیم که این اتفاق بیفتد و حرف ها ما جزو اولین یافته های گوگل باشد؟
یونس شاملی

این فیلم در لندن و مراکش فیلم برداری شد و در پایان ماه مه ۲۰۱۰ در سینماهای جهان به نمایش درآمد. همچنین با فروش ۳۳۰,۷۰۰,۰۰۰ دلار از محبوبیتی برخوردار شد که البته دیدنش برای هر ایرانی لازم است.
داستان فیلم به این قرار است : «الموت» شهری است زیبا و باستانی که شاهدختی به نام «تهمینه» بر آن فرمانروایی میکند. «توس»، ولیعهد امپراتور ایران (هخامنشی)، به پیشنهاد «نظام»، وزیر شاه، به شهر الموت حمله کرده و آن شهر مقدس را پس از هزار سال تسخیر میکند. کاهنان الموت قرنهاست خنجری پنهان نگه میدارند که هر کس به این خنجر اسطورهای دست یابد، میتواند زمان را به عقب برگرداند و سرنوشت جهان را دگرگون سازد. این خنجر قدرت این را نیز دارد که جهان را به نیستی بکشاند، چرا که شن و ماسهای که درون این خنجر قرار دارد قابلیت کنترل زمان را دارد. بنابراین کاهنین الموت خنجر را مخفی نگاه میدارند تا بدست نااهل نیفتد. اما اینک با تسخیر شهر بدست سپاه امپراتور ایران، خنجر طی ماجراهایی تصادفا بدست «دستان»، پسرخواندهٔ امپراتور ایران میافتد.
در جشنی که به افتخار این پیروزی برگزار می شود، شاهنشاه ایران بطور مرموزی با پوشیدن ردایی طلسمشده جان می بازد، و درباریان انگشت اتهام را بسوی دستان دراز میکنند، چرا که او ردا را بر تن شاه کرده بود. اما او که بیگناه است، می گریزد. تهمینه نیز برای پس گرفتن خنجر از قصر گریخته، و بدنبال او روان می شود. دستان بزودی پی به قدرت هولناک خنجر میبرد، و می کوشد «نظام» را خبردار کند. نظام تنها کسی است که دستان به او اعتماد دارد. اما هنگام ملاقات با او متوجه میشود که نظام در قتل شاه دست داشته است. دستان باز هم می گریزد، و مجبور میشود با تهمینه متحد شود. نظام، مامورین مخفی بنام حشاشین را برای کشتن آنان میفرستد که در فن جادو و نیروهای اهریمنی خبرهاند. دستان متوجه میشود که نه تنها نظام قصد جانش را کرده بوده، بلکه به کمک حشاشین قصد دارد با روانکردن توفان شن و ماسه (که توسط همان خنجر آغاز میشود) سرزمین و تمدن جهانیان را نابود گردانیده، و حکومتی نو بر جهان روا کند.

دستان بهکمک دوستان تازه یافتهاش متوجه میشود که رسالت اصلی او این است که خنجر باستانی را، که رمز پایداری جهان است، از دست دشمنان دور نگاه داشته، و نظام را در این راه رسوا کند. اما او رفته رفته عاشق تهمینه میشود، اما در این بین، مامورین حشاشین موفق به ربودن خنجر میشوند، و تهمینه و دستان مجبور میشوند به الموت بازگردند، تا جلوی استفاده خنجر بدست نظام را بگیرند. دستان خود را مخفیانه به تاس (ولیعهد) میرساند و بیگناهی خود را به او ثابت میکند، و بدین ترتیب به او ثابت میکند که پدرشان (شاهنشاه) را نکشته، اما در همین هنگام نظام گرسیو را کشته و خنجر را برداشته و به زیر شهر در مکانی مرموز میرود، جایی که نیروهای هستی بخش جهان از آن ساطع شده، و جایی که خنجر قادر است جهان را نابود گرداند.
در رویارویی نهایی فیلم، دستان در لحظه آخر مانع از فنا شدن جهان میگردد. او به خنجر دست یافته و زمان را به عقب به زمان تسخیر الموت بازگردانیده، و باعث تغییر سرنوشت وقایع میشود.
تشابههای زیادی بین داستان فیلم، و نوشتارهای تاریخی ایران دیده میشود. سازندگان فیلم داستان را بر اساس قصهٔ مشهور حسن صباح، خواجه نظامالملک طوسی، و سلطان ملکشاه سلجوقی نوشتهاند، اما بر بسیاری از جزئیات دست برده و آن را تغییر دادهاند، و بنظر میرسد که با درهم آمیختن عناصر فرهنگی متفاوت، سعی در رنگارنگ جلوه دادن فضای داستان دارند:
نام «دستان»، قهرمان فیلم، برگرفته از دستان (=زال پدر رستم)، از پهلوانان شاهنامه است.با اینحال شخصیتش بیشباهت به علیبابا و چهل دزد بغداد در داستان هزار و یک شب نیز نمیباشد.
تهمینه در شاهنامه نام همسر رستم است. «تهمینه» در فیلم، در الموت حکومت میکند، و نهایتا در داستان نیز مجذوب دستان میشود. کاهنین آن شهر نیز لباس زرتشتی بر تن دارند، اما از سوی دیگر شهر الموت با سبک معماری گورکانیان هند بنا شده است.
حشاشین برای خود قلعهای جداگانه دارند (که هیچ ربطی به الموت در داستان ندارد)، و در آن تمرینات جادو و سماع میکنند. نام این گروه در فیلم Hassansin قید شده، که تلفیقیست از دو نام Hashshashin (حشاشین به انگلیسی) و Hassan (نام کوچک حسن صباح در انگلیسی). در فیلم، رهبر گروه حشاشین شخصی اهریمنی است که احتمالا (با برداشتهای شخصی فیلمسازان) از روی شخصیت تخیلی حسن صباح (و تا حدودی هم ضحاک) الگوبرداری شده. او کور است، اما جهان را میبیند، و در آستین خود مار میپروراند. او با وزیر شاهنشاه ایران، «نظام» (برداشتی از نظامالملک وزیر ملکشاه)، برای نابود کردن خاندان حکومتی مخفیانه دست به یکی کرده است. او هم شاه و هم ولیعهد را به قتل میرساند. شخصیت شاه احتمالا برداشتی از روی سلطان ملکشاه سلجوقیست که در سال ۴۸۵ ه.ق. به قتل رسید، و نام «گرسیو» (ولیعهد) نیز برداشتی است از گرسیوز پسر پشنگ در شاهنامه.
با این حال فرهنگ ایران باستان تصویر شده در این فیلم بسیار با فرهنگ ایران باستان تفاوت دارد، اما وجود همین فیلم نیز جای شکر بسیار دارد.
ماجرا از زمان پادشاهی كیخسرو آغاز میشود. او پس از شصت سال پادشاهی از دنیا سیر میشود. از حكومت كنارهگیری می كند و به عبادت در كوهها میپردازد. عاقبت نیز در كوههای البرز در میان برفها مدفون میشود. خسرو پیش از كنارهگیری از تخت شاهی، لهراسب جوان را جای خود بر تخت مینشاند. لهراسب هم كه دست پرودهی خسرو است دست كمی از استادش ندارد. او پیش از آنكه پادشاه باشد یک مرد خداست. از این رو هنگامی كه فرزندش كیگشتاسب بدون اجازهی پدر در پی كدورتی به روم میرود و پس از ازدواج با كتایون، دختر قیصر روم، با حمایت قیصر به ایران لشكر میكشد، لهراسب بدون هیچ مقاومتی از حكومت كنار میرود و در آتشكدهی بلخ كه خود پیش از آن ساخته است، به نیایش و عبادت مینشیند. زرتشت در سیمین سال حكومت گشتاسب پیامبری خود را آشكار میكند: گشتاسب و فرزندش اسفندیار به او میگروند و گشتاسب اسفندیار را برای گسترش آیین زرتشت به سرتاسر جهان می فرستد. در غیاب اسفندیار بدگویان دربارهی او به سخنچینی میپردازند. در نتیجه پس از بازگشت، گشتاسب او را به جرم جاه طلبی به زندان میاندازد. اما هنگامی كه در جنگ با ارجاسب پادشاه توران، كار بر ایرانیان سخت میشود، با وساطت پشوتنِ وزیر اسفندیار آزاد میگردد؛ در جنگ تورانیان را شكست میدهد و به دنبال آنها از هفت خوان میگذرد تا سرانجام ارجاسب را میكشد. در بازگشت از هفتخوان، اسفندیار از گشتاسب میخواهد كه از حكومت كنارهگیری كند. گشتاسب در عوض به بدگویی از رستم میپردازد و او را بدخواه پادشاهان ایران مینمایاند. پس اسفندیار را با وعدهی پادشاهی روانه میكند تا رستم را دست بسته به بارگاهش بیاورد. رستم در برخورد با اسفندیار با شگفتی خدمات خود را به پادشاهان ایران بر میشمارد اما اسفندیار تنها در پی اجرای «فرمان شاه» است. به این ترتیب جنگ میان آن دو غیر قابل اجتناب مینماید. پس از پیكاری نفسگیر اسفندیار رویین تن با تیر جادوی سیمرغ كه از كمان رستم گسیل می شود، چشمان خود را از دست میدهد . . .
بازخوانی حماسه:
1-كیخسرو با دیگر پادشاهان حماسی تفاوتی ماهوی دارد و از این جهت شایستهی تامل است. او علاوه بر اینكه از حكومت دنیوی برخوردار است، به كمک ندای سروش با غیب ارتباط دارد. كیخسرو به نوعی تجسم آرمان پادشاه الهی در تاریخ ایران است. هنگامی كه اعلام میكند قصد دارد از حكومت كنار بگیرد و در گوشهای به پرستش یزدان بپردازد، با مخالفت اشراف ایران روبرو میشود. آنها زال را به عنوان ریش سفید خردمند فرا میخوانند تا به نصیحت شاه بپردازد. اما خسرو با زبانی نو، زبانی یكتا پرستانه، با زال به احتجاج میپردازد و او را قانع میكند. سرانجامِِ كیخسرو نیز ماهیتی اساطیری و نه حماسی دارد. او پس از پند دادن نزدیكان، گویی كه از سرانجام خویش پیشتر آگاه است، به همراه گروهی از پهلوانان ایران به كوهستان میرود. پس از یک شب نیایش، خود جلوتر میرود و به آنها پند میدهد كه از همان راه بازگردند چرا كه به زودی برفی سهمگین راه را مسدود میكند. پهلوانان كه با ناباوری آسمان را آرام میبینند، چند روزی همانجا اطراق میكنند. در این بین شگفتی آنها از كار كیخسرو جالب توجه است:
| چنیـن رفتن شــاه كـی دیـدهایم | ز گردنـكشان نیــز نشنیدهایم |
| خردمند از این كار خندان شود | كه زنده كسی پیش یزدان شود |
به هرحال پس از چند روز، پیشگویی خسرو به حقیقت میپیوندد و همهی پهلوانان زیر برف مدفون میشوند. میبینیم كه خسرو به نوعی «نمیمیرد» بلكه «زنده پیش یزدان» میرود و این بر خاصیت اساطیری او میافزاید.
پیشتر گفتیم كه لهراسب نیز یک شاه موبد است. از حماسه و جنگ و پهلوانی در دوران حكومت او در شاهنامه خبری نیست، تنها ذكری كه از كارهای او میآید آتشكده ساختن اوست به بلخ. نكته اینجاست كه این اقدام پیش از پیدا شدن زرتشت و گسترش آیین او صورت میگیرد.
در واقع كیخسرو و لهراسب به نوعی نمایندهی زمینهی اجتماعی ظهور زرتشت در جامعهی ایران هستند. آنها به جنبشی جهانی در حدود سه هزار تا دو هزار و پانصد سال قبل تعلق دارند كه پیروان كنفوسیوس در چین، بنیاسرائیل در مصر و بوداییان در هند نمایندگان آنند. در این سدهها چند تمدن دور از یكدیگر اصلاحاتی مذهبی را در خود پرورش دادند كه باعث پیشرفت شگرفی در اخلاق بشریت شد.
2- در شاهنامه میخوانیم كه اسفندیار دین زرتشت را در سرتاسر جهان گسترش داد. ترویج یک دین جدید در مدتی كوتاه در سرتاسر یک كشور، آن هم توسط حكومت، بدون شک چندان صلحآمیز و بدون خونریزی نخواهد بود و دین جدید با مقاومتهایی از طرف ادیان محلی مواجه خواهد شد. از این خونریزیها و جنایات احتمالی در منابع زرتشتی هیچ ذكری به میان نیامده. در شاهنامه تنها سرنخ كوچكی از فرمان گشتاسب به اسفندیار به دست میآید، هنگامی كه او را روانهی گسترش دین «بهی» در جهان میكند.

از آن شهرها بت پرستان بكش
پس آتشكده كن به هرجا به هُش
3- معمای دیگر كه به خوبی بیانگر تناقص بین داستانهای عامیانه و منابع رسمی زرتشتی است، در شخصیت دو چهرهی گشتاسب نمایان است. در اوستا و نوشتههای موبدان، گشتاسب برترین پادشاه تاریخ است. نخستین پادشاهی است كه به دین زرتشت میگرود و این آیین را در جهان گسترش میدهد. او یكی از هفت «كی» یا هفت «مرد بزرگ» محسوب میشود. از لحاظ تاریخی شخصیت گشتاسب محتملاً شكل اغراق شدهی یكی از پادشاهان محلی ماوراء النهر، اندكی پیش از ظهور هخامنشیان است. در اوستا گرچه وی پادشاه همهی ایران خوانده شده ولی هیچ نشانهای از حضور وی در غرب ایران به چشم نمیآید. همچنین كرسی حكومت وی نیز «نجد ایران» یعنی میان دو رود جیحون و سیحون ذكر شده است. در داستانهای عامیانهی شرق ایران كه شاهنامه به شدت تحت تاثیر آن است، برعكس گشتاسب شخصیتی كاملا فرومایه به حساب میآید. او به طمع پادشاهی بر پدر میشورد كه این خود بدترین گناه است. به دشمن ایران - قیصر روم- پناه میبرد. با حمایت بیگانگان پدر را از سلطنت خلع میكند و در جنگ با ارجاسب تورانی با بی كفایتی شكست میخورد و تنها به یاری اسفندیار پیروز میگردد. در سن كهولت از سر آز و بدگمانی پسر جوان و دلاورش اسفندیار را به جنگ رستم میفرستد و او را علیه رستم بی گناه میشوراند. گویی خود از فرجام آنچه با پدر كرده بیمناک است. سرانجام نیز پسرش را به كشتن میدهد و خود اندكی بعد میمیرد. این تناقص چگونه قابل توجیه است؟ آیا این دوگانگی ریشه در دوگانگی عمیقتری در تاریخ ایران ندارد؟ آیا دو چهرهی متضاد گشتاسب نمایانگر تضاد اساسی بین حكومت و دین مركزی رسمی از یک سو و خرده فرهنگهای محلی ایران پیش از اسلام از سوی دیگر نیست؟
واقعیت این است كه در هیچ دورهی تاریخی در نقاط مختلف ایران، به خصوص نواحی دور از شهرهای بزرگ، همهی مردم زرتشتی نبودهاند و به زبان رسمی سخن نمیگفتهاند. این مردم از پادشاهی نظیر گشتاسب كه خواهان غلبهی یک فرهنگ مسلط بر خرده فرهنگهای گوناگون محلی بودهاند، دل خوشی نداشتهاند و در حالی كه تمامی منابع رسمی تاریخنویسی و سخن پراكنی در اختیار حاكمان بوده است، نارضایتی خود را در حماسههای عامیانه بروز دادهاند. حماسههایی كه سینه به سینه از نسلی به نسلی دیگر میرسیده است. حماسهی رستم نمونهای از این داستانهای عامیانه است.
4- به عنوان تاییدی بر ادعای قبلی توجه كنید در تمام منابع زرتشتی و كتب حماسی كه موبدان گردآوری كردهاند از رستم خبری نیست. تنها در رسالهی «بندهش» است كه به اندازهی حدود سه خط، ذكری از رستم به میان آمده است. در عوض اوستا و حماسههای زرتشتی سرشار از ستایش دلاوریهای گشتاسب و اسفندیار است. در شاهنامه برعكس داستان هفت خوان اسفندیار آمده اما هیچگاه آن لطف و جذابیت هفت خوان رستم را ندارد. اسفندیار پیش و پس از هر نبرد به طریقی اغراقآمیز به نیایش «اهورامزدا» میپردازد و چندین بار همراهانش او را در حال نیایش پس از جنگهای بزرگ مییابند. اما رستم تنها پیش از برخی نبردها از «یزدان پاک» نیرو میطلبد. او گرچه مردی خداپرست است، هیچگاه در حضور دیگران مشغول نیایش نمیشود. اما در عمل رفتار رستم بارها اخلاقیتر و حتی مذهبیتر از رفتار اسفندیار است. رستم در برابر كسی به خاطر گناه ناكرده پوزش میطلبد كه حتی ده یک او نیز برای ایران رنج نكشیده است. رستم در واقع نمادی از «مظلومیت قدرت» اما قدرت متعهد به اخلاق است.
در رجز خوانیهای بین دو پهلوان، اسفندیار بیش از بیست بار او را به تمسخر «سگزی» مینامد. این كلمه به احتمال قوی شكل مقلوب كلمه «سكا» است. سكاها اقوایی آریایی بودند كه چندی پس از دیگر اقوام به ایران كوچ كردند. پس از مدتها درگیری و كشمكش، گروهی از آنان در سكستان (سیستان) و گروهی در كنارهی دریاچهی اورال ساكن شدند. سكاها از آنجا كه قومی جنگجو و نیمه متمدن محسوب میشدند همواره مورد تحقیر ایرانیان بودند. چنانكه از شاهنامه بر میآید حكومت آنها در سیستان نیز از نوع خودمختاری محلی بوده است. به این ترتیب برخوردن به عباراتی نظیر «به ایران شدن رستم از سیستان» یا «بازگشتن زال از ایران سوی سیستان» در این كتاب شگفتآور نیست.
5- هفت خوان رستم و اسفندیار گرچه تا حد زیادی به هم شباهت دارند، در یک مورد متفاوتند. اسفندیار در خوان پنجم سیمرغ را میكشد، در حالیكه سیمرغ در ادبیات عامیانهی ایران پرندهی خرد و خوشبختی و همیشه شخصیتی مثبت است. او زال را هنگامی كه كودكی بدون پدر و مادر است پناه میدهد و همواره پشتیبان اوست. اما در ادبیات زرتشتی هیچ ذكری از او در میان نیست و در شاهنامه نیز اسفندیار به بهانهی مبارزه با جادو، با سیمرغ دشمنی میورزد و عاقبت نیز همین سیمرغ است كه نقطهی ضعف اسفندیار رویین تن را به زال و رستم نشان میدهد (امری كه یادآور مداخلهی خدایان كوه المپ در جنگ بین یونان و ترواست). آیا سیمرغ نمادی از ربالنوعهای محلی پیش از همهگیر شدن دین زرتشت نمیتواند باشد؟
6- وجه دیگر داستان رستم و اسفندیار شروع قدرت طلبی مطلق پادشاهان است كه پیش از آن سابقه نداشته. همهی پادشاهان پیش از گشتاسب به نوعی با بزرگان كشور مشورت میكردهاند و این مشورتها به صورت پند و اندرزهایی كه از جانب زال و توس و دیگران خطاب به پادشاهان وقت بیان میشود، خود را نشان میدهد. اما هنگامی كه گشتاسب فرمان دستگیری رستم را به اسفندیار ابلاغ میكند، اسفندیار كه قلبا مخالف این كار به نظر میرسد جوابی به پادشاه میدهد كه عبرت تاریخ است:
اگر بد بود كار من كردگار
تو را پرسد ای شاه روز شمار

به این ترتیب میبینیم كه استبداد دیرپای شرقی كه با زره دین حكومتی فراگیر رویین تن گشته، به شكل فلسفهی «چه فرمان یزدان چه فرمان شاه» خودنمایی میكند و هیچ قدرت محلی را حتی در دورترین نقطهی مملكت نیز برنمیتابد.
به هرحال عاقبت اسفندیار جان برسر خودكامگی میگذارد اما مطابق پیشبینی سیمرغ رستم نیز پس از كشتن اسفندیار دیری نمیزید و به حیلهی برادرش در چاه جان میدهد. پس از مرگ رستم، بهمن فرزند اسفندیار به سیستان میتازد و به كین پدر تمام آن ناحیه را غارت میكند. شگفت نیست كه بلافاصله پس از مرگ رستم و اسفندیار شاهنامه وارد دورهی تاریخی میشود. دوران سلطنت پادشاهان كوتاه میگردد و نخستین پادشاه شاهنامه كه موجودیت واقعی تاریخی دارد یعنی اردشیر درازدست به حكومت میرسد . اندكی پس از آن نیز ایران صحنهی تاخت و تاز اسكندر قرار میگیرد. به این ترتیب تاریخ ایران با تراژدی رستم و اسفندیار آغاز میشود. تاریخی كه به گفتهی شاملو سراسر فرود است و فرازی در آن نمیتوان جست.
منابع:
اصل داستان از شاهنامهی فردوسی نقل شده است. در ارائهی دیدگاهها از کتاب «فرهنگ ایران» تالیف دکتر مهرداد بهار، الهام گرفته شده است
سیمُرغ نام یک چهرهٔ اسطوره ای-افسانهای ایرانی است. او نقش مهمی در داستانهای شاهنامه دارد. کنامش کوه اسطورهای قاف است. دانا و خردمند است و به رازهای نهان آگاهی دارد. زال را میپرورد و همواره او را زیر بال خویش پشتیبانی میکند. به رستم در نبرد با اسفندیار رویین تن یاری میرساند و... جز در شاهنامه دیگر شاعران پارسیگوی نیز سیمرغ را چهرهٔ داستان خود قرار دادهاند. از آن دستهاست منطق الطیر عطار نیشابوری.
سیمرغ در دوره ساسانی
نشان سیمرغ نگاره ایست با ساختاری پیچیده؛ مرغی افسانهای با دُم طاووس، بدن عقاب و سر و پنجههای شیر. نشان سیمرغ در دوره ایران ساسانی، بر بسیاری از جاها و ظرفها نقش بسته و شاید نشان رسمی شاهنشاهی ایران بوده باشد[۱]. نگارههای کشف شده بر بخش غربی دیوار افراسیاب[۲]، در شهر سمرقند، شاه یا شاهزادهای را نمایش میدهند که همان طرح، همانند جامه خسرو پرویز بر دیوار طاق بستان، روی جامه اش نقش بسته. پژوهشگر نگارههای دیوار افراسیاب، پروفسور مارکوس موده، (استاد انستیتوی باستانشناسی و هنر شرقی دانشگاه مارتین لوتر آلمان) در پژوهش خود یادآور شده که به دلیل وجود این نگاره بر پیکره خسرو بر طاق بستان، ممکن نیست نشانی ساده بوده باشد، او همچنین شبیه بودن کلاه در این دوپیکره را دلیل دیگری بر مهم بودن شخصیت گمنام نقش بسته بر دیوار افراسیاب میداند و در ادامه به این نتیجه رسیده که نگاره سیمرغ، به احتمال بسیار پیکر یزدگرد سوم آخرین شاه ساسانی را نشان میدهد[۱]، چون تاریخ تقریبی ساخت آن نگارهها با سالهای پایانی شاهنشاهی ساسانی منطبق، و همچنین از بین یکصد پیکره نقش بسته بر آن دیوار، تنها یک نفر جامه اش به این نشان آراسته است. جامه ابریشمی (یا کفتان) دیگری از پایان دوره ساسانی در موزه سرنوچی پاریس با همان نقش به نمایش گذاشته شده. شماری تکه پارچه ابریشمی، کاشیها و ظرفهای سیمین و زرین آن دوران نیز، سیمرغ را در همان قالب و همان نقش نشان میدهند.
پیشینه
پیشینه حضور این مرغ اساطیری در فرهنگ ایرانی به دوران باستان میرسد. آن چه از اوستا و آثار پهلوی بر میآید، میتوان دریافت که سیمرغ، مرغی است فراخ بال که بر درختی درمان بخش به نام «ویسپوبیش» یا «هرویسپ تخمک» که در بردارندهٔ تخمهٔ همهٔ گیاهان است، آشیان دارد. در اوستا اشاره شده که این درخت در در دریای «وروکاشاً» یا «فراخکرت» قرار دارد. کلمهٔ سیمرغ در اوستا به صورت «مرغوسئن» آمده که جزء نخستین آن به معنای «مرغ» است و جزء دوم آن با اندکی دگرگونی در پهلوی به صورت «سین» و در فارسی دری «سی» خوانده شدهاست و به هیچ وجه نمایندهٔ عدد ۳۰ نیست؛ بلکه معنای آن همان نام «شاهین» میشود. شاید هدف از این واژه (سی) بیان صفت روحانیت آن مرغ بودهاست.[۳]
سیمرغ پس از اسلام هم در حماسههای پهلوانی هم در آثار عرفانی حضور مییابد. سیمرغ در شاهنامهٔ فردوسی دو چهرهٔ متفاوت یزدانی (در داستان زال) و اهریمنی (در هفت خوان اسفندیار) دارد. زیرا همهٔ موجودات ماوراء طبیعت نزد ثنویان (دوگانه پرستان) دو قلوی متضاد هستند. سیمرغ اهریمنی بیشتر یک مرغ اژدهاست، فاقد استعدادهای قدسی سیمرغ یزدانی است و به دست اسفندیار در خوان پنجمش کشته میشود. ورود سیمرغ یزدانی به شاهنامه با تولد «زال» آغاز میشود.
آنچه نمادی از اهریمنی بودن سیمرغ در خوان پنجم اسفندیار باشد در شاهنامه برخورد نکردم. سیمرغ مظهر خرد تمام و بی نقص است که پاسخ تمام پرسشها در خود دارد، و اسفندیار فره ایزدی دارد و رسالت انتشار مذهب بر دوش اوست که در مسیر تعالی خود سیمرغ را از میان برمیدارد. اسفندیار با وجودی که فرهٔ ایزدی دارد و مرتکب گناهی نمیشود ولی شخصیت نیکی در شاهنامه ندارد چنان که با حیله پس از هفت خوان راهنمای خود را میکشد در قیاس با رستم که وفای به عهد میکند و راهنمای خود در هفت خوان را به پادشاهی مازندران میرساند
«سام» پدر زال فزمان میدهد فرزندش را که با موهای سپید به دنیا آمده در صحرا رها کنند تا از بین برود. سیمرغ به سبب مهری که خدا در دلش میافکند، زال را به آشیانه میبرد و میپرورد. سرانجام وقتی سام به دنبال خوابی که دیدهاست به پای البرز کوه (جایگاه سیمرغ)[۴] به سراغ زال میآید، سیمرغ بعد از وداع با زال پری از خود را به او میدهد تا به هنگام سختی از آن استفاده کند. سیمرغ دو جا در شاهنامه کمکهای مهمی به زال میکند.. یکی به هنگام به دنیا آمدن رستم که به علت درشت بودن تولدش با مشکل مواجه شدهاست و سیمرغ با چاره جویی به هنگام، این مشکل را بر طرف میکند. دیگری به هنگام جنگ رستم و اسفندیار است که رستم ناتوان از شکست دادن اسفندیار با روشی که سیمرغ به وی میآموزد موفق میشود اسفندیار را در نبرد مغلوب کند. سیمرغ هم چنین زخمهای بدن رستم و رخش را درمان میکند.
اگرچه در شاهنامه سیمرغ به منزلهٔ موجودی مادی تصویر میشود، اما صفات و ویژگیهای کاملاً فراطبیعی دارد. ارتباط او با این جهان تنها از طریق زال است. به یکی از امشاسپندان یا ایزدان یا فرشتگان میماند که ارتباط گهگاهشان با این جهان، دلیل تعلق آنها با جهان مادی نیست. سیمرغ در دیگر متون اساطیری فارسی هم چون «گرشاسب نامه» اسدی توسی، چهرهای روحانی و فرا طبیعی ندارد. اصولاً جز در بخش اساطیری شاهنامه، بعد از اسلام ما متن اساطیری به معنای حقیقی کلمه نداریم، به همین سبب است که سیمرغ تنها با شخصیت و ظرفیت بالقوه تاویلپذیری اسطورهایش که در شاهنامه ظاهر میشود، به آثار منظوم و منثور عرفانی فارسی راه مییابد و از طریق شخصیت رمزی خود در عنصرهای فرهنگ اسلامی جذب میگردد. اما روشن نیست که دقیقاً از چه زمانی و به دست چه کسی سیمرغ صبغهٔ عرفانی گرفتهاست.
پس از شاهنامهٔ فردوسی کتابهای دیگری نیز در ادبیات فارسی هست که در آنها نشانی از سیمرغ و خصوصیاتش آمدهاست. از جملهٔ آنها کتابها و رسالههای زیر را میتوان بر شمرد: رسالة الطیر ابن سینا، ترجمهٔ رسالة الطیر ابن سینا توسط شهاب الدین سهروردی، رسالة الطیر احمد غزالی، روضة الفریقین ابوالرجاء چاچی، نزهت نامهٔ علایی (نخستین دانش نامه به زبان فارسی)، بحر الفواید (متنی قدیمی از قرن ششم که در قرن چهار و پنج شکل گرفته و در نیمهٔ دوم قرن ششم در سرزمین شام نوشته شدهاست) و از همه مهم تر منطق الطیر عطار.
منطق الطیر عطار داستان سفر گروهی از مرغان به راهنمایی هد هد به کوه قاف برای رسیدن به آستان سیمرغ است. هر مرغ به عنوان نماد دستهٔ خاصی از انسانها تصویر میشود. سختیهای راه باعث میشود مرغان یکی یکی از ادامهٔ راه منصرف شوند. در پایان، سی مرغ به کوه قاف میرسند و در حالتی شهودی در مییابند که سیمرغ در حقیقت خودشان هستند. اکثر محققان ادبیات، از جمله «شفیعی کدکنی» بر این باورند که در این داستان، سیمرغ رمزی از وجود حق تعالی است. سیمرغ رمز آن مفهومی است که نام دارد و نشان ندارد. ادرک انسان نسبت به او ادراکی است «بی چگونه». سیمرغ در ادبیات ما گاهی رمزی از وجود آفتاب که همان ذات حق است، نیز میشود. ناپیدایی و بی همتا بودن سیمرغ، دستاویزی است که او را مثالی برای ذات خداوند قرار میدهد.
سیمرغ یا جبرئیل؟
جبرئیل نگهدارندهٔ کودکان بنی اسرائیل است که مادرانشان آنها را از ترس فرعون در غارها پنهان کردهاند. مشابه عمل التیام بخشی زخمهای رستم توسط سیمرغ را، در فرهنگ اسلامی در واقعهٔ شکافتن سینهٔ رسول خدا در ارتباط با واقعهٔ معراج میبینیم. هم چنان که سیمرغ بر درخت «هروسیپ تخمک» آشیان دارد، جبرئیل نیز ساکن درخت «سدرة المنتهی» است.
سیمرغ گاهی با مرغان اساطیری دیگر مثل «عنقاً» خلط میشود. عنقا از ریشه «عنق» و به معنای «دارندهٔ گردن دراز» است. وجه مشترک سیمرغ و عنقا «مرغ بودن» و «افسانهای بودن» است. در واقع عنقا یک اسطورهٔ جاهلی عرب است و سیمرغ یک اسطورهٔ ایرانی. شباهتهای گفته شده باعث شده که در ذهن شاعران و نویسندگان این دو مرغ اسطورهای گاهی به هم مشتبه شوند، حال آن که درحقیقت دو خاستگاه متفاوت دارند.
شهرزاد قصهگو نام شخصیت اصلی تخیلی در رشتهداستانهای هزارویکشب است.
شهرزاد روایتکننده قصهها برای شهریار، شاه ایران است. هسته اصلی داستانهای هزارویکشب کتابی فارسی به نام هزارافسانه بوده که امروزه در دست نیست و در سدههای پیش ترجمه عربی آن با اضافات دیگر به زبانهای اروپایی نیز ترجمه شد و در غرب به عنوان بهترین کتاب «ادبیات عرب» شناخته شده است. از اینرو در سطح جهان شهرزاد را نیز به عنوان فردی عرب میشناسند و بسیاری از گروهها و انجمنهای فرهنگی اعراب مهاجر در اروپا و آمریکا نام شهرزاد (با تلفظ شَهرَزاد) را برای خود برگزیدهاند.
دو برادر از سلسله ساسانی به نام شهرباز و شاه زمان به خیانت همسران خود پی میبرند. شاه زمان که پادشاه سمرقندست به کنج عزلت مینشیند ولی شهرباز یا شهریار تصمیم به اتنتقام میگیرد بنابراین تا ۳ سال هر شب باکرههای را تزویج کر.,/ده و صبح به قتل میرساند.وزیر که وظیفه یافتن دختران را دارد به جان میاید ولی کاری از دستش بر نمیاید تا وقتی که شهرزاد دختر وزیر قدم بجلو میگذارد و تصمیم بازدواج با شاه را میگیرد و هر شب برای شاه قصه میگفته و بقیه داستان را برای شب بعد میگذاشته به مدت ۳ سال این کار را ادامه میدهد و برای شاه فرزندانی میآورد. لازم به ذکر است که اصل کتاب هندی است که ایرانیان آن را به زبان فارسی باستان ترجمه کردهاند.
از نکات قابل توجه، بودن عناصر مهم قصویت در این کتاب هفت جلدی (ترجمه کامل فارسی و بدون سانسور) است. به عبارتی بهانه روایت و تعلیق یا سوسپانس و عناصر خردتر داستانهای مدرن در این رمان واره دیده میشود. مهمترین خصوصیت داستانی مدرن همان بهانه روایت است. یعنی قصه گفتن بهانه برای زنده ماندن است، زنده ماندن شهرزاد. دنیازاد خواهر شهرزاد قبل از اینکه شهرزاد به همخوابگی با شاه برود از او میخواهد که قصهای بگوید تا خوابش ببرد. و شهرزاد مهمترین قصه و بهترین قصهاش را میگوید. و گلوی شاه پیش قصههای شهرزاد گیر میکند. از دیگر سو طرح پیچالی ( لابیرنتی ) ( تودرتویی یا هزارتویی) هزارویک شب بسیار مثال زدنی است. قصه در دل قصه دیگر. و جذاب آنکه در آخر میفهمیم که شهرزاد با هر قصه زهر انتقام را از دل شاه بیرون میکشد تا دست آخر هم شاه را درمان کرده باشد و هم خودش زنده مانده باشد.

شايد در ميان ايرانياني كه سر و سوداي مطالعه دارند و عليالخصوص در وادي ادبيات فارسي قدمزنان تفرجي كرده و ميكنند كمتر كسي را بتوان يافت كه بيخبر باشد از اظهارنظر حكيم طوس، فردوسي نسبت به سرودة ارزشمند خويش (شاهنامه) كه فرمود:
پي افكندم از نظم كاخي بلند
كه از باد و باران نيابد گزند
به راستي شاهنامه كاخي بس بلند و بزرگ است كه در طول تاريخ هستي خويش، نظر بزرگان و معماران عرصة علم و خرد را همواره به خود معطوف داشته است اما هنوز هم كسي نتوانسته است همه زواياي آن را يكجا در حلقة عدسي دوربين ديدگان خويش به مشاهده بنشيند و به بيان ديگر كسي موفق نشده تمام زواياي آن را زير سيطرة ديد خويش درآورد، به تعبير نگارنده، شاهنامه چون عروس حماسي است كه تاكنون به حجلة زفاف هيچ دامادي درنيامده است. اما از آنجا كه پريروي تاب مستوري ندارد، او نيز هرازگاهي از لابهلاي حجاب محمل خويش سرك كشيده و گوشة چشمي به خواستگاران و طالبانش نشان داده است، لذا هر خواستگار و طالبي نيز فقط توانسته است از منظر و مقامي كه خود بر آن واقف بوده شاهد كمان ابروي وي يا تير مژگانش باشد و آن را تماشا و توصيف كند. بر اين اساس تلاش نگارندة اين سطور نيز بر آن است تا از منظر و خاستگاه عارفان نگاهي به داستان رستم و سهراب، همچنين مرگ رستم بيندازد. اميدا كه به حول و قوة الهي از عهدة كار (حداقل در حد توان خويش) برآيد.
ابتدا لازم ميدانم اين مهم را با طرح چند پرسش آغاز كنم:
اولاً اينكه چطور ميشود قبول كرد مردي كه آزار موري را برنميتابد، چنانكه در مقام انذار فرياد ميزند:
ميازار موري كه دانهكش است
كه جان دارد و جان شيرين خوش است
راضي ميشود كه پدر را به مرگ فرزند خويش آن هم به صورتي كه خود قاتل فرزند باشد بيازارد؟ آيا عذاب روحي اين موضوع براي پدر چندين برابرِ آزار مور نيست؟
و آيا عذاب وجداني، كه از خواندن چنين صحنهاي به خواننده دست ميدهد بيش از عذاب وجداني كه از آزار موري به انسان دست ميدهد نيست؟ يا آيا درد و رنجي كه از مرگ برادر به دست برادر در دل و جان انسان ميپيچد بسي سنگينتر و شديدتر از درد و رنجي كه از آزار و مرگ يك مور به انساني دست ميدهد نيست؟
راستي چه شده است شاعري كه انسان را از آزار مور برحذر ميدارد و پرهيز ميدهد، پدري را كه قاتل فرزندش شده لعن و نفرين نميكند و به دشنام برادري كه برادرش را در چاهي پر از تيغ و سنان مياندازد نميآغازد!؟ عجبا! تيغ نقد و انتقاد شاعر چرا كند شده است!؟ آيا علت، اين بوده كه شاعر داستانِ رستم و سهراب و مرگ وي را صرفاً داستان و افسانه تلقي ميكرده؟ يا اينكه اين داستان لباس رمزي است بر قامتِ حقيقتي كه شاعر لطفي در عرياني آن نميديده و يا بيان صريح آن را صلاح نميدانسته، به علت اينكه معتقد بوده كه در عصر وي:
هنر خوار شد، جادويي ارجمند
نهان راستي، آشكارا گزند
شده بر بدي دست ديوان دراز
ز نيكي نرفتي سخن جز به راز
به نظر نگارنده در اين نكته جاي بسي تأمل است. و از طرف ديگر چگونه ميشود باور كرد كه فرد جوانمرد و مؤمني چون رستم كه در هيچ كاري بدون ذكر نام خدا مشغول و فارغ نميشود ناجوانمردانه قاتل فرزندش شود؟ و يا چطور ميتوان باور كرد رستمي كه در هر امري ابتدا ستايش حق ميگويد و بر او سجده ميكند (كه سجده خود نماد نماز در پيشگاه حق است.) با شكستن پيمان و به كار بستن خدعه، رقيبش را از ميان بردارد؟ آيا در ستايش و نمازش اخلاصي نبوده است؟ آيا نماز او از آن نمازهايي نبوده كه رسول حق فرمودند: «الصلوه معراج المؤمن» نماز نردبان عروج مؤمن است. و يا بالاتر كه حضرت حق فرمودند: «إنَّ الصلوه تنهي عن الفحشاء و المنكر»٭ نماز بازدارندة از زشتيها و ناپسنديهاست. و يا اينكه رستم از آنهايي نبود كه به قول شيخ محمود شبستري خودساخته و خودباخته باشد تا نمازش سرشار از عطر و بوي حضور شود چنانكه فرمود:
تو تا خود را به كلّي در نبازي
نمازت كي شود هرگز نمازي
البته بايد اقرار نمود كه رستم مثل كساني نبوده كه نماز را براي شانه خالي كردن از زير بار تكليف و مسئوليت بهانه ساخته و كارش را ترك كند، نه، رستم نيز چون سعدي شيرازي طاعت را به جز خدمت به خلق نميدانست. همين نكتههاي ظريف و همين پرسشهاي دقيق است كه انسان را بر آن ميدارد تا بپذيرد كه قسمتهايي از شاهنامه نيز به سبك و سياق گفتهها و باورهاي عارفان بر سبيل رمز و كنايه سروده شده است و لذا بايد گفت: اينكه جناب آقاي دكتر محمودي بختياري شاهنامه را آبشخور عارفان خوانده و بر اين اساس كتابي تأليف نمودهاند، سخني به گزاف وناحق نگفته و به همين دليل بنده معتقدم كه اگر از منظر عرفان به داستان رستم نظر افكنيم، نتيجه ميگيريم كه با توجه به مطالب فوقالذكر ميتوان ادعا كرد كه در داستان رستم و سهراب نيز سهراب، نماد نفس رستم است نه فرزند حقيقي وي و از آنجا كه خداوند متعال فرمودهاند: «اِنَّ النفس لاَمّارهٌ بالسوء»1 نفس اماره [هر لحظه] انسان را به كارهاي زشت و ناروا واميدارد. و از باب اينكه صادق اهل بيت(ع) فرمودند: «طوبي لِعبدٍ جاهد لله نفسهُ و هواهُ و مَن هزم جُند نفسهِ و هواهُ ظَفِرَ برضا الله»2 يعني خوشا به حال عبدي كه براي خدا و تقرّب به حضرتش هميشه در مقام جهاد و ستيز با نفس باشد و هرگز از او غافل نشود و عنان و سلسلة اختيار خويش را از كف نداده و نگذارد كه نفس و خواستههايش بر او چيره شوند. بلكه او غالب و نفس مغلوب او باشد و آنكه توفيق جهاد با نفس يافت و سپاه نفس اماره را مغلوب خود ساخت رضاي الهي را كسب كرده است چنانكه پيامبر اكرم(ص) نيز فرمودند: «طوبي لمَن كان عقلُهُ اميراً و نفسهُ اسيراً»3 يعني خوشا به حال آن كه عقلش در مملكت جانش امير است و نفسش اسير.» گفتني است با توجه به همين آيات و روايات موجود كه نمونههايي از آنها ذكر شد، عارفان علاوه بر اينكه سالكان و رهروان طريق حق را همواره به مبارزة با نفس فرا خوانده و تحريك كردهاند، در خارج از وجود خويش نيز براي نفس نمادهايي را بيان كردهاند كه تعداد قابل توجهي از آنها را محقق بزرگ آلماني خانم آن ماري شيمل در كتاب خود «ابعاد عرفاني اسلام» فراهم آورده كه ميتوان به طور خلاصه از جملة آنها اين موارد را برشمرد. 1ـ سگ سياه 2ـ روباه جوان 3ـ موش 4ـ زن نافرمان وگولزن 5ـ اسب يا استر چموش 6ـ شتر سركش و نافرمان 7ـ خوك 8 ـ فرعون 9ـ ابرهه 10ـ مار 11ـ شيطان 12ـ اژدها، حال چه ميشود اگر سيزدهمين آنها را هم سهراب بناميم و بدانيم.
رستم نماد سالك است و سهراب نماد نفس
حالا كه سخن بدينجا رسيد بايد گفت مگر جز اين است كه رسول خدا(ص) دربارة نفس فرموده: «اعدا عدُوِّكَ نفسكَ التي بين جنبيكَ» يعني دشمنترين دشمنانت نفسي است كه بين دو پهلويت قرار دارد و مگر غير از اين است كه آنچه در بين دو پهلوي انسان است از تمامي نزديكان به انسان نزديكتر است و آيا جز اين است كه سهراب هم به حسب اينكه از صلب رستم است و پارة جگر اوست، نزديكترين كس به رستم محسوب ميشود. پس چه اشكالي دارد كه همين شباهت قريب را كافي بدانيم تا سهراب را نفس رستم به حساب آوريم و بگوييم چنانكه مولانا جلالالدين گفت:
نفس اژدرهاست او كي مرده است
از غم بيآلتي افسرده است
مات كن او را و ايمن شو ز مات
رحم كم كن نيست او ز اهل صلات
مي كش او را در جهاد و در قتال
مردوار الله يجزيك الوصال
بنابراين رستم با كشتن سهراب در حقيقت نفس را تربيت و تأديب كرده و بيآلت ساخته تا افسرده شود و خود نيز از مات شدن، به دست وي ايمن شده است چرا كه مرگ انسان در حقيقت امر، از كار افتادن جسم است جسمي كه قالب و آلت روح انسان است. لذا وقتي كه جسم از كار ميافتد روح انسان در عين اينكه بقا دارد و جاودانه است بيآلت و وسيله گشته است و روح بيآلت و سلاح، مطمئناً بيخطر است.
از طرف ديگر رستم كه پهلواني بينظير است بايد نفس او هم پهلواني قدرتمند و بينظير باشد تا بتواند پنجه در پنجة يل سيستاني اندازد. و بر همين اساس است كه سهراب هم كه نماد نفس رستم است پهلواني زورمند و جواني است كه از نظر قدرت همسنگ، و حتي قويتر از رستم است.
راستي آيا اينكه رستم اوّل بار مغلوب سهراب ميشود اشارهاي بر جايزالخطا بودن رستم كه نماد انسان سالك است نيست؟ آيا اين امر رمزي بر غير معصوم بودن رستم نميتواند باشد؟ از منظر عرفان يقيناً ميتوان گفت چرا، اين موضوع هم ميتواند نمادي بر گناهي باشد كه آدم ابوالبشر (انسان نخستين) به موجب آن هبوط كرده چنانكه به خاك افتادن رستم هم نشان هبوط رستم بر اثر اشتباه خويش است، و اشتباه وي عبارت است از عدم شناخت سهراب كه در حقيقت عدم شناخت نفس خود است و نيز رمزيست بر وسوسهپذيري انسان، در ضمن دوباره برخاستن رستم ميتواند نشانه و رمز توبه و بازگشت انسان باشد. چنانكه حضرت آدم(ع) نيز بعد از اينكه مرتكب اشتباه شد با توبه و انابه اشتباه خويش را جبران فرمود. همچنين نماد و نشان پذيرش توبة رستم (كه نماد انسان سالك است) از جانب خداوند است.
سلاح نماد دعا
همچنانكه در منابع اسلامي از امام صادق(ع) نقل شده كه پيامبر اكرم(ص) فرمودند: «الدُّعاءُ سلاحُ المؤمن» و علي(ع) فرمودند: «الدُّعاءُ مفاتيح النَّجاحِ و مقاليدُ الفلاح» و نيز حضرتش (امام صادق(ع)) فرمودند: «الدُّعاءُ و أنفذُ مِن السَّنانِ الحديد»4 يعني پيامبر اسلام فرمودهاند: دعا اسلحة مؤمن است و علي(ع) فرمودهاند: دعا[ها] كليدهاي نجات و گنجينههاي رستگارياند و حضرت صادق(ع) فرمودند: دعا از نيزة تيز آهني برانتر و نافذتر است.
از نظر عارفان نيز چون يكي از صفات حق تعالي جواد بوده و اين صفت مستلزم وجود سائل است، شايد هم يكي از دلايل اين امر قول خداوند باشد كه فرمود: «ادعوني استجب لكم»5 بخوانيدم و بخواهيد از من تا اجابت كنم شما را همچنان كه عارف رومي نيز گفته است:
بانگ ميآيد كه اي طالب بيا
جود محتاج گدايان چون گدا
عارف براي دست يازيدن به غايت كمال نه بر اساس خواهش دل خويش بلكه مِن باب امتثال امرالله همواره و در حالات مختلف از جمله در وقت خواب دل و دست خويش به دعا گشوده دارند تا هم از اين طريق محض عبوديت خويش را اثبات كنند و هم از فيض بخشش ربوبيت خداوند محروم نمانند. رستم نيز كه نماد انسان سالك است براي ستيز با نفس خويش و پيروزي بر آن كه يكي از مراحل مهم تكامل است خود را محتاج آن ميبيند كه از باب امتثال امر رب هم كه شده از خداوند متعال طلب استمداد كند. ليكن طلب استمداد مناسب جنگ تحقيقاً و يقيناً عبارت است از سلاح، اعم از پوشيدني و غير آن و به تعبيري اعم از دفاعي و هجومي. بنابراين آنچه را كه رستم بهعنوان سپر و گرز و تيغ و سنان و يا زره و كلاهخود با خود حمل كرده و به ميدان رزم ميبرد نماد دعاي اوست. همچنانكه در روايات اسلامي نيز از دعا گاهي بهعنوان سپر بلا و يا سپر مؤمن ياد شده و گاهي مطلق سلاح عنوان گرديده است كه نمونههايي از آنها در مطلع همين بحث از سمع و نظر شما گذشت.
بر همين اساس است كه با جرئت ميتوان گفت از منظر عرفان، مطلق سلاح رستم تجسم عيني دعاي وي در عالم خارج و ماده است.
گريه نماد تولد و تنبه و بيداري است
همچنانكه وقتي كودكي پا به عرصه حيات ميگذارد و با تولد خويش آگاه ميشود كه از عالم پيشين خود يعني شكم مادر خارج شده است گريه ميآغازد، در حقيقت گرية او علامت تنبه و بيداري اوست و نيز چنان كه سلطانالعارفين علي(ع) در دعاي روحبخش و پرفيض كميل در مراحل پاياني دعا يعني بعد از اعتراف به عجز و گناه و عبوديت انسان و اقرار به توحيد و ربوبيت و ديگر صفات الهي است كه از گريه ياد ميكند. چنانكه ميفرمايند: «يا مَناسمه دوا و ذكره شفا و طاعته غني ارحم مَن راس ماله الرجا و سلاحه البُكا» يعني، اي كسي كه نامش دوا و يادش شفاست، و طاعتش توانگريست بر آن كس كه سرمايه او اميد و اسلحة او گريه است رحم كن. با كمي دقت در دعاي فوقالذكر درمييابيم كه بنده بعد از اينكه مراحلي از دعا را طي ميكند و با قرائت دعا از خدا و خويشتن خويش به آگاهي كاملي دست مييابد و بيدار ميگردد از اسلحه گريه ياد و استفاده ميكند، او در حقيقت علامت بيداري خود را كه گريه ميباشد عيان ميسازد و عينيت ميبخشد.
در عرصه عرفان نيز سالكان راه الهي در مراحل مختلفي كه به آگاهي يا شناخت تازهاي دست يافته و بيدار گشتهاند، به فراخور حال خويش گريه و زاري كردهاند، براي مثال ميتوان از مرحله فراق ياد كرد. سالك وقتي كه فهميد از اصل خود دور شده و به درد فراق مبتلا گشته شكوه و زاري ميكند، نينامة مولانا هم ناظر بر همين مرحلة از شناخت است كه ميگويد:
بشنو از ني چون حكايت ميكند
از جداييها شكايت ميكند
كز نيستان تا مرا ببريدهاند
از نفيرم مرد و زن ناليدهاند
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگويم شرح درد اشتياق
نيز حاكي از اين مرحله است، شخصي كه انس با حق را سرمه چشم دارد و نور ايمان به قلب او تابيده، حلاوت و همنشيني محضر حضرت دوست را چشيده و حال از درد مفارقت و فراق، دل خود را رنجور و جانش را مهجور ميبيند و به زبان حال ميگويد:
آن دل كه تو ديدهاي فگاست هنوز
وز عشق تو با ناله و زار است هنوز
و آن آتش دل بر سر كار است هنوز
و آن آب دو ديده برقرار است هنوز
همچنين است رستم (نماد انسان سالك) هنگامي كه سهراب (نماد نفس خويش) را ميكشد، كنايه از اينكه وي بر هواي نفس خويش غالب گشته و نفس خود را تربيت كرده است. و در حقيقت مرحلهاي از مراحل سلوك را طي نموده و به مرحلة جديدي قدم نهاده است. يعني او به آگاهي و فهم تازهتري دست يافته چرا كه او در اين مرحله طبق بيان شاهنامه پي برده است كه سهراب فرزند وي است به علت اينكه سهراب به او ميگويد: ... از اين نامداران و گردنكشان
كسي هم برد نزد رستم نشان
كه سهراب كشتهست و افكنده خوار
همي خواست كردن ترا خواستار
و لذا:
چو رستم شنيد اين سخن خيره گشت
جهان پيش چشم اندرش تيره گشت
بيفتاد از پاي و بيهوش گشت
همي بي تن و تاب و بيتوش گشت
بپرسيد از آن پس كه آمد به هوش
بدو گفت با ناله و با خروش
بگو تا چه داري ز رستم نشان؟
كه گم باد نامش ز گردنكشان
كه رستم منم كم مماناد نام
نشيناد بر ماتمم پور سام
تا اينكه:
همي گفت كاي كشته بر دست من
دلير و ستوده به هر انجمن
بنابراين
همي ريخت خون و همي كند موي
سرش پر ز خاك و پر از آب، روي
در اينجاست كه چون نفس، تربيت شده و تأديب گرديده است و به اختيار رستم درآمده، رستم را اندرز ميدهد چنان كه فردوسي بيان ميكند.
بدو گفت سهراب كاين بدتريست
به آب دو ديده نبايد گريست
از اين خويشتن كشتن اكنون چه سود؟
چنين رفت و اين بودني كار بود
و اين موضوع حكايت از آن دارد كه رستم گام در وادي شناخت نفس خويش نهاده است، اين وادي همان وادي «مَن عرف نفسه فقد عرف ربه» ميباشد، آري او به شناخت خويش كه همان شناخت رب است توفيق مييابد و اين شناخت و تنبه است كه او را به اشك و به آه و به افغان و زاري واميدارد، و در اين مقام است كه ابوبكر شبلي ميگويد: «وقت عارف چون روزگار بهار است، رعد ميغرد و ابر ميبارد و برق ميسوزد و باد ميوزد و شكوفه ميشكفد و مرغان بانگ ميكنند. حال عارف همچنين است. به چشم ميگريد و به دل ميسوزد و به سر ميبازد و نام دوست ميگويد و بر در او ميگردد.»6
نوشدارو نماد فيض الهي و شراب روحاني
به فرمودة شيخ محمود شبستري
مسافر آن بود كو بگذرد زود
ز خود صافي شود چون آتش از دود
رستم نيز كه سالك طريق الي ا... است در مسير سلوك خود منازل شهوات و علايق نفساني و لذات جسماني را پشت سر نهاده، حجاب ظلمت را دريده، لباس جهل و ناداني را از تن به در كرده و به مقام «من عرف نفسه فقد عرف ربه» نائل گشته است.
اكنون كه وي به مشكاه خودشناسي دست يافته ميداند كه براي رسيدن به فناء فيا... لازم است كه يك گام ديگر برداشته شود و آن گام جز اين نيست كه بايد «از ظلمت تعيّن خودي كه حجاب نور اصل و حقيقت اوست، صافي گردد و پردة پندار خودي از روي حقيقت براندازد»7 چرا كه به قول شارح گلشن راز «حجاب ميان سالك و حق، هستي موهوم سالك است»8
همچنين وي (رستم) ناظر به آفتاب تابناك خداشناسي است و به تجربه دريافته كه بايد خودي خود را بشكند و از جان بگذرد تا به وصال الهي برسد لذا درصدد آن است كه در پيش رخ حضرت دوست جانافشاني كند
اما گذر از جان كار سادهاي نيست. چرا كه خرمن جان خرمني انبوه است و:
كار هر بز نيست خرمن كوفتن
گاو نر ميخواهد و مرد كهن
اينجاست كه رستم از در عجز درآمده و درخواست نوشدارو ميكند. (به مَثل گويي مرد كهن دنبال گاو نر است) نوشدارو در حقيقت براي سهراب نيست براي رفع هيجانات روحي رستم است او طالب فيض رحماني و شراب روحاني است تا در ساية آن دمي بياسايد و بتواند اضطراب هستي خود را برطرف سازد. اما انتظاري كه رستم براي رسيدن نوشدارو ميكشد، در حقيقت صبر بر طاعت است كه خود موجب دريافت پاداش الهي است زيرا كه خداوند فرموده است «انّما يوفيّ الصّابرون اجرهم بغير حسابٍ»9 شكيبايان را مزديست بيحساب. آري رستم سينة بيكبر و كينه را آيينه ساخته و هر لحظه در او ميبيند كالصبر مفتاح الفرج است.10 نهايتاً نوشدارو كه نماد و رمزي از فيض الهي است ميرسد و دل رستم را ز تنهايي نجات ميبخشد. آري اين فيض همدم تنهايي دل عارفان است چنان كه حافظ نيز او را از خدايش ميطلبيد و ميگفت:
سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي
دل ز تنهايي به جان آمد خدا را همدمي
به بيان ديگر نوشدارو همان شراب روحاني است كه عارف بزرگ عالم عشق، شيخ بهايي چون هزاران عارف ديگر طالب آن بود و ميگفت:
ساقيا بده جامي، زان شراب روحاني
تا دمي برآسايم، زين حجاب جسماني
كاووس نماد پير بادهفروش
پير كلمهاي است كه در ادبيات عرفاني مكرراً بهكار رفته و معاني مختلفي از آن اخذ شده است.
اين واژه گاه به معني قطب و رهبر و گاهي به معناي رند خراباتي و عقل بهكار رفته است.
البته به لحاظ اينكه عقل در طول عمر انسان، نقش رهبري را ايفا ميكند ميتوان گفت واژه قطب و رهبر نيز توسعاً شامل عقل هم ميشود، به هر حال «پير در اصطلاح صوفيان و عارفان، به معني پيشوا و رهبري است كه سالك بيمدد و ياري آن به حق واصل نميشود»11 چرا كه «پير در تصوف، قطب دايرة امكان و متصدي تربيت و تهذيب سالك و ايصال او به حق است. از اين رو، دستور او، بي چون و چرا در هر باب مطاع و متبع است»12
از نظر احمد جام معروف به ژنده پيل، پير بايد راهدان باشد و راهرفته، عالم باشد و ناصح، نيكخواه باشد و سيرت پيغمبران داشته باشد، كما قال النبي عليهالسلام: الشيخ في قومهِ كالنبيِّ في امَّته13 همچنين نقل شده كه «پير چنان بايد كه بازطبع باشد نه كركسطبع. هر پيري كه كركسطبع باشد، گرد وي نبايد گرديد كه راه دين بر تو تباه كند و تو را در دين و شريعت چنان سرگردان كند كه نداني كجايي»14 كاووس هم كه پادشاه و رهبر ايران، سرزمين و وطن رستم است به گفتة فردوسي وقتي كه گودرز فرستاده رستم پيش او ميآيد و ميگويد كه وي (رستم) گفته: به دشنه جگرگاه پور دلير
دريدم كه رستم مماناد دير
گرت هيچ ياد است كردار من
يكي رنجه كن دل به تيمار من
از آن نوشدارو كه در گنج تست
كجا خستگان را كند تندرست
به نزديك من با يكي جام مي
سزد گر فرستي هماكنون ز پي
مگر كاو به بخت تو بهتر شود
چون من پيش تخت تو كهتر شود
اما كاووس در جواب گودرز ميگويد: اگرچه رستم را در نزد ما قدر و مرتبة والايي است وليكن:
نخواهم كه هرگز بد آيد بروي
كه هستش بسي نزد من آبروي
وليكن اگر داروي نوش، من
دهم زنده ماند يل پيلتن
شود پشت رستم بنيروتَرا
هلاك آورد بيگمان مر مرا
هر خوانندهاي ميفهمد كه امتناع ورزيدن كاووس از تسليم نوشدارو، در ظاهر قضيه كاملاً به زيان رستم است. بر اين اساس انتظار ميرود، رستم كه پهلوان بيرقيب خطة ايران زمين است به محض دستيازي به كاووس قصد هلاكت وي كند، و در صورت دستيابي اگر وي را از پاي درميآورد سزاوار ملامت نبود، چرا كه رفع نياز رستم با توجه به مقام و موقعيت كاووس كمترين خواستهاي بود كه از سوي رستم انتظار ميرفت،
اما بر عكس، طبق گفتة شاهنامه ميبينيم كه:
ز سهراب چون شد خبر نزد شاه
بيامد به نزديك گو با سپاه
و آنگاه:
به رستم چنين گفت كاووس كي
كه از كوه البرز تا آب ني
همي برد خواهد بگردش سپهر
نبايد فكندن بدين خاك مهر
يكي زود ميرد يكي ديرتر
سرنجام بر مرگ باشد گذر
دل و جان از اين رفته خرسند كن
همان گوش سوي خردمند كن
در اينجا اولين چيزي كه به ذهن، ميرسد اين است كه رستم درحاليكه بر ستيغ كوه خشم و هيجان روحي قائم است، جاي دارد كه چون شير ژيان بر كاووس بر آشوبد و قصد هلاكش نمايد وليكن نه تنها معترض وي نميشود بلكه بر احساسات دردمندانة خود غلبه ميكند و پند و اندرز كاووس را به گوش جان مينيوشد.
راستي چه شده است؟ آيا رستم از كاووس و سپاه وي ميترسد؟
هيهات از چنين انديشهاي چرا كه رستم بارها بر سپاهيان گران خروشيده و پشت يلان زيادي را به خاك ماليده است.
اينجاست كه بايد باور كرد كاووس همان پير و قطب رستم است، همان پيري كه لسانالغيب شيرازي او را پي ميفروش ميخواند و همچنانكه در مبحث «نوشدارو، نماد شراب روحاني» گفته شد، نوشدارو پند و اندرز كاووس است كه به رستم ميرسد و آلام و اندوهش را فرو نشانده و آرامشش ميبخشد، همينجاست كه خوانندة شاهنامه بايد از خود بپرسد كه چرا نوشدارو در وقت مناسب به سهراب نميرسد؟ آيا فردوسي ناخواسته و بر اثر تصادف داستان را به صورتي كه در شاهنامه آمده سروده است؟ يا اينكه او فهميده بود كه اگر داستان برخلاف آنچه كه در كتابش آورده سروده شود رمز داستان دچار مشكل گشته و از ارزش فعلي آن نيز كاسته خواهد شد. به علت اينكه نوشدارو خاصيت درمان و حياهبخشي دارد و اگر در وقت مناسب به سهراب كه نماد نفس رستم است ميرسيد سهراب زنده ميماند و همچنان رقيب سرسخت رستم به حساب ميآمد و شايد هم رستم را از پاي درميآورد و اين مسئله جنبه رمزي و عرفاني داستان را دچار مشكل ميساخت.
البته شايد كسي بر اين سخن ايراد بگيرد و بگويد: اين حرف وقتي قابل پذيرش بود، كه رستم و سهراب كماكان نسبت به پدر و فرزند بودن خود غافل بودند در صورتي كه قبل از اينكه رستم گودرز را براي نوشدارو بفرستد آن دو از موضوع مطلع شده بودند. و لذا براي جنگيدن مجدد آن دو با هم هيچ دليلي وجود ندارد.!
پاسخ ما اين است كه اولاً هيچ تضميني براي نجنگيدن مجدد آنها نيز وجود ندارد. ثانياً ايراد پيشبيني شده ناظر بر ظاهر داستان ميباشد و فارغ از جنبه رمزي مطرحشده براي داستان مذكور طرح گرديده است، درحاليكه سخن نگارنده ناظر بر جنبه رمزي داستان ميباشد.
نتيجه اينكه بر اساس مطلب فوق شايستهترين وجه اين است كه بگوييم كاووس نماد پير ميفروش است و مي و نوشدارو هم پند و اندرز اوست كه چون ترياق زهر است و حياتبخش، كه كاووس در وقت مناسب آن را تقديم رستم ميكند و وي را از چنگ ديو غم و اندوه رهايي و از ظلمت جسماني نجات ميبخشد.
شغاد نماد سروش، دام نماد پيغام اوست.
چنانكه در بحث پيشين گفته شد نوشدارو در هيئت پند و دلداري به رستم ميرسد و ماية آرامش خاطر پريشان او ميگردد و حال نفس رستم چون نفس مطمئني شده است كه پيغام الهي را ميشنود كه خطاب به او ميگويد: «يا ايتها النَّفس المطمئنه ارجعي الي ربكِ راضيهً مرضيهً فادخلي في عبادي و ادخلي جنتي»15
و همچنانكه حافظ ميگفت:
تا نگردي آشنا زين پرده رمزي نشنوي
گوش نامحرم نباشد جاي پيغام سروش
رستم كه بالاخره بعد از سالها رياضت، سير و سلوك و خودسازي، و كشتن ديو بيرون و نفس اماره حال موفق شده است تا مراحل زيادي از جمله مرحلة «مَن عرف نفسه فقد عرف ربه» را كه مرحلة شناخت و معرفت است طي كند و محرم اسرار و اهل راز گردد، اكنون سروش را ملاقات كرده و پيغام او را ميشنود.
سروش در شاهنامه بهصورت شغاد متجسم ميشود و عينيت مييابد و پيغام او به صورت دامي است كه رستم در آن ميافتد و به فناء فيالله ميرسد.
جالب اينكه دام هم رنگ الهي دارد و رستم را با رخشش كه نماد عشق و پير باطن اوست در كام خود ميكشد و از جام بلاي دوست مستشان ميكند، زيرا آنان از مقربان حضرتش گشته و به قول نيّر تبريزي:
هر كه در اين بزم مقرّبتر است
جام بلا بيشترش ميدهند
رخش نماد عشق و پير باطن
به قول سيفالدين باخرزي «دفترها در شرح عشق چون زلف معشوق و گليم عاشقان سيه كردند، هنوز اين نعره به گوش هوش ميرسد كه:
مشكل عشق تو را تفسير چيست
خواب سوداي مرا تعبير چيست»16
از نظر عارفان دل وقتي كه صيقل يافت و آيينه شد، و از حجاب غبار انانيت و شرك پاك گشت، نور محبت و عشق خداوند به آن ميتابد و كشش او سبب ميشود كه قلب عاشق بيتب و تاب گشته و عاشق را بيقرار كند.
چنانكه عاشق از شدت بيقراري بيخود از خود شده و كوس اناالحق بزند. و آنگاه تن در يم بلا بسپارد زيرا كه دلِ عاشق بر اين صفت باشد، چنانكه شاعر گفته:
با دل گفتم كه راز با يار مگو
زين بيش حديث عشق، زنهار مگو
دل گفت مرا كه اين دگر بار مگو
تن را به بلا سپار و بسيار مگو
و زماني كه تن به بلا سپرده شد عاشق، چون احمد غزالي بين خود و معشوق فرقي نميبيند و ميگويد: «ندانم تا عاشق كدام است و معشوق كدام و اين سرّي بزرگ است، زيرا كه ممكن بود كه اوّل كشش او بود، آنگاه انجاميدن اين. و اينجا حقايق به عكس بگردد، «و ما تشاؤن إلّا أن يشاءا...»
بايزيد گفت رضيا... عنه چندين گاه پنداشتم كه من او را ميخواهم، خود اوّل او مرا خواسته بود. يحبهم پيش از يحبونه بود»17
راستي كه «عشق راز آفرينش و چاشني حيات و خميرماية تصوف و سرمنشأ كارهاي خطير در عالم و اساس شور و شوق و وجد و نهايت حال عارف است. و محبت چون به كمال رسد عشق نام ميگيرد، و عشق كه به كمال رسد به فنا در ذات معشوق و وحدت عشق و عاشق و معشوق منتهي ميشود، و اگر آن عشق باشد كه از مواهب حق است هم به حق ميكشاند و ميرساند.»18
رخش رستم نيز از اين سنخ عشق است كه همواره رستم را بهسوي منازل و مراحل ميكشد و پيش ميبرد چنانكه احمد غزالي نيز در سوانح خود اشارهاي بدين مطلب داشته و گفته است «سرّ اينكه عشق هرگز روي تمام به كس ننمايد آنست كه او مرغ ازل است، گاهگاه وا ازل پرد و نقاب جلال و تعزّز خود شود، رستم را هم رخش (عشق) رستم كشد كه ايشان هر دو آنجايياند [يعني ازلي و ملكوتياند] نه اينجايي [و ناسوتي]»20
پير باطن يا عقل نيز از حيث اينكه انسان را به سوي خوبيها سوق ميدهد و وسيله درك و دريافت جمال و جلال رخ و قامت يار و عشوه و ناز معشوق است و در حقيقت سبب عشقورزي عاشق به معشوق ميباشد بيگمان چون عشق باشد خلاصه اينكه از عشق هر چه سخن گفته شود باز هيچ نگفتهايم چرا كه به قول مولانا جلالالدين بلخي:
هر چه گويم عشق را شرح و بيان
چون به عشق آيم خجل باشم از آن
چون قلم اندر نوشتن ميشتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت
چاه نماد پيغام سروش، رنگ ذات، محل فنا و فرجام سير و سلوك است
چنانكه گفته شد چاهي كه شغاد (نماد سروش) رستم را در آن ميافكند نماد پيغام سروش است در عين حال تاريكي چاه نماد رنگ ذات است، شايد به همين سبب عرفا ميگويند:
«بالاتر از سياهي رنگي نيست»
اما رنگ ذات بودن آن به موجب آن است كه هيچ رنگي قدرت غلبه بر رنگ سياه را ندارد به تعبير ديگر رنگ سياه همه رنگها را در خود جذب كرده و نمود و ظهور آنها را ميگيرد و به رنگ خود متجلي ميكند.
بنابراين به گفته شيخ عارف محمود شبستري
سياهي گر بداني نور ذات است
به تاريكي درون آب حيات است
در شرح و تفسير اين بيت شمسالدين محمد لاهيجي ميگويد: «سياهي و تاريكي به يك معني است، يعني سياهي كه در مراتب مشاهدات ارباب كشف و شهود در ديدة بصيرت سالك ميآيد، نور ذات مطلق است كه از غايت نزديكي، تاريكي در بصر بصيرت او پيدا آمده و در درون آن تاريكي نور ذات كه مقضي فناست، آب حيات بقاء با... كه موجب حيات سرمدي است پنهان است، [لذا]
هر كو نه بدين مقام جا كرد
دعوّي قلندري خطا كرد
اين فقر حقيقي است الحق
اينجاست سواد وجه مطلق
شمشير فنا درين نيام است
آن نور سيه درين مقام است
طاووس تو پر بريزد اينجا
سرچشمه كفر خيزد اينجا»19
بر اين اساس رستم كه هفت خان را كه نماد هفت شهر عشق است طي كرده و بر نفس خويش غالب شده و پيغام سروش را به گوش جان نيوشيده، بايد از همه رنگها تهي گردد، از جمله رنگهايي كه «نجمالدين كبري در تفسير آنها گفته است، رنگ آبي رنگ «نَبَعان» (كه رنگي است مشترك ميان نفس انسان و آسمان) است و رنگ سبز رنگ حيات قلب و رنگ سرخ رنگ حيات همت و رنگ زرد رنگ ضعف است»21
اما براي تهي شدن از تمام رنگها و برخاستن از كفر رستميت و عشقش كه نماد آن رخش است بايد دل به درياي سياهي كه رنگ و نور ذات است زده و در آن فنا شود چنانكه فنا شدن فرجام سير و سلوك هر عارفيست، چون هنگامي كه عارفي به فناء فيا... رسيد به بقاء ابدي كه بقاء با... است دست مييازد. در شاهنامه اين دريا به صورت چاهي مجسم شده است كه رستم و رخش را كه نماد پير باطن و عشق است در كام خود ميكشد.
جالب است كه در فرجام و پايان اين سفر شغاد هم كه نماد سروش است به تير رستم از پاي درميآيد و اين امر نشانگر اين است كه رستم به مقام «ليمعا...» رسيده است و به قول شيخ محمود شبستري:
فرشته گرچه دارد قرب درگاه
نگنجد در مقام ليمعا...
گفتني است اگر كسي بر حقير ايراد بگيرد و بگويد شاهنامه هيچ جنبة عرفاني ندارد و اصلاً با عرفان بيگانه است و فردوسي هم از عرفان هيچ نميدانسته و ابداً دامن لب به مي عرفان نيالوده است، او فقط مست شراب حماسه بوده و شاهنامه فقط و فقط عرصة حماسه است ليكن آنچه را كه شما (نگارنده) در اين مقاله به رشتة تحرير درآوردهاي رستم و سهرابي است كه بر اساس فكر و خيال خود ساخته و پرداختهاي، ميگويم همينقدر هم كه بپذيريد من توانستهام بر اساس و پايه ذهن و خيال خود، رستم و سهرابي متفاوت از آنچه كه در شاهنامه آمده و شما به آن قائليد بسازم براي راقم اين سطور جاي بسي خشنودي و خوشحالي است.
يدالله قائمپناه
.: Weblog Themes By Pichak :.










